تبلیغات
شیشه - روزهای دراماتیک...
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

یک نکته مهم از استاد سخن جناب سعدی: دوست دارم که کست دوست ندارد از من/حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی...

چهارم مرداد :امروز نفس گیر ترین اتفاق مخابراتی بین خطوط واصله ی تهران و کرج رخ داد!مادرت به منزل ما زنگ زد!و دو مادر در کمال ادبو احترامو خوش صحبتی همدیگه رو پر پر کردن!مادرت رک گفت ک ما راضی نیستیم ب ازدواج پسرمون و مادرم رک جواب داد ک،ما هم ابدا راضی نیستیم.خانوم خرچنگیانی پسرتون رو راضی کنید تا این قضیه رو اگه میتونه فراموش کنه!مادرتم گفت :والا پسرمون کچلمون کرده از بس گفته فقط دختر شما. . .
خلاصه دو طرف بدون قولو قراری برای خاستگاری تلفن ها رو قطع کردند و مادرت قبل از قطع مکالمه ب مادرم گفت:ما باز هم تماس میگیریم و مادر من جواب داده که:ما دلیلی برای تماس دوباره نداریم!
رسما پر پر کردن همو فقط خیلی شیکو دهه نودی!
پنجم مرداد:تا صبح بیدار بودمو اشک ریختم.صادق گفت"دیگه قضیه رو تموم شده در نظر بگیر"!مادرم هم فقط حرفای وحشتناک. . .
امروز تو آزمایشگاه دکانتور بر اثر فشار گاز هگزان داخلش، ترکیدو پتاس اتانولی داخلش پاشید تو صورتم،تمام صورتم سوخت و سریع رفتم درمانگاه و پماد پیچ شدم.حالم بده،حواسم پرته،گیجم. . .
ششم مرداد:سوختگی صورتم خوب خوب شدش.پتاس هرچند قلیاس اما خورندگی اسید رو نداره و انگار صابون مایع داغ زده باشی بود!خیلی سطحی بودش.خدا رحم کرد واقعا.
امروز همش مادرم باهام حرف زد.گفت باید بذارمت کنار،گفت تو فقط سه چهار سال با من خوبی و بعد دلتو میزنم.گفت تو با فضاحت طلاقم میدی و چون هم سن هستیم دیگه من نمیتونم نیازهاتو رفع کنمو تو ب من خیانت میکنی.امروز مادرم قرآن یادگاری تو رو ازم گرفتو گفت:توش طلسمه!تو هیپنوتیزم شدی!این
قرآن نیست،توش جادو جنبله!

هفت مرداد:مثل ابر بهار زار زدم فقط . . .دیشب بدترین شب زندگیم بود.احساس از دست دادن تمام ایده آل هایی رو داشتم که چند سال روشون کار میکردم .. .خورد شدم. . .امروز تا دیر وقت سر کار بودم،جو خونه حالمو بد میکنه . . .آلبر کامو میخونم ،طاعون کتاب جالبی هست.
مامان همش داره دختر جمیله و فاطی و سکینه رو میزنه سرم،همش با زری و پری و آذی درباره من حرف میزنه.اونا هم بهش گفتن دخترت طلسم شده!زری بچه داداشش از من جواب نه شنفت،پری پسر صاحبخونش و آذی پسر خودش،سکینه هم پسر خودش ازم نه شنفت و فاطمه هم خواهر زادش و جمیله برادر شوهرش و حالا همه فهمیدن ک علت جواب نه من چی بوده و دارن انتقام میگیرن!
هشت مرداد:مادرم بدترین حرفا رو بهت نسبت میده و من رو همش تحقیر میکنه.امروز بهم گفت دیگه حق نداری با دوستات بری و بیای.امروز نامزدی نپیچه و کشمیری هست و من حق حضور تو مراسمشون رو ندارم.تو به جای منم برو و از جانب منم تبریک بگو.همش پیام میدادی ک شیشه جات واقعا خالیه.میدونی چی داره دیوونه ام میکنه؟اینکه تو کتو شلوار خاستگاری رو هم خریدی و من مامانم حتی نمیخاد اجازه بده شما از خیابون الف رد بشید! باورت میشه ک تقریبا دوازده خاستگار فقط از همین خیابون الف داشتم؟مادرم ب مادرت گفته حاج خانوم دختر من تحفه نیست اما کم هم خاطر خواه و خاستگار نداشته!دارم دیوونه میشم

نه مرداد:امروز جمعه بود،تصور کن چه غروب وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم.خورشید نارنجی و طلوع ماه طلایی.راستی الویت تو توی زندگی چیه؟یا کیه؟
من تو زندگیم هیچ وقت کمبودی نداشتم،خیلی چیزا دلم میخواست داشته باشم اما نداشتم ولی خوب واسم حسرت نبودن،واسم یه محال دور دست نبودن،بالاخره دیر یا زود بهشون میرسم.
اما یه چیزایی تو زندگی هرکسی هست که فقط یک بار اتفاق میافته و بار دومی براش وجود نداره.مثل عشق.که هر قدرم دنبالش بری بار دوم بهش نمیرسی و به چشمت نمیاد.
من انقد تو زندگیم رویا و آرزو و عشق و آرامش داشتم ک حس میکردم باید ذکاتشو بدم و اون تقسیم این حس های رنگی با یک نفر بود.من تو رو انتخاب کردم و پای انتخابم وایسادم.من در تمام این سالها با کسی بودم که تنها الویت زندگیم بود.هیچ کس جز اون ب چشم نیمد و تا پای آبرو پیش خانوادمم پاش وایستادم،چون تنها الویت زندگیم اون بود.تنها کسی که حاضرم بدون اینکه مرگ مغزی بشم به صورت داوطلبانه در صورت نیاز قلبمو بهش بدم.جز تو کی میتونه الویتم باشه؟شم. . .



ده مرداد:با توجه به شنبه بودنش روز بدی نبود!فقط انقد ک از اضطراب رودهام دارن بهم میپیچن!طوفانیه تو دلم!عرق لطفا!عرق نعنا البته!ترجیحا با دو تیکه نبات سفید!


یازده مرداد:شرح اتفاقات این روز به حدی برام دردناک هست که الانم دارم با گریه مینویسم و چکه های نمکین اشکهام احتمالا باعث سوختگی لپ تاب بشه! امروز مادرت چندین بار به منزل ما زنگ زد و مادرم به عمد جواب تلفن رو نداد .بعد یک ساعت پدرم زنگ زد به مادرتو گفت:"خانوم خرچنگیانی بچه هامون تو جوونیشون یه اشتباهی کردن و با بچه بازی به هم دل بستن .من پدر و شمای مادر باید کاری کنیم که همو فراموش بکنن" مادرت جواب داده:"پسر من هرگز فراموش نخواهد کرد!لطفا اجازه بدید ما برای آشنایی بیایم،ما خانواده ی سرشناس و آبرومندی هستیم.پشت پسرمونیم و تا جایی که بتونیم حمایتش میکنیم". پدرم گفته:"میتونید یه آپارتمان برای آقا پسرتون بخرید؟اگه تونستید بعدا تماس بگیرید،بهتر هیچ ملاقاتی بین خانواده ها صورت نگیره تا تو معذورات وجدان قرار نگیریم". مادرت گفته:"ما همه جوره پشت پسرمونیم و مطمئن باشید پسر من دختر شما رو انقد دوست داره که نتونه فراموشش بکنه". امروز وقتی تو آزمایشگاه این حرفها رو شنیدم،کف سرامیک های کلاسیک لب غش کردم.خانوم علوی برام آب قند درست کردو آقای فه با پیست آب میپاشید تو صورتم...فکر کنم فهمیدن که من خعلی دوستت دارم... امروز تو خونه گلچهره کتکم زد،تا تونست بهم توهین کرد و تا تونست تحقیرم کرد و تا تونست اولتیماتوم و تهدید بهم حواله کرد. امروز گلچهره گفت دو ماه وقت داری تا خرچنگو فراموش کنی و بعد دو ماه به زورم که شده میشینی پای سفره عقد آقای دکتر... امروز رو چطور باید از تقویم حذف کرد؟


دوازده مرداد:تو یه شوک شدیدم.حالم بده.از صبح رعشه دارمو سرگیجه....امروز آرزوی مرگ بر آرزوی وصال تقدم داشت تا اینکه گفتی:"شیشه من هر طور شده همه رو راضی میکنم.تو فقط بخند...دوستت دارم شیشه...تا ابد...


سیزده مرداد:اصلا آدم باید فقط مثل من خلو چل باشه که خیابون میرزای شیرازی رو یک بار شمال ب جنوب و یکبار جنوب ب شمار گز بکنه تا فقط مغازه های اسباب بازی فروشی رو نگاه کنه!چرا من انقد عروسک دوست دارم؟دلیل روانشناسی خاصی داره؟کلی هم دوست دو تا دوازده سال دارم.عاشق عروسک راپونزه شدم!!!!!
این مغازه ها حالمو خوب کردن.حتی خوب تر از خوردن یه قهوه ی ترک تو کافه ی خلوت با همکارا!
+فشار روانی زیادی مدیرمون بهم وارد میکنه.دوست دارم جامو عوض کنم .اصلا برم خط تولید یه کارخونه دور دست تو برهوت!اما انقد همکارامو دوست دارم که دلم نمیاد.
+امروز با پری،دوست گلچهره،چت کردم،خیلی خودمو کنترل کردمو خانوم بودم که پرپرش نکردم،چقد فحش آماده کرده بودم که بهش بدم.افسوس که ادب اجازه نداد!


چهارده مرداد:فقط یه جوش ساده بود!اما انقد باهاش ور رفتم که شده مثل جوشای سیاه آبله مرغون!خودآزاری رو به اوج رسوندم.انقد سرمو بی دلیل خاروندم که ناخونام پر خون شدن! چقد بی حس شدم!چقد حال حموم رفتنم ندارم!چقد میکروب شدم!چقد مثل حمالا شدم!وای خدا!


+تو اکیپ ما بهش میگیم قمبرخان،دختر دوست داشتنی که الان داره فوق لیسانس فیتوشیمی میخونه. امروز قمبرخان با حرفاش آرومم کرد. . .قمبرخان واقعا فرشته اس. . .


پانزدهم مرداد:گلچهره دیوونم کرده...من هیچی نمیگم...اما داره با حرفاش نابودم میکنه...اوه مامی!من دخترتم!!!!!پنجشنبه ی وحشتناکی شده! تقریبا دو هفته اس با خدا در مورد این فجایع رخ داده شده هیچ حرفی نزدم...فقط دارم نگاه میکنم به حرکت مهره های شطرنجی که خدا داره با صبوری حرکتشون میده...چقدر دنیا جای ترسناکی هست.


+این شادمهر عقیلی واقعا ترانه ی جدیدش رو به سفارش تو خونده؟حس خوبیه ببینی یه نفر به خاطر تو همه رو پس زده...


شونزدهم مرداد:شرحی بر احوالات جمعه ندارم.یک روزی داغ از الهه ی امرتات ،نزول حرارت بر پیکره ی شهری که چهلو چند درجه تب داشت!
از ویژگی های انکار ناپذیر جمعه، عصرها و غروبهای دلگیر اون هست، این جمعه هم نه تنها از این قاعده مستثنی نیست بلکه متهم ردیف اول برای اشکهای ساعت هشت عصر شونزدهم مرداد من بود.
+امروز ترازو62کیلو نشونم دادم!این یعنی اینکه من واقعا دارم زیاد میخورم!غصه زیاد میخورم!دو سال بود که 64کیلو ثابت بودم!این دو کیلو کاهش وزن برابر دو هزار تن افزایش غم بود! خود خود خود غصه بود!


هیودهم مرداد:از نوع رفتارش با زندگی میشه فهمید که قصد داره شیرین 140سال عمر کنه!یعنی از این نقطه که هست،صد سال دیگه هم میخواد ادامه بده!مدیر عوضی پست پلشتمون رو میگم.ازش متنفرم!به اندازه ی تمام عشقی که به کائنات خداوند دارم از این موجود منزجرم.اما همین جرثومه ی متعفن با حرکاتش و حرص دادن هاش و با بی سوادی هاش و باعدم تشخیص سرنگ جی سی از اچ پی ال سی ،امروز فقط به این فکر میکردم مردک دقیقا از کجا فوق لیسانسشو گرفته  و با این افکار من رو از تمام تنش های بیستو یک روز اخیر دور کرد!امروز تا ساعت16:55دقیقه یادم رفته بود که چقد غمگینم  و. . .و درود به اون پنجاهو پنج دقیقه اضافه کار که پنجاهو پنج دقیقه بیشتر واقعیتها رو پشت در آزمایشگاه معطل من کرد....


هیژدهم مرداد:دو تا یکشنبه ای که گذشت،یعنی روزهای چهارمو یازدهم همین ماه دردناک ترین اتفاقات ممکن برای سوپر قهرمانان وبلاگ شیشه30 افتاد.و من به یکشنبه ها شرطی شدم!جوری که تو روز یکشنبه ای که امروز باشه همش احساس میکردم باز هم قرار اتفاقی نا امید کننده بیافته!درست حال کسی رو داشتم که پشت در اتاق عمل در حال انتظار هستو هر لحظه منتظره تا دکتر بیاد بیرون و اون فرد بپره جلو دکترو بگه"مریض من زنده میمونه؟"
+امروز برعکس دوتا یکشنبه ی مذکور اتفاق خیلی خوبی افتاد و من بعد بیستو دو تا صبح ،خندیدم!
پدرهامون با هم تلفنی حرف زدن و انگار خوب هم با هم حرف زدن و انگار از هم خوششون هم اومده و قرار شده تا دو سه هفته دیگه یک قرار برای یک آشنایی بین دو خانواده گذاشته بشه!این واقعا اتفاق خوبی هست که انگار قصد افتادن داره!


نوزدهم مرداد:اغراق نمیکنم بلکه میخوام اعتراف کنم،
من تو رو تو این بیستو دو روز بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست داشتم.
این مدت تو پشتم بودی،جا نزدی،نبریدی،با همه بحث کردی و انقد پر انرژی هستی که بهم میگی "شاید از این سخترم منتظرمون باشه شیشه،پس محکم باش و نترس.ما میرسیم بهم".
اگه تو انقد محکمو مصممو با اراده نبودی قطعا من با اولین تشر های خانواده بریده بودم.
تو بهم ثابت کردی که واقعا عاشقمی . . .و همیشه کنارمی. . . و هر جور شده هر کار میکنی که تا ابد کنار هم باقی بمونیم.
اگه چهل سال دیگه هم دوست میموندیمو تو هر روز چهل بار هم میگفتی عاشقتم،یک هزارم اثر این22روز رو نداشت.
خرچنگ. . .مرسی که انقد مرد هستی.


بیست مرداد:امروز تعطیل رسمی بود و من در این اندیشه بودم که چقد خونه موندن رو دوست ندارم!امروز هوس تبریز کردم برم تبریز ،برم خیابون ولیعصر جنوبی و با فامیل های دور مواجه بشم،بعد اونا من رو ببوسن و بگن "خوش گلدی،بویروز". برم یاخچیان برم مقبرة الشعرا برم شاه گلی برم قرابیه و نوقا بخرم،برم ارس،جنگلهای کلیبر،برم باغ گردو خاله. . .اما نه تنهایی!دوست داشتم با خرچنگ برم!


بیستو یک مرداد: به نوعی میشه گفت که حال این روزهای من و خرچنگ مصداق عینی اصطلاح خوف و رجا هست!هم میترسیم و مضطربیم هم ته دلمون کور سوی امیدی هست.تا دو سه هفته بعد از استرس نمیریم خیلیه!واقعا نمیدونیم هدف از این آشنایی چی هست؟واقعا خانواده ها جدی هستن یا صرفا جهت رفع تکلیفه!؟وای که چقد استرس !


بیستو دو مرداد: ترس مصرانه پایکوبی میکنه،قلب به شکل وحشتناکی عصیان کرده،در غربتی نا مفهوم و در آرزوی وصال.
موجود غائبی که در گوشی تلفن همراهم همیشه حاضره!آه خرچنگ،کی میشه از این مجاز بی روح خارج بشیم و دیگه یه کانتکت نباشیم!


بیستو سه مرداد:امروز بیستو هفت روز از افشای راز چهار سال و پنج ماه ی من میگذره.باور اینکه از عید فطر تا الان بیستو هفت روز گذشته برام سخته.انگار همین دیروز بود!انقد خاطرات تلخ و روزهای سخت این مدت زنده و لیو جلو چشمام هست که واقعا باورش برام سخته.اصلا باور اینکه چهار سالو پنج ماه و هیژده روز از قول قرار عاشقانمون میگذره هم برام خیلی سخته.همه خاطرات و سختیای این دوران همه به صورت آنلاین جلو چشامن!
واقعا برای خودم هم جالب شده که بدونم آخر این ماجرا چی میشه!
احتمالا داستان من و خرچنگ جایگزین مناسبی واسه ادبیات عاشقانه ی کهن پارسی باشه!


بیستو چار مرداد:این روزها تودارتر و آرومترم و کسی از اطرافیانم نمیتونه بفهمه که داره تو ذهن من چی میگذره.این روزا همش کتاب میخونم و با کسی حرف نمیزنم.کتاب ذهنمو از همه چیز آزاد میکنه .به تنهایی دارم آمار مطالعه ی کشور رو میکشم بالا:دی خوندن رمان"چشمهایش" از "بزرگ علوی" حسی عجیب و آشنا رو تو من به وجود میاره و یاد تمام خاطرات دوران دانشجویی میافتمو پسرایی که سعی کردن بهم نزدیک بشن و آخرش من عاشق کسی شدم که نگاهمم نمیکرد!!!!!!یاد اون پسر دهاتی افتدم که داشت ارشد حقوق میخوند و چقد چزش دادم تا دست از سرم برداشت!یا کلی مورد دیگه که حتی وقتی من رو با خرچنگ میدیدن باز کرم میرختن!یاد آقای میم میم افتادم که بهم میگف"خرچنگ چی داره که دوستش داری؟" یا آقای شین که میگفت"چقد به خرچنگ حسودیم میشه" یا آقای نی که یبار گفت"کاش منم شانسی مثل خرچنگ تو داشتم". یا همکارم،آقای فه که گفت"از تو بهتر هم مگه واسه یه مرد پیدا میشه؟" .... این روزا ساکتم...


بیستو پنج مرداد:نمیدونم چرا اما گلچهره خواسته یا ناخواسته با حرفهاش بدجور من رو احساسات من رو غرور من رو و هر چیزی که مربوط به من هست رو در هم میشکنه.بشکن بشکنه !


بیستو شیش مرداد:امشب بعد29شب شام خوردم!قرمه سبزی هم خوردم!یک پرس کامل هم خوردم!یک عدد لیمو عمانی درسته به قطر هشت سانت رو هم چپاندم در دهان!یک لیوان پر کولا هم خوردم!آروق هم زدم اتفاقا با صدای بلند و خیلی بیشخصیتانه آروق زدمو گفتم"آنجا ببر مرا که قرمه سبزیم نمیبرد!"


بیستو هفت مرداد:اصلا کَکَمَم نمیگزه!اصلنشم خیلی بیخیالم !آلوئورا مالیدم رو صورتمو دارم با تکه های یخ صورتمو ماساژ میدم که لیفتینگ پوستم حفظ بشه!!!!!!خیلی هم آرومم اصلنشم!همه ی دغدغم هم این خال ابرومو خال لبمه که دوست دارم لیزر کنمشون که گلچهره اجازه نمیده!هیچ مشکلی هم ندارم یکی هم شک کرد مُــــــــرد!!!!!!!!!







[ شنبه دهم مرداد 1394 ] [ ساعت 17 و 50 دقیقه و 46 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین