تبلیغات
شیشه - عاشقانه های پاییز پنجم
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

+توضیح نوشت:من این مدت با گوشی پست میذارم واسه همین هر بار مجبور بودم مینیمالهامو تو پستهای جدا ثبت کنم.  همین باعث شد هر روز پست جدید بذارم چون نمیخواستم یادم برن خاطراتم و بمونن که شاید بعدا یک پست طولانی بذارم.امروز این نوشته ها رو یکی کردم.واسه همین نظرات غیر فعال بود.چون از اول تصمیم بر یکی کردن پستها داشتم.امروز همت کردمو نشستم پای سیستمو میکس کردمشون چون با گوشی مقدور نبود.

ادامه مطلب میکساتور پستهاست.من مطلبی رو حذف نکردم.

زود قضاوتم کردید.

*بچه های کوه البرز*

بیستو یک آبان نوشت: با خرچنگ تو ماشین بودیم،سه راه طالقانی کرج همیشه شلوغو پر تردده.ما جاهای دنجو ساکتو بیشتر دوست داریم ،یکدفعه خرچنگ مثل پسرکی که از کوه و جنگلو دریا تبعید شده باشه به شهر دود و سیمان و شلوغی، گفت" چقد این شهر برام بوی غریبگی میده،وای شیشه بدون تو ،غریبگی این شهر هم رنگ و بوی غربت میده." 

*مهم رانندشه*

+پراید سفید داشت من و خرچنگ رو تو جاده ی جنگلی میبرد که یه پورشه ی سیاه از ما سبقت گرفتو افتاد جلمون.

یک دفعه خرچنگ گفت،"عجب ماشینی خوش ب حال کسی که دارش" من یه نفس از رو بیخیالی کشیدم،دست راستمو از پنجره بیرون بردمو گفتم"پورشس دیگه" .

بعد خرچنگ گفت"جوری میگه پورشه اس دیگه انگار خودت سوار چی شدی!تو میتونستی . . .هعی . . ." دستش رو دنده بود،دست چپمو گذاشتم رو دستش ،بر گشتم تو صورت نیم رخش نگاه کردمو گفتم"مهم رانندشه" یه لبخند بزرگ رو لبای خرچنگ اومد و احتمالا اون لحظه اون هم با من رو ابرا بود . . .

+تکیه میدم به بلیزر سیاه ،تو دوزی قرمز چرمیش وسوسه ام میکنه برم توش.آقای میم وارد گارژ میشه و میگه:"ایشالا واسه عروسیت بیای اینجا و این بشه ماشین عروست".یه خنده از سر بیخیالی میکنم و تو دلم میگم:"آه پراید سفید مدل87 من ب این غول آمریکایی هم نمیفروشمت"!

*با تو ارزونه تورم*

مشکلات مالی و عدم تمکین و کمبود های مادی ب مرور پیکره ی عشق رو مثل موریانه نابود میکنه.

چند روز پیش خرچنگ تعریف میکرد که همکار تازه دومادش که درآمدی جز حقوق سرباز معلمیش نداره و یه مبلغ جزیی از کارای پراکنده عائدش میشه وقتی یکشب میخواسته بره خونش ،زنش بهش زنگ میزنه ک داری میای خرید کن ،تازه داماد که روش نمیشه به زنش بگه ندارم ،میره پیش پدر خودشو با شرمندگی از پدرش پول قرض میگیره.

خرچنگ که شدیدا تحت تأثیر این اتفاق قرار گرفته بود با لحنی غمگین گفت "شیشه واسه پسر خیلی سخته از باباش پول تو جیبی بگیره چه برسه به خرج زندگی مشترک".

 با یه آرامش اطمینان بخشی بهش میگم"قول میدم که قبل اینکه بهت بگم برو خرید ازت بپرسم که چقد پول داری؟اگه بگی ندارم اصلا ناراحت نمیشم،هر زندگی بالا و پایین داره،همه ی زندگیا یجا به غول بی پولی میرسن،سختیا باید ما دو تا رو به هم نزدیک کنه نه اینکه نا امید و دلشکسته" .

خرچنگ که انگار آروم شده باشه میگه"همیشه کنارم باش،غرور مرد براش خیلی با ارزشه هیچ وقت من رو تو شرایطی قرار نده که احساس شرمندگی بکنم،واسه مرد هیچی بدتر از شرمنده ی زن و بچه شدن نیس" یکم که ریلکس تر شد با یه اطمینان دوست داشتنی اضافه کرد که "دوستت دارم شیشه" .

*در روزهای آخر آبان*

غروب چهارشنبه بارون تو تهران نم نم شروع کرده بود ب باریدن.هرم مثلثی مجلس زیر چتر ابراگین روزای آخر آبان چهره ی قشنگی ب میدون بهارستان میداد.مسجد سپهسالار هنوزم نگین فیروزه ای منطقه ی دوازده هست،زیر بارون این نگین هم جور دیگه ای بود ،حتی با وجود کاوری که واسه تعمیرات رو گنبد کشیدن باز هم جلوه گری میکرد.

مترو هم شده شخصیت ثابت خاطرات ما.افراد با عجله خودشون رو به استیشن بهارستان میرسوندن ،چترهاشون رو میبستن و میتکوندن و بعضیا مثل من و خرچنگ از ایستگاه خارج میشدن،بدون اینکه چترشون رو باز کنن.

از میدون بهارستان پیچیدیم به سمت بیمارستان معیری که یک دفعه به خرچنگ گفتم"کیف پولو گوشیتو فقط دادی دست من؟" خرچنگ در حالی که داشت کمکم میکرد از بلندی جدول خیابون رد بشم گفت"نه،یه چیز دیگه هم دادم دستت" با تعجب گفتم"نه!اشتباه میکنی فقط همینا بودن" خرچنگ زیر بارون نم نم غروب روزای آخر آبان با لبخند و صدایی رسا گفت

"دلم رو! دلمم دادم دستت. . ." چشمام برق زد و با صدای بلند خندیدم،یه خنده از اعماق دلم . . . 

*شمعهای همیشه روشن*

خرچنگ شمع های تولدمو داشت از روی کیک بر میداشت،من با صدایی از روی نگرانیی عمیق، گفتم"مواظب شمع هام باش واسه تولد پنجاهو دو سالگیم هم لازم میشه" خرچنگ نگاهم میکنه و با صدای بلند میخنده و میگه "یعنی تا اون موقع قرار بیخ ریشم باشی؟" بهش میگم"تقصیر خودته که زن چهارمتو اول گرفتی ،وقتی آخری رو اول بگیری میشه سوگلی و عمرش دارازه" خرچنگ با یه خنده ی مردونه میگه" عزیزمی تو ،تازه میشه از شمع دو واسه بیستو شیش سالگی و بیستو هفت سالگی و بیست هشتو بیستو نه سالگیم استفاده کرد" منم با هیجان میگم"سی و دو چهل و پنجاه و دو هم میشه"، خرچنگ با ذوق میگه"واسه تولد هفتادو پنج سالگیم میشه از شمع پنجش استفادو کردا! حداقل باید نیم قرن با من زندگی کنی ضعیفه ،افتاد؟" شمع ها رو ازش میگیرم و به آرزویی فکر میکنم که موقع فوت کردن شمع ها کرده بودم.آرزو کردم سالهای سال کنار خرچنگ با سلامتی و عشق زندگی کنم. . .

*پرسپولیسی محبوب من*

پرسپولیسی محبوب من مثل لاتای سالهای کودتا بیستو هشت مرداد یه ابروشو میندازه بالا و با قاطعیت تام میگه"به حرف شوهرت گوش کن زن!اصلا چه معنی میده زن آدم استقلالی باشه؟ زود باش پرسپولیسی شو" با یه جور نازو ادای مخصوص خودم مثل زن های همون سالها که تو جو شوهر سالاری بودن و مردشون خداشون بوده ژست میگیرمو بهش میگم"وا! حاج آقا!نفرمایید باید من استقلالی باشم که موقع دربی با شما کل بندازم" شلوار کردی قهوه ای رنگشو تا زیر بغلش میکشه بالا و من غش غش میخندم و بعد با همون تیریپ داش مشتی و لاتی که برداشته میگه"ضعیفه ی شیش تایی دوستت داریما" با دامن گل گلی میرم دو تا چایی میارمو با تن صدای آروم میگم"پرسپولیسی محبوب من".

*ریاضیدانی که عاشق شیمیستین شد:دی*

با خرچنگ داشتم راجع به دوران دانشجویی و دانشگاه و ادامه تحصیل حرف میزدم ،راجع به اینکه من عاشق شیمی بودمو چقد رشتمو دوست داشتم ،و خرچنگ میگفت که هرگز ریاضی رو دوس نداشته و از بد روزگار ریاضی قبول شده اما یکدفعه ادامه حرفشو خورد و گفت"اصلا مهم نیست که رشته ای قبول شدم که دوستش نداشتم،مهم اینه با دختری آشنا شدم که از همه دنیا بیشتر دوستش دارم،شاید حکمت قبولی تو دانشگاه خوارزمی تهران فقط آشنا شدن با تو بود،شاید اگه یک سال میموندم پشت کنکور برق شریف قبول میشدم،اما هرگز ب این اندازه خوشبخت نبودم". در برابر این حرف ها فقط لبخند میزنم،شک ندارم که خرچنگ با معدل دیپلم نزدیک بیست حتما شاگرد نخبه ای بوده و اگه یک ماه مونده ب کنکورش مادرش تصادف نمیکرد و بستری نمیشد خرچنگ حالش سر کنکور خوب بود و هرگز دانشگاه خوارزمی قبول نمیشد و اگه من الوویت زندگیش نبودم الان با آقای سبک دست داشت تو شریف ارشد ریاضی میخوند! من بسیار خوشحال هستم که یک نفر انقدر برام ارزش قائل هست که این حرفا رو بزنه و تو رفتارشم نشون بده.

یک لیوان آب خنک لطفا:دی

*موهاتو باد پرده عطرش جا مونده پیشم . . .*

شکوفه های زرشکی رنگ رو تل کشی که ب موهام زدم ب صورت سفید و بی روحم جلوه میدن.خرچنگ کنارم نشسته و داره با حالتی عجیب من رو نگاه میکنه.آب دهنشو قورت میده و با بغضو ترسو لبخند میگه تو چقد نازی چه موهای قشنگی داری!هر دومون اون لحظه ب یه چیز فکر میکردیم . . .به یه اتفاق. . .به یه حس قدیمی . . .

+صرفا جهت یادآوری پست"در حلقه ی گیسویش دل زمانی خانه میکرد" از آرشیو اردیبهشت 93 خوانده شود.

*فقر و دوست داشتن*

خرچنگ:ببین شیشه ما شروع زندگیمون خالی از مشکل نخواهد بود.من هنوز کار ثابت ندارم و خیلی مشکلات دیگه ،تو میتونی با این شرایط کنار بیای؟شاید سالی یبارم نتونم ببرمت سفر شاید تا سالهای سال مستأجر باشیم شاید تا سالها مجبور باشیم تو محله های نچندان بالا شهری باشیم ،شیشه تو میتونی؟

 شیشه:قرار نیست که شرایط همیشه ایده آل باشه.تو موقعیت مالی خوب خوشبخت شدن کار سختی نیستش .باید تو شرایط بد هم جوری بود که لذت بردو احساس خوشبختی کرد.

 خرچنگ:شاید هر چند ماه یبار شام بریم بیرون یا خرید کردنامون عید ب عید بشه.شاید نتونی دیگه مارک بخری و لباسای شیک بپوشی.پیش دوستات خجالت نمیکشی از اینکه با یه مرد فقیر ازدواج کردی؟تویی که میتونستی الان . . .

شیشه:من با تو عهد بستم،تو سختی تو رنج تو فقر و همه ی دقیقهای بالاو پایین زندگی کنارت باشم،من از هیچکسو هیچ چیز خجالت نمیکشم.شاید خونمون 40متر باشه،تو پایین شهر،اما پرش میکنیم از عشق ،شاید خوشیای خونه بابام تموم بشه اما خوشبختی با تو تازه شروع شده. کی از سفرو گردش و تفریح بدش میاد؟کی بدش میاد هر ماه بره سفر؟کی از مارک و برند و ولخرجی بی حد بدش میاد؟من همه این کارا رو کردم!اشباعم!عقده ی هیچ کدوم رو ندارم .واسه من که نصف فکو فامیلم اروپا و آمریکا و ترکیه و امارتن این چیزا رویا نیس.تو باش من تو مترو تهران کرجم خوشبختم.

خرچنگ:امیدوارم تا آخرش عقایدت اینجوری باشه.من اگه داشته باشم از هیچی برات کم نمیذارم.

شیشه:الانم ک نداری کم نذاشتی.

خرچنگ:دوستت دارم بانو.

*عاشقی به سبک زرافه ها*

 شیشه:تو چه حیوونی رو دوست داری؟

 خرچنگ:فکر کنم پلانکتون!

 شیشه:پلانکتون که حیوون نیست!

خرچنگ:پس چی هستش؟

شیشه:جونوره!

خرچنگ:پس سفره ماهی رو!

شیشه:هم سفرس هم ماهی!

 سه ساعت بعد:

 خرچنگ:راستی شیشه؟تو چه حیوونی رو دوس داری؟

شیشه:من زرافه رو!

خرچنگ:هه هه هه چون قدش بلنده؟

شیشه:نه چون بزرگترین قلب تو حیوونای خشکی واسه زرافه اس!حتی از قلب فیل هم بزرگتره!

خرچنگ:جدی میگی؟

 شیشه:آره!تو تصور کن زرافه ها عاشق بشن!قلبشون تند تند بزنه واسه هم!دنیا پر میشه از صدا تاپ تاپ ،مثل کوبیدن رو تبلای بزرگ! شیشه:هنوزم پلانکتونا رو دوست داری؟

خرچنگ:اصلا تو رو فقط دوست دارم!مگه آدم باید حیوون دوست داشته باشه؟من فقط زنم دوست دارم!قلبمم مثل قلب زرافه داره میتپه.

+آه خرچنگم،من هم دوستت دارم به پر تب و تابی قلب زرافه ای که عاشق شد!

*چگونه خرچنگ خود را ذوق مرگ کنیم!؟*

ژست هنفری بوکارت رو میگیرم ،صدامو بم میکنم،زیر چونه ی خرچنگو میارم بالا و میگم"هی پسر!چشات اذیتت نمیکنن؟" خرچنگ که انگار تا حالا این دیالوگ هنفری بوکارتو نشنیده از همه جا بی خبر میگه"نه!"بعد من خیره تر میشم تو چشماشو میگم"ولی پدر منو درآوردن!" یک دفعه گل از گل خرچنگ باز میشه و انقد ذوق مرگ میشه که در وصف نگنجد!

*یک زوج خوشبخت چه ویژگی هایی باید داشته باشند؟*

 آدم باید برود و یک عدد شوهر خوش خوراک که پایه ی خوردن هر چیزی است پیدا کند .اصلا ازدواج با مرد بد غذا نمیچسبد!اصلا هم مردهای شکمو هم زن دوست ترند هم پایبند ترند و هم تو دل برو تر! اصلندشم مردها باید بروند یک عدد زن خنگول باحال پیدا کنند که پایه ی هر نوع حرکت ناگهانی باشد!اصلا خوب نیست زن ها همیشه با هوش باشند و همه چیز را بفهمند و فهمیدنشان را بروز دهند!گاهی باید بشوی خنگول خانوم جذاب و دوست داشتنی! اصلندشم دختر هر چی گیجول تر تو دل برو تر! ویژگی های منحصر ب فرد ما دو تاست دیگر!کاریش نمیشود کرد:دی

*ایستگاه بعد، پانزده خرداد*

+روز رو از ساعت نه صبح شروع کرده بودمو داشتم جلو آینه کلمو میخاروندم و آواز "کشتم شپش شپش کش شش پا را" زمزمه میکردم که خرچنگ بهم زنگ زد و گفت"میای ناهار رو امروز با هم باشیم؟" منم که تا حالا پنجشنبه ها با خرچنگ بیرون نرفته بودم سریع پیشنهادشو پذیرفتم.

+خرچنگ باورش نمیشد که من ب عمرم بازار تهران نرفتمو همش میگف"آدم بچه تهران باشه و بازارشو نرفته باشه؟"

+بعد از گشتو گذار تو بازار شلوغ تهران و خریدن یک جین جوراب فوق العاده خوشگل و یک عدد تونیک بافت و کلی خرت خورت من عاشق بازار شدم و خرچنگ قول داد بعد ازدواج هر چند وقت یکبار من رو به این مکان فوق العاده بیاره.قیمتها باور کردنی نبود،مثلا ماسکارای130هزار تومنی هایلند فقط 50تومن بود!

+بنظرم خیابون پونزده خرداد واقعا زیباست و پاییز پارک شهر حرف نداره و توپ خونه میدون جالبیه و بازار فوق العاده اس.

+شب وقتی خرچنگ رفت خونشون ازش تشکر کردم و گفتم اولش که من رو بردی اون جای شلوغ وحشتناک دوست داشتم خفه ات کنم اما بعدش فقط بهم خوش گذشت،مخصوصا نماز تو امام زاده زید بازار خیلی چسبیدش و هر چند چلو کباب مسلم قسمت نشد اما رستورانی هم ک رفتیم فوق العاده بودش.حسابی ازش قدر دانی کردم.مردا اینجورین دیگه ذوق میکنن وقتی ازشون تشکر میکنی:دی

+میشه هر کس بازار معروف شهرشو بهم معرفی کنه و اینکه آیا تو بازار تهرون جاهای خوب سراغ دارید که جنس تک هم بفروشن؟

*احساس خوب تو با ارزش ترین هدیه اس!*

وقتی دانشجو بودیم واسه هم هدیه ی گرون قیمت نمیخریدیم.چون خانوادم حساب پول تو جیبیامو داشتن و خوب به تبع نمشد زیاد مانور داد و شاید گرونترین هدیه ام یه سوشرت بود که سه سال پیش واسه خرچنگ خریدم. خرچنگ هم نمیتونست زیاد واسه من هدیه ی گرون بخره و به جز دستکشهای چرمی که تولد بیستو سه سالگیم بهم هدیه داد و پولشو با کار دانشجویی جور کرده بود بقیه ی یادگاریاش مثل عروسک بودن و کتاب . الانشم که عقد کردیم هدایای گرون واسه هم نمیخریم و ارزش مادی یک هدیه واسمون مهم نیست. شما نمیتونید تصور کنید که اون روز تو بازار تهران وقتی خرچنگ واسه من یه لباس ساده خرید تا به چه اندازه ای به وجد اومدم!باورش سخته اما روزی چند بار میرم لباسمو نگاه میکنم،بو میکنم ذوق میکنم و یاد خرچنگ میافتم و حس خوبش موقع خریدن بلوز و یه جین جوراب! حتی هدیه ی اولین تولد متأهلی من مجموعه سه جلدی کمدی الهی اثر دانته است و چهار تا لاک رنگو وارنگ!شاید بهم بخندید اما خوب من با همین چیزا خوشم! و اگه الان میتونم گاهی واسه خرچنگ چیزهای خوب بخرم فوق العاده خوشحالم.خرچنگ میگه اون پلیوری که سال نود با پول فروش کتابات بهم هدیه دادی رو همیشه یادگاری نگهش میدارم. بیان عشقو محبت نیاز به هزینه ی زیادی نداره ، آدمها انقد دلاشون کوچیکه که با یه گل کنده شده از باغچه های ممنوع شهرداری هم احساس خوشبختی میکنن.

*لحظه ها بر نخواهند گشت. . .*

خرچنگ:عجب ترافیکیه!حداقل دو ساعت دیگه میرسیم.می خواستم زود برسونمتا. شیشه:آخجون!اینجوری دو ساعت بیشتر کنار همیم! خرچنگ:راستم میگیا!خوب!دیگه چطوری؟:دی +شیشه:وای دیوونه من رو بذار زمین،هه هه هه:دی خرچنگ:نمیخوام نمیذارم هه هه هه:دی شیشه:پس حداقل مواظب باش سرم نخوره به سقف،هه هه هه:دی

*زندگی همین لحظه ی الانه!*

با هم شروع کردیم به درست کردن سالاد کاهو! سیب زمینیا رو هم با دو سبک متفاوت سرخ کردیم. ظرفا رو من کف میمالیدمو خرچنگ آب میکشید. برام میوه پوست میکند و میذاشت دهنم. این همه اتفاق واسه شاد بودن تو یه جمعه ی برج آتر(آذر)

*چگونه شیشه خود را ذوق مرگ کنیم؟*

 واسه دوختن لباس مراسم بعد ماه صفر رفتم مزون و یه لباس که خودم طراحیش کرده بودمو تن مدلی ندیده بودم سفارش دادم!خانوم خیاط وقتی اندازه هامو گرفت و من توضیح دادم راجع به نحوه ی دوختن آستین ها و نوع یقه و نوع فنر و نوع کاپ و پف لباس ،وقتی داشت متر خیاطیش رو جمع میکرد گفتش"تو این یک سال تو خوش هیکل ترین عروسی بودی که داشتم" من که داشتم از تعجب شاخ در میاوردم گفتم"شما دارید تعریف الکی میکنید که من مشتری بشم" خانوم خیاط گفت"باور کن واقعیته ،پارسال یه عروس داشتم فرم تو بود اون ورزشکار بودش و پرتزم داشت تازه" من که حسابی خندم گرفته بود از تعریفش تشکر کردمو وقتی ماجرا رو واسه خرچنگ گفتم با حالتی عادی گفت"بنظرم راست گفته،منم باهاش موافقم،کمر باریک خودمی" در این لحظه من رو تصور کنید که از حرفای خرچنگ ذوق مرگ شدم:دی

*داماد پاییز*

 آه خرچنگ من. داماد فصل پاییز. تصور کن بیست سال دیگه ب بچه هامون میگیم سالی که ما که عقد کردیم پاییزش بارون زیادی بارید و تازه وسطای ماه آذر ایران پوشید لباس عروسی سفید به رنگ برف. چقدر پاییز امسال حال خوبی داره،اینطور نیست داماد پاییز؟ #دوشنبه_شانزدهم آذر 1394_ هفت صبح

*گوشهایش!*

خرچنگ:تو اولین فرصت برات یه گوشی قشنگ میخرم.قول میدم. شیشه:من گوشی میخوام دیگه چه کار؟همین که تو به حرفهام گوش میدی کافیه،بهترین گوشی بدون کسی که به حرف دل آدم گوش بده باید کوبیده بشه به دیوار.

*جمعه های پر خاطره*

+یکی از خاطره انگیزترین جمعه هایی ک بعد عقد داشتیم مهمونی پا گشای من توسط مامان خرچنگ بود.فوق العاده بودش. یک سفره ی رنگارنگ از مرغ های مجلسی و غذاهای شمالی و خورش قرمه سبزی عزیزم! تا به حال تجمع این همه ی غذای شیک و در کنارش غداهای محلی رو ندیده بودم.رستوران البرزو اسفندیار و هانی باید بیان پیش مادر شوهر من لنگ بندازن. قرار شد با نیم سکه ی پا گشام بعدا خودم یچی بخرم.

+جمعه ی جالب انگیز بعدی مهمونی پاگشای مامانم واسه خرچنگ بود. باز هم یک سفره رنگی رنگی از مرغ و خورش کرفس عزیزمو و کباب معروف ترین کبابی تهران.بماند ک من با سالاد ماکارونی اسپشیال گلچهره جون خودمو به فنا دادم:دی.

+جمعه ی دوست داشتنی دیگه وقتی بود ک آوا برای اولین بار واسه من یک قدم خواهرانه برداشت و در اقدامی شگرف دو خانواده رو تو بهترین رستوران کرج ب ناهار دعوت کرد.ارکیده مهستان ب دوستان کرجی و تهرانی و توریستای عابر از کرج توصیه می شود. خیلی وسوسه شدم برم ب پیانیست رستوران بگم شوبن و باخ بزنه کشت ما رو با شد خزان:دی

*آپ*

یکی از فانتزیام داشتن یک عالمه بادکنک بودش تا مثل کارتون آپ باهاشون پرواز کنم! چند هفته پیش که رفته بودیم بازار خرچنگ این آرزو رو محقق کرد و صد تا بادکنک واسم خرید! هنوز تصمیم قطعی واسه پرواز بادکنکیمون نگرفتیم اما احتمالا واسه روز جشنمون باهاشون ماشین تزیین کنیمو آپ بشیم;-)

*دختر شیرین*

از چند سال پیش که تصمیم گرفتم با خرچنگ ازدواج کنم یک سری لباسهای قشنگی که برام از جاهای مختلف سوغاتی میاوردن یا هدیه میدادن رو نمیپوشیدمو تو دلم میگفتم این لباسا رو فقط باید واسه خرچنگ بپوشم.شلوارک انگلیسی،نیم تنه ی فرانسوی تیشرتای ترک و کلا لباسای خاص. دیروز بر حسب اتفاق یکی از تیشرتای قشنگمو واسه خرچنگ پوشیدمو دوتامون فقط ذوق میکردیم.آخه رو تیشرتم عکس یه دختر هست با موهای فر ابریشم برجسته که پاپیون گلگلی به موهاشه و روش نوشته سویت گرل!

 *شب های بلند پاییز*

 تو را نگاه میکنم که خفته ای کنار من. . .

+شب باشه و سرد باشه وابر باشه و آذر باشه و من و تو پشت بوم و شهری که چراغ های روشنش خیره میشن به لنز دوربین ما و پنجره های زرد و نارنجی که تو عکس به ما لبخند میزنن . . .

صبح شده چشماتو وا کن:دی

 دست خودم نیست!صبح روز تعطیل هم هفت صبح بیدارم:| حلالم کن همسر:| من رو ببخش با روشهای غیر انسانی بیدارت میکنم:دی

*صبح شده چشماتو وا کن*

دست خودم نیست!صبح روز تعطیل هم هفت صبح بیدارم:| حلالم کن همسر:| من رو ببخش با روشهای غیر انسانی بیدارت میکنم:دی

*شیشه سی.میهن بلاگ.کام*

راستش این مدت بیش از پیش ب وبلاگم احساس نیاز میکنم.چون جایی رو جز اینجا واسه ثبت خاطراتم ندارم. من دوستای زیادی دارم اما خیلی تنهام و کسی رو ندارم که خاطرات و روزای قشنگمو پیشش ب امانت بذارم.وبلاگ برام یه اتاق امن هست.مخصوصا این روزا که عاشق تر از قبل شدیم و با آرامش بیشتری هستیم. من وبلاگمو دوست دارم. . .خیلی زیاد. . .این روزا زیاد وابسته اش شدم. . .باید کمترش کنم. . .مرسی که دوستای خوبی هستید و مرسی از تلنگرهاتون. . .اما خوب دوست دارم وبلاگمو. . .




[ چهارشنبه چهارم آذر 1394 ] [ ساعت 01 و 37 دقیقه و 09 ثانیه ] [ شیشه ] حرفای شما

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین