تبلیغات
شیشه - خواستگاری
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

میخواستم دیروز بنویسم اما انقدر روم فشار عصبی بود که توان تایپ کردن نداشتم...

اشکام جاری هستن و خوب میشه گفت حال خوشی دارم...

+کمی هیجان انگیزه ،چهارشنبه رضوان(مادر خرچنگ)به خونمون زنگ زد و با گلچهره(مادرم) صحبت کرد و انگار کلی هم نون به هم قرض دادن در حدی که گلچهره از خانواده ی خرچنگیانی برای روز جمعه دعوت برای ناهار میگیره اما رضوان این دعوت رو یک تعارف مودبانه در نظر میگیره و قرار بر این میشه که عصر جمعه پدر و مادر خرچنگ برای آشنایی با خانوادی من تشریف بیارن خونمون!
+قضیه ب همین جا ختم نمیشه و من کل روز پنجشنبه در حال بشور و بساب و جمع و جور خونه بودم و تمام دغدغم این بود که"لباس چی بپوشم!" خلاصه ست صورمه ای صورتی رو از بین لباسامو روسریام انتخاب میکنم و تصمیم قاطع میگیرم که همینا رو بپوشم.یه چادر سفید با گلهای درشت آبی ملایمو صورتی که نقره کوب هست رو انتخاب میکنمو چند بار رو سرم تست میکنمش.بنظرم فوق العاده اس!

+روز جمعه رسید!جمعه ی رویایی ما!من بدون هیچ آرایشی و با سادگی تمام در برابر انظار والدین خرچنگ ظاهر شدم!و از اونجا که اینجانب شدیدا مادر پسندم و هر مادری و یا خواهری که پسر یا برادر دم بخت داره به شدت عاشق من میشه،مادر خرچنگ هم از این قاعده مستثنی نبود و به حدی از من خوشش اومد که انگار مادری هست که دختر گمشده اش رو پیدا کرده!
از اون جالبانه تر پدر خرچنگ بود!انگار تو دلش داشت میگفت"آفرین پسرم،عجب انتخابی!" بدون شک مطمئنم که ب دلشون نشستم!
البته بماند که چقد استرس داشتم و چقد هل شده بودم.انقد که وقتی مامانم صدام کرد ک از اتاق بیام بیرون نمیدونستم باید برم چایی بریزم یا برم سلام علیک کنم !دوست داشتم همونجا زلزله ی وعده داده شده ی تهران میأمد و من از اون جمع فرار میکردم!به شدت رنگم پریده بود و عرق سردی رو روی کمرو گردنم احساس میکردم.

+وسط حرفای دو خانواده یکدفعه مادر خرچنگ گفت که پسرمون ما رو تا اینجا رسونده و الان پایین هست.تو کوچه.
خلاصه بابای من اصرار کرد که آقازاده رو بگین بیان.خرچنگ ک روش نمیشد دست خالی بیاد رفت گل خرید و اومد!البته خانوادش یک جعبه شیرینی باحال خریده بودن بنده های خدا.

+خلاصه الکی الکی شد خواستگاری!
اعتراف میکنم هرگز فکر نمیکردم ک خرچنگ انقد فصاحتو بلاغت کلام داشته باشه.با چنان قاطعیت و محکم راجع ب عشقو احساس و آینده حرف میزد ک بابام چهار چشمی محوش شده بود و چه ماچی کرد خرچنگو در بدو ورود!

+رضوان با عشق مرا بوسید،اختلاف قدمون بیست سانتی بود حسابی خندید بنده خدا.

+مادرم کماکان ناراضی هست!همش داره غر میزنه.فقط دارم اشک میریزم از دست حرکاتش.
بابام واقعا خوشش اومد و راضی بنظر میادش.

+دیروز احساس کردم که کسی جز خرچنگ نمیتونست امپراطور قلب من بشه،مثل فاتح یک سرزمین بهشتی حرف میزد ،جوری که پدرم گفت این پسر رو باید برد واسه مذاکرات ملی.بابام گفت اگه خرچنگ زمان جنگ جهانی این سن رو داشت از وقوع تمام فجایع جلوگیری میکرد!جوری مجلس رو دست گرفته بود ک اگه ادعای پیغمبری هم میکرد همه ایمان میاوردن!

 

+تر خدا دعا کنید گلچهره راضی بــــــــــشـــــــــــــــه...




پنجم شریور :فردا روز مهمی هست!!!!!دعامون کنید!!!!!!حتما میام مینویسمش.



[ شنبه سی و یکم مرداد 1394 ] [ ساعت 13 و 07 دقیقه و 48 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین