تبلیغات
شیشه - روزهای زندگی. . . .
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

+با اینکه روز قبلش بارون باریده بود اما هوا صافو بدون ابر بودش.یه بعد از ظهر آفتابی تو ماه دی که پر از سوز و سرما بود و خورشید به صورت مایل میتابیدو  تمایلی به گرم کردن تهران نداشت.
خرچنگ دستمو گرفته بود و با هم تصمیم گرفتیم که خیابون فردوسی رو از مبدا،یعنی میدون توپ خونه بالا بریم.از لاله زار رد شدیمو کلی یاد فیلمایی افتادیم که داستانش مال شصت هفتاد سال پیشه!ساختمونای قدیمی با معماری پر ابهت و ساختمون بانک مرکزی و بانک ملی تو اون سرمای آفتابی دم غروب حس بی پولی آخر برجو قشنگ تداعی میکرد برامون(لبخند ).سرمای هوا رو نمیفهمیدیمو خرچنگ گفت"دوست دارم از این به بعد هر بار یه مسیر تازه رو واسه پیاده روی انتخاب  کنیم.با تو نمیفهمم راه چقد دوره ،هوا چقد سرده."

+داشتیم به سمت خیابون جومهوری میرفتیم،آسمون تو قسمت غربیش ابرها رو کشیده بود سمت خودش. ساختمون پلاسکو زیر نور غروب هزار رنگ زمستون به هیچ وجه شبیه یک ساختمون قدیمی نبود و با ابهت خاصی انگار میگف پیرمو پیرم میلرزم به صد جوون میارزم.دست خرچنگو گرفته بودمو با دماغی که از شدت سرما قرمز شده بودو گونه های گل انداخته از سوز هوا به خرچنگ گفتم"بحران رو هم با کمک هم حلش کردیم،همیشه باید کنار هم باشیم.خدا رو شکر." خرچنگ با نوعی متانت که از آرامش درونش نشئت میگرفت گفت"ازت ممنونم،نمیدونم چرا این بحران اتفاق افتاد اما شاید حکمتش این بود که . . ." پریدم تو حرفشو گفتم"این بود که ما رو بهم نزدیکتر از قبل کنه".
(لبخند)

+با عصبانیت میگه"تو اصلا واسه حرف من ارزش قائل نیستی!این همه دارم خودمو میکشمو باهات حرف زدم تو آخرش کار خودتو میکنی"
 با ناراحتی میگم"تو که شرایط خاص من رو میدونی ،اگه اون کارو انجام نمیدادم با مامان شدیدا دعوام میشد.من حوصله جدل ندارم"
عصبانی تر از قبل میگه"واسه همین ناراحتم از دستت!چرا اجازه میدی همه بهت زور بگن !مدیرت باشه دوستات باشن خانوادت باشن!چرا انقد اجازه میده همه ازت سو استفاده کنن!تو زن منی!بفهم!ناراحت میشم که باهات اینجوری رفتار بشه"
با ناراحتی شدید تری میگه"برو خونتون،اصلا حوصله بحث با تو رو ندارم."
بدون خدافظی میرم .ده قدم هنوز دور نشدم که کنار فواره میدون کیفمو میکشه و میگه"صبر کن بینم!جدی جدی داری میری!؟"
یکدفعه پقی بغضم میترکه و فقط گریه میکنم.اشکام رو صورت یخ زدم سر میخورن و یکدفعه خرچنگ با صدای بلند میخنده و میگه"میدونی چقد دلم میخواست اشکتو در بیارم؟وقتی گریه میکنی خیلی باحال میشی"
منم خندم میگیره و خرچنگ صورتمو پاک میکنه و میگه"اصلا ول کن اون موضوع رو .حق داری.واقعا شرایط بدی داری.اصلا نظرت چیه بریم قارچ سوخاری بخوریم؟"
با دماغ آویزون و صورت یخ زده مثل بچه هایی که تو شلوغی بازار گم شدن و بعد مامانشون پیداشون کرده سرمو به نشونه تایید تکون میدمو میگم"نی نی سلدشه ،نی نی سیب زمینی سلخ شده هم میخواد"
خرچنگ غش غش میخنده و میگه"دوستت دارم".

+اصلا مهم نیست که درآمد پدرت دو سه برابر وام ازدواج باشه وقتی تصمیم گرفتی که مستقل بشی و رو پا خودت به ایستی واسه سه تومن وام که دو و هشتصد به حسابت میاد خودتو میکشی!کلی بالا پایین میری و چپو راست میشی و مثل فیلمای طنز از این اتاق به اون اتاق میشی تا این تسهیلات رو به سختی دریافت کنی!اصلا برام مهم نیست که دوستو آشنا مسخرم کنن و بگن دختر لوس آقای شیشه ایان واسه سه تومن چقد داره میدوئه!
من و خرچنگ این چند وقته حسابی دنبال کارای بانکی بودیمو حسابی تو این آمدو رفتا تجربه کسب کردیم!
این اولین تلاش مالی ما واسه زندگی مشترک بود!
سه بار تو سامانه دریافت وام ثبت نام کردیم و هر بار یه بهانه میآوردن.تو بانک سوم مسئول وام گفتش چک هم بدید!دیگه منو خرچنگ از خنده پوکیدیمو گفتیم ترخدا بیخیال!آقای مسئول وام خندید و گفت حالا ببینم چی میشه.

+برای اولین بار من و خرچنگ با هم رفتیم فروشگاه زنجیره ای به نیت خرید اقلام خونه.این اولین خرید متآهلی ما بود و من تازه فهمیدم دنیا دست کیه!هر بار با بابا مامانم میرفتم شهروند هر چی دوست داشتم میریختم تو سبد و بعد هرگز فاکتور خرید رو نگاه نمیکردمو نه تنها قیمت هیچی دستم نبود بلکه فکر میکردم چقد خرید کردن باحاله!هر چی بخوای بر میداری و بعدش کارت میکشی!
وقتی چهارتا قلم جنس شد صدو پنجاه تومن من با حیرت تو چشمای خرچنگ نگاه کردمو گفتم"دو تا تاید و دستمال کاغذی و یه شیشه سس صد و پنجاه هزار تومن!؟الکیه!حتما اشتباه حساب شده!صدو پنجاه هزار تومن واسه این آتاشغالا!؟" خرچنگ هر هر خندید و" گف پس چی فکر کردی؟همینه دیگه!"
من که برای اولین با فاکتور خرید فیس تو فیس میشدم مثل کسی که کارنامه ی نمرات تکو افتادش رو میبینه با نوعی بهت وحشت به خرچنگ گفتم"چقد زندگی سخته!"و خرچنگ فقط لبخند میزد انگار خوشحال شده بود که من بالاخره با این مسائل مواجه شدم.
+میرم تو ارزون فروش ترین مغازه ای که این مدت به چشمم اومده!با یک دنیا غم دستمو میذارم رو ارزون ترین کیفشو با خودم میگم گور بابای هرچی مارکو برند هست!کیف باید کیف باشه!چه سی و شیش هزار تومن باشه چه سیصد و شصت هزار تومن!به خودم تسکین میدمو میگم باید از یجا شروع کنی دیگه!اصلا از الان به بعد باید بگردی دنبال حراجیا و جنسای شبیه اوریجینال!در راستای تسکین دختری که تصمیم به 
قناعت گرفته در ادامه به خودم میگم "واقعا هم سلیقه ات خوبه ها شیشه!تو خیلی آس پسندی!"
به خودم میگم"ببین شیشه تو تا الان بجز لوازم آرایشو اقلام قر و فر و شامپو و کرم دور چشمو انواع ضد آفتاب و لباسای فانتزی چی خریدی؟تو دیگه داری میشی خانوم خونه!باید یه تغییر اساسی بدی به خودت!فهمیدی دختره ی لوس بی قید و ولخرج ؟" 
خلاصه اینکه خودم گوش خودمو پیچوندم اساسی!

+خرچنگ با ناراحتی و جذبه ی حاکی از جدیت میگه"ببین شیشه من میدونم تو اصلا قصد بدی نداشتی و واقعا هیچ منظوری نداشتی اما یادت نره که برادر من از تو بزرگتره و کلا فازش متفاوته یک آدم دیگس با ویژگی های خاص خودش مثل همه آدمهای دیگه .شاید  ناراحت بشه از اون رفتارتو گفتارت،من و تو باید تا اونجا که میشه احترام خانواده های همو نگه داریم و نذاریم سو برداشت از رفتارو حرکاتمون بشه .منظورمو که میفهمی عزیز دلم؟"
مثل بچه های حرف گوش کن با سر به زیری میگم حق با تو هستش.و از اون گفتگو ب بعد تصمیم میگیرم که بیشتر مراقب رفتارام باشم.

+تمام طول مسیر رو برام دکلمه و آواز خوند!با اینکه خرچنگ ابدا استعداد خوانندگی نداره اما به حدی من از احساسات افسار گسیخته اش موقع شعر خوندش به وجد اومده بودم که احساس میکردم ابی هم نمیتونه با اون صدای گرمش انقد حال من رو خوب کنه! اما نمیدونم چرا و به چه انگیزه ای یکدفعه گفتم خسته نشدی؟ بسه دیگه! با اون صدات! این حرف من انگار یک سطل آب یخ ریخت رو خرچنگ بیچاره!جوری وا رفت که من تازه فهمیدم از روی مسخرگی چه کار بدی کردم!
بعدش هر چی گفتم شوخی کردم خدا شاهده افاقه نکردو خرچنگ دل شکسته کم مونده بود گریه کنه!
خلاصه به عمرم انقد پشیمون نشده بودمو بعد اون اتفاق خرچنگ دیگه واسم آواز نخوند و من بشدت پشیمون بودم بابت اون شوخی لوس و بی مزه! تا اینکه چند شب پیش که یکدفعه شروع کرد به حرفای عشقولی دکلمه وار که تولید کارخونه فکر خودش بود و من دوباره پر شدم از حس خوبو اینبار گفتم"قربون صدات حاجی،ناز نفست" ،خرچنگ غش غش خندیدو گف خودتو مسخره کن " ولی من اینبار گفتم "وای ادامه بده فوق العادس" اما جدی نگرفتو کلی خندید.
[عزیز هم صدات خوبه اصلنشم♡♡♡♡]

+یجورایی آدم مستبدی هستم!
یعنی وقتی تصمیم به انجام کاری بگیرم عالمو آدم و حتی خرچنگ هم نمیتونن نظرمو عوض کنن.
یجورایی اعتماد به نفس بالایی تو تصمیم گرفتن دارم ،حتی اگر اشتباه باشه کارم، اگه انجامش ندم دچار ناراحتی شدید روحی میشم!اعتقاد دارم که همیشه حق با من هستو فقط وقت اثبات کردنشو به دیگران ندارم!باید زمان بهشون ثابت کنه که من بهترین و درسترین کارو انجام دادم!گفتم که مستبدم!
در حال حاضر من یک تصمیم مهم گرفتم که هیچ کس موافقش نیست.حتی خرچنگم بخاطر احتیاط صد در صد موافق من نیستو یجورایی سر در گم شده از دست من!و میگه فوق العادس اگه بشه اما همه چیز ب خودت برمیگرده!
خلاصه اینکه شدیدا درگیرم و اگه اونی ک میخوام نشه همه رو به آتیش میکشم! واقعا تصمیم مهمی هست . . .

+یکی از بدی های دوران عقد این هست که نه زن شوهرتی نه دختر مامانت!
نمیدونم شاید خیلیا مشکل من رو داشته باشن.شدیدا نیاز به مشاوره دارم.یک مشاور رازدار!
واقعیت این هست که مادر من تو ریزترین مسائل زندگیم ب خودش حق دخالت میده و الان هم که عقد کردم واقعا به مواردی گیر میده که من ندیدم تا ب حال مادری ب اون ها گیر بده!
مثلنا یکهو میگه شیشه من از اول هم ب این وصلت راضی نبودم انقد گوشی دست نگیر اس ام اس بدهش.
یا رو حقوق من نظارت کامل داره که یک وقت واسه خرچنگ کادو نخرم!
خلاصه بساطی دارم. . .
از طرفی همش حرفای منفی ب من میگه جوری که تصمیم گرفتم بعد مستقل شدن سالی یکبارم بهش سر نزنم!انقد عصبی و مشوش میشم از حرفاشو کاراش که شدید میتوپم به خرچنگ و اون رو هم دچار اضطراب میکنم.
رفتار مادرم با خرچنگ خیلی خوبو دوستانس اما همین ک با من تنها میشه پرپرم میکنه.خرچنگ هم شدیدا مراعات میکنه و واقعا رفتارش شایسته است .
نمیدونم گیر کار کجاست.ایراد کجاست.

+داشتیم تو خیابون سپه سالار دنبال کفش میگشتیم واسه من!دوبار خیابون رو بالا و پایین کردیم و آخرشم کفشی که هم شیک باشه هم سایز پای من پیدا نشد!واقعا گریه ام گرفته بود داشتم با بغض واسه خودم غرغر میکردم که خرچنگ گفت"خانم من خاصه سایز پاشم خاصه،پا سیندرلایی خودمی هر کفشی معلومه بهت نمیخوره،بخند بینم "من انقد ذوق مرگ شدم که حد نداشت!یکدفعه یک جفت کفش عنابی رنگ چشمدوتامون رو گرف!از نمایندگی دکتر روشن.وقتی گفت سایز41هم داریم انگار دنیا رو ب من داده بودن و خرچنگ هم لبخند میزد. . .

+این روزهای آخر سال حجم کاریم شدیدا زیاد شده.یکسری اتفاقات شغلی داره واسم میافته که اگه قطعی بشه فوق العاده میشه!سرم خیلی شلوغه و تا دیر وقت آزمایشگاه هستم.این روزها کمتر خرچنگ رو میبنم اما تو هر تماس یا پیام کلی ازش انرژی میگیرم مثلا وقتی بهم میگه "خانومم".
 اصلا بار عاطفی کلمه ی _خانومم_انقد زیاده که وقتی دلم میگیره با خودم میگم:میشه الان خرچنگ پیام بده بگه "خانومم خوبی؟" یا بگه "خانومم کجاس؟" یا بگه"حال خانومم چطوره؟"
و دقیقا در همون لحظه تلپاتی کار خودشو میکنه و خرچنگ ناگهان پیام میده"قربونت برم خانومم" !
+با خرچنگ کتاب 《شوهر آهو خانم》 رو خوندیم و یکسری از گفتگوها و مثل ها رو تو گفتارمون از اون کتاب برداشتیم.
یبار که ناهار رفته بودم خونه خرچنگ اینا ،خرچنگ با ژست سید میران سرابی بهم گفت"مهمون تا سه روز عزیزه" من که فهمیدم قراره از جملات کتاب استفاده کنه با ژست هما گفتم"واه!بعد سه روز چی؟" خرچنگ هم فهمید که دارم ادا هما رو درمیارم با  همون لحن سید میران سرابی گفت " بعدش گوشتش لذیذه" .و بعد دوتایی کلی خندیدیم^_^

+نگاه میکنم به خرچنگو میگم"اصلندشم حتی با این تبخالم هم از همه خوشگلترم" خرچنگ با لبخند میگه"نه تنها خوشگلتری،خوشتیپ ترینم هستی"
به قول دنیابانو شاید عشق همین باشد. . . .

+با اینکه روز قبلش بارون باریده بود اما هوا صافو بدون ابر بودش.یه بعد از ظهر آفتابی تو ماه دی که پر از سوز و سرما بود و خورشید به صورت مایل میتابیدو  تمایلی به گرم کردن تهران نداشت.
خرچنگ دستمو گرفته بود و با هم تصمیم گرفتیم که خیابون فردوسی رو از مبدا،یعنی میدون توپ خونه بالا بریم.از لاله زار رد شدیمو کلی یاد فیلمایی افتادیم که داستانش مال شصت هفتاد سال پیشه!ساختمونای قدیمی با معماری پر ابهت و ساختمون بانک مرکزی و بانک ملی تو اون سرمای آفتابی دم غروب حس بی پولی آخر برجو قشنگ تداعی میکرد برامون(لبخند ).سرمای هوا رو نمیفهمیدیمو خرچنگ گفت"دوست دارم از این به بعد هر بار یه مسیر تازه رو واسه پیاده روی انتخاب  کنیم.با تو نمیفهمم راه چقد دوره ،هوا چقد سرده."

+داشتیم به سمت خیابون جومهوری میرفتیم،آسمون تو قسمت غربیش ابرها رو کشیده بود سمت خودش. ساختمون پلاسکو زیر نور غروب هزار رنگ زمستون به هیچ وجه شبیه یک ساختمون قدیمی نبود و با ابهت خاصی انگار میگف پیرمو پیرم میلرزم به صد جوون میارزم.دست خرچنگو گرفته بودمو با دماغی که از شدت سرما قرمز شده بودو گونه های گل انداخته از سوز هوا به خرچنگ گفتم"بحران رو هم با کمک هم حلش کردیم،همیشه باید کنار هم باشیم.خدا رو شکر." خرچنگ با نوعی متانت که از آرامش درونش نشئت میگرفت گفت"ازت ممنونم،نمیدونم چرا این بحران اتفاق افتاد اما شاید حکمتش این بود که . . ." پریدم تو حرفشو گفتم"این بود که ما رو بهم نزدیکتر از قبل کنه".
(لبخند)

+با عصبانیت میگه"تو اصلا واسه حرف من ارزش قائل نیستی!این همه دارم خودمو میکشمو باهات حرف زدم تو آخرش کار خودتو میکنی"
 با ناراحتی میگم"تو که شرایط خاص من رو میدونی ،اگه اون کارو انجام نمیدادم با مامان شدیدا دعوام میشد.من حوصله جدل ندارم"
عصبانی تر از قبل میگه"واسه همین ناراحتم از دستت!چرا اجازه میدی همه بهت زور بگن !مدیرت باشه دوستات باشن خانوادت باشن!چرا انقد اجازه میده همه ازت سو استفاده کنن!تو زن منی!بفهم!ناراحت میشم که باهات اینجوری رفتار بشه"
با ناراحتی شدید تری میگه"برو خونتون،اصلا حوصله بحث با تو رو ندارم."
بدون خدافظی میرم .ده قدم هنوز دور نشدم که کنار فواره میدون کیفمو میکشه و میگه"صبر کن بینم!جدی جدی داری میری!؟"
یکدفعه پقی بغضم میترکه و فقط گریه میکنم.اشکام رو صورت یخ زدم سر میخورن و یکدفعه خرچنگ با صدای بلند میخنده و میگه"میدونی چقد دلم میخواست اشکتو در بیارم؟وقتی گریه میکنی خیلی باحال میشی"
منم خندم میگیره و خرچنگ صورتمو پاک میکنه و میگه"اصلا ول کن اون موضوع رو .حق داری.واقعا شرایط بدی داری.اصلا نظرت چیه بریم قارچ سوخاری بخوریم؟"
با دماغ آویزون و صورت یخ زده مثل بچه هایی که تو شلوغی بازار گم شدن و بعد مامانشون پیداشون کرده سرمو به نشونه تایید تکون میدمو میگم"نی نی سلدشه ،نی نی سیب زمینی سلخ شده هم میخواد"
خرچنگ غش غش میخنده و میگه"دوستت دارم".

+اصلا مهم نیست که درآمد پدرت دو سه برابر وام ازدواج باشه وقتی تصمیم گرفتی که مستقل بشی و رو پا خودت به ایستی واسه سه تومن وام که دو و هشتصد به حسابت میاد خودتو میکشی!کلی بالا پایین میری و چپو راست میشی و مثل فیلمای طنز از این اتاق به اون اتاق میشی تا این تسهیلات رو به سختی دریافت کنی!اصلا برام مهم نیست که دوستو آشنا مسخرم کنن و بگن دختر لوس آقای شیشه ایان واسه سه تومن چقد داره میدوئه!
من و خرچنگ این چند وقته حسابی دنبال کارای بانکی بودیمو حسابی تو این آمدو رفتا تجربه کسب کردیم!
این اولین تلاش مالی ما واسه زندگی مشترک بود!
سه بار تو سامانه دریافت وام ثبت نام کردیم و هر بار یه بهانه میآوردن.تو بانک سوم مسئول وام گفتش چک هم بدید!دیگه منو خرچنگ از خنده پوکیدیمو گفتیم ترخدا بیخیال!آقای مسئول وام خندید و گفت حالا ببینم چی میشه.

+برای اولین بار من و خرچنگ با هم رفتیم فروشگاه زنجیره ای به نیت خرید اقلام خونه.این اولین خرید متآهلی ما بود و من تازه فهمیدم دنیا دست کیه!هر بار با بابا مامانم میرفتم شهروند هر چی دوست داشتم میریختم تو سبد و بعد هرگز فاکتور خرید رو نگاه نمیکردمو نه تنها قیمت هیچی دستم نبود بلکه فکر میکردم چقد خرید کردن باحاله!هر چی بخوای بر میداری و بعدش کارت میکشی!
وقتی چهارتا قلم جنس شد صدو پنجاه تومن من با حیرت تو چشمای خرچنگ نگاه کردمو گفتم"دو تا تاید و دستمال کاغذی و یه شیشه سس صد و پنجاه هزار تومن!؟الکیه!حتما اشتباه حساب شده!صدو پنجاه هزار تومن واسه این آتاشغالا!؟" خرچنگ هر هر خندید و" گف پس چی فکر کردی؟همینه دیگه!"
من که برای اولین با فاکتور خرید فیس تو فیس میشدم مثل کسی که کارنامه ی نمرات تکو افتادش رو میبینه با نوعی بهت وحشت به خرچنگ گفتم"چقد زندگی سخته!"و خرچنگ فقط لبخند میزد انگار خوشحال شده بود که من بالاخره با این مسائل مواجه شدم.
+میرم تو ارزون فروش ترین مغازه ای که این مدت به چشمم اومده!با یک دنیا غم دستمو میذارم رو ارزون ترین کیفشو با خودم میگم گور بابای هرچی مارکو برند هست!کیف باید کیف باشه!چه سی و شیش هزار تومن باشه چه سیصد و شصت هزار تومن!به خودم تسکین میدمو میگم باید از یجا شروع کنی دیگه!اصلا از الان به بعد باید بگردی دنبال حراجیا و جنسای شبیه اوریجینال!در راستای تسکین دختری که تصمیم به
قناعت گرفته در ادامه به خودم میگم "واقعا هم سلیقه ات خوبه ها شیشه!تو خیلی آس پسندی!"
به خودم میگم"ببین شیشه تو تا الان بجز لوازم آرایشو اقلام قر و فر و شامپو و کرم دور چشمو انواع ضد آفتاب و لباسای فانتزی چی خریدی؟تو دیگه داری میشی خانوم خونه!باید یه تغییر اساسی بدی به خودت!فهمیدی دختره ی لوس بی قید و ولخرج ؟"
خلاصه اینکه خودم گوش خودمو پیچوندم اساسی!

+خرچنگ با ناراحتی و جذبه ی حاکی از جدیت میگه"ببین شیشه من میدونم تو اصلا قصد بدی نداشتی و واقعا هیچ منظوری نداشتی اما یادت نره که برادر من از تو بزرگتره و کلا فازش متفاوته یک آدم دیگس با ویژگی های خاص خودش مثل همه آدمهای دیگه .شاید  ناراحت بشه از اون رفتارتو گفتارت،من و تو باید تا اونجا که میشه احترام خانواده های همو نگه داریم و نذاریم سو برداشت از رفتارو حرکاتمون بشه .منظورمو که میفهمی عزیز دلم؟"
مثل بچه های حرف گوش کن با سر به زیری میگم حق با تو هستش.و از اون گفتگو ب بعد تصمیم میگیرم که بیشتر مراقب رفتارام باشم.

+تمام طول مسیر رو برام دکلمه و آواز خوند!با اینکه خرچنگ ابدا استعداد خوانندگی نداره اما به حدی من از احساسات افسار گسیخته اش موقع شعر خوندش به وجد اومده بودم که احساس میکردم ابی هم نمیتونه با اون صدای گرمش انقد حال من رو خوب کنه! اما نمیدونم چرا و به چه انگیزه ای یکدفعه گفتم خسته نشدی؟ بسه دیگه! با اون صدات! این حرف من انگار یک سطل آب یخ ریخت رو خرچنگ بیچاره!جوری وا رفت که من تازه فهمیدم از روی مسخرگی چه کار بدی کردم!
بعدش هر چی گفتم شوخی کردم خدا شاهده افاقه نکردو خرچنگ دل شکسته کم مونده بود گریه کنه!
خلاصه به عمرم انقد پشیمون نشده بودمو بعد اون اتفاق خرچنگ دیگه واسم آواز نخوند و من بشدت پشیمون بودم بابت اون شوخی لوس و بی مزه! تا اینکه چند شب پیش که یکدفعه شروع کرد به حرفای عشقولی دکلمه وار که تولید کارخونه فکر خودش بود و من دوباره پر شدم از حس خوبو اینبار گفتم"قربون صدات حاجی،ناز نفست" ،خرچنگ غش غش خندیدو گف خودتو مسخره کن " ولی من اینبار گفتم "وای ادامه بده فوق العادس" اما جدی نگرفتو کلی خندید.
[عزیز هم صدات خوبه اصلنشم♡♡♡♡]

+یجورایی آدم مستبدی هستم!
یعنی وقتی تصمیم به انجام کاری بگیرم عالمو آدم و حتی خرچنگ هم نمیتونن نظرمو عوض کنن.
یجورایی اعتماد به نفس بالایی تو تصمیم گرفتن دارم ،حتی اگر اشتباه باشه کارم، اگه انجامش ندم دچار ناراحتی شدید روحی میشم!اعتقاد دارم که همیشه حق با من هستو فقط وقت اثبات کردنشو به دیگران ندارم!باید زمان بهشون ثابت کنه که من بهترین و درسترین کارو انجام دادم!گفتم که مستبدم!
در حال حاضر من یک تصمیم مهم گرفتم که هیچ کس موافقش نیست.حتی خرچنگم بخاطر احتیاط صد در صد موافق من نیستو یجورایی سر در گم شده از دست من!و میگه فوق العادس اگه بشه اما همه چیز ب خودت برمیگرده!
خلاصه اینکه شدیدا درگیرم و اگه اونی ک میخوام نشه همه رو به آتیش میکشم! واقعا تصمیم مهمی هست . . .

+یکی از بدی های دوران عقد این هست که نه زن شوهرتی نه دختر مامانت!
نمیدونم شاید خیلیا مشکل من رو داشته باشن.شدیدا نیاز به مشاوره دارم.یک مشاور رازدار!
واقعیت این هست که مادر من تو ریزترین مسائل زندگیم ب خودش حق دخالت میده و الان هم که عقد کردم واقعا به مواردی گیر میده که من ندیدم تا ب حال مادری ب اون ها گیر بده!
مثلنا یکهو میگه شیشه من از اول هم ب این وصلت راضی نبودم انقد گوشی دست نگیر اس ام اس بدهش.
یا رو حقوق من نظارت کامل داره که یک وقت واسه خرچنگ کادو نخرم!
خلاصه بساطی دارم. . .
از طرفی همش حرفای منفی ب من میگه جوری که تصمیم گرفتم بعد مستقل شدن سالی یکبارم بهش سر نزنم!انقد عصبی و مشوش میشم از حرفاشو کاراش که شدید میتوپم به خرچنگ و اون رو هم دچار اضطراب میکنم.
رفتار مادرم با خرچنگ خیلی خوبو دوستانس اما همین ک با من تنها میشه پرپرم میکنه.خرچنگ هم شدیدا مراعات میکنه و واقعا رفتارش شایسته است .
نمیدونم گیر کار کجاست.ایراد کجاست.

+داشتیم تو خیابون سپه سالار دنبال کفش میگشتیم واسه من!دوبار خیابون رو بالا و پایین کردیم و آخرشم کفشی که هم شیک باشه هم سایز پای من پیدا نشد!واقعا گریه ام گرفته بود داشتم با بغض واسه خودم غرغر میکردم که خرچنگ گفت"خانم من خاصه سایز پاشم خاصه،پا سیندرلایی خودمی هر کفشی معلومه بهت نمیخوره،بخند بینم "من انقد ذوق مرگ شدم که حد نداشت!یکدفعه یک جفت کفش عنابی رنگ چشم دوتامون رو گرف!از نمایندگی دکتر روشن.وقتی گفت سایز41هم داریم انگار دنیا رو ب من داده بودن و خرچنگ هم لبخند میزد. . .

+این روزهای آخر سال حجم کاریم شدیدا زیاد شده.یکسری اتفاقات شغلی داره واسم میافته که اگه قطعی بشه فوق العاده میشه!سرم خیلی شلوغه و تا دیر وقت آزمایشگاه هستم.این روزها کمتر خرچنگ رو میبنم اما تو هر تماس یا پیام کلی ازش انرژی میگیرم مثلا وقتی بهم میگه "خانومم".
 اصلا بار عاطفی کلمه ی _خانومم_انقد زیاده که وقتی دلم میگیره با خودم میگم:میشه الان خرچنگ پیام بده بگه "خانومم خوبی؟" یا بگه "خانومم کجاس؟" یا بگه"حال خانومم چطوره؟"
و دقیقا در همون لحظه تلپاتی کار خودشو میکنه و خرچنگ ناگهان پیام میده"قربونت برم خانومم" !
+با خرچنگ کتاب 《شوهر آهو خانم》 رو خوندیم و یکسری از گفتگوها و مثل ها رو تو گفتارمون از اون کتاب برداشتیم.
یبار که ناهار رفته بودم خونه خرچنگ اینا ،خرچنگ با ژست سید میران سرابی بهم گفت"مهمون تا سه روز عزیزه" من که فهمیدم قراره از جملات کتاب استفاده کنه با ژست هما گفتم"واه!بعد سه روز چی؟" خرچنگ هم فهمید که دارم ادا هما رو درمیارم با  همون لحن سید میران سرابی گفت " بعدش گوشتش لذیذه" .و بعد دوتایی کلی خندیدیم^_^

+نگاه میکنم به خرچنگو میگم"اصلندشم حتی با این تبخالم هم از همه خوشگلترم" خرچنگ با لبخند میگه"نه تنها خوشگلتری،خوشتیپ ترینم هستی"
به قول دنیابانو شاید عشق همین باشد. . . .



[ شنبه سوم بهمن 1394 ] [ ساعت 07 و 04 دقیقه و 52 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین