تبلیغات
شیشه - سیمین بری گل پیکری آری . . .
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

خرچنگ خسته بود. دراز کشید و چشماشو بست.یه پتو کشیدم روش. با همون چشمهای بسته گفت نرو ،بمون کنارم تا من خوابم ببره. نشستم بالا سرش. سرشو نوازش کردم.جای موهای ریخته اش رو هم ناز کردم. بعد آروم ترانه سیمین بر رو مثل یه لالایی براش خوندم.دوبار ترانه رو با ریتم خوندم.مطمئن شدم خوابش برده.بلند شدم که برم،یکدفعه دستمو کشید و گفت میشه دوباره مثل عروسک کوکی ها برام بخونیش؟نمیدونی چه آرامشی دارم کنارت. 
من که از تراوش این احساساتش ذوق زده شده بودم کنارش نشستم، زیر لب و آروم سیمین بر رو خوندم ،اما اینبار با یه بغض دوست داشتنی. . .

+صبح جمعه، پونزدهمین روز از ماه بهمن ساعت یک ربع هشت از خواب بیدار شدم. رفتم یه خورش کرفس بار گذاشتم در حد بنز و بساط صبحونه رو آماده کردم .خرچنگ هم همون موقع بیدار شده بود و گف بذار برم پنیر بخرم بعد صبحونه بخوریم.
وقتی برگشت من ذوق مرگ شدم! این همه خوشبختی آخه میشه؟ 
اون آبنباتای جادویی رو ببینید چقد جیگرن.
#خدا_رو_چطور_باید_شکر_کرد_آخه ؟
#همه_چیز_با_تو_بهشته ،حتی صبح زود جمعه از خواب بیدار شدن.

+خرچنگ چند روز پیش رفته بود چکاب. از چکاب که برگشت من تو آشپزخونه مشغول بودم که یکدفعه خرچنگ گفت "بیا نوار قلبمو ببین شیشه، بنظرت کجاش من عاشق تو شدم؟ قلبم فقط واسه تو میزنه ها"
یعنی اون لحظه من مردم از حسهای عشقی و خوب. . . .
+یه روزایی از صبحش خسته ای. حتی اگه شب ساعت نه خوابیده باشی و صبحش ساعت پنج بیدار بشی باز هم خسته ای. انگاری دو تا دست نامرئی سفت گرفتنت. همه جاتو، حتی توان رو به رو کردن مردمک چشمات با نور چراغ شب خواب رو هم نداری. وخامت اوضاع انقد زیاد هست که حتی حوصله دیدن خودت رو تو آیینه هم نداری. بغرنج ترین لحظه لحظه ای هست که باید در جاکفشی رو باز کنی و کفشتو برداری ،اما پای رفتن نیست!
یه روزایی از صبحش خسته ای. تو کوچه از گربه های ولگرد خسته ای، تو خیابون از ماشین های سفید و سیاه و خاکستری خسته ای. این وسط دیدن ون های سبز رنگ و سمند های زرد رنگ اوج بازی رنگها تو خیابونانن و تو حتی از اون صندلی های تاشو ون سبز رنگ هم خسته ای. تو مترو هلت میدن ،پاتو لگد میکنن،تمام بدن خواب آلودتو در هم میکوبن! اما انقد خسته ای که حتی توان جیغ و داد مثل بقیه رو هم نداری.
محیط کار، همکار ، تایم ناهار . . . تو خسته ای، برگشت به خونه ، خیابونا، ماشینا، ونا ،تاکسیا ،مترو ،مردم ،گربه ها . . . تو خسته ای!
تو این هجوم خستگی و تنهایی و تکرارگیه همه ی اتفاقاتی که از صفر تا صدشو حفظی ، فقط یه چیز هست که مثل دستهای جبرئیل تو رو پرواز میده و این اتفاقات همه روزه برات میشه یه ماجرا دوست داشتنی هر روزه(!) و دیگه خستگی برات میشه یه شبح آواره.یه شبح آواره که دیگه دستای نامرئیشو حس نمیکنی و مردمکت به راحتی جلوی نور شب خواب تنگ میشه.
چی به جز عشق و دوست داشتن میتونه این دنیا رو قابل تحمل کنه؟ عشق به همه چیزو همه کس. عشق مثل درد نیست که از هر طرف بخونیش بشه عشق. عشق یه راه بیشتر برای خوندن نداره. راه خوندن عشق رو برای خودت پیدا کن.الفبای عشقت رو خودت تعریف کن. . . .
الفبای عشق شما چند حرفیه؟
#دلنوشته_های_شیشه_ای

+از روز اول که اومدیم زیر یک سقف همیشه از کمک کردن خرچنگ تو امور خونه استقبال کردم و هرگز نگفتم"وای دست نزن،الان خرابش میکنی، اینجوری با اون دستگاه کار نکن، و . . ." شده این وسط یه وسیله ای رو هم خراب کنه اما ملامتو سرزنش نکردمو بهش گفتم"خوب وسیله خراب میشه دیگه"!
الان خرچنگ اجازه نمیده من هیچ وقت دست تنها باشم.تو آشپزی، خرید ، جمع و جور و نظافت خونه همیشه کمکم بوده و گاهی بیشتر از من هم تلاش میکنه.
+این دیس غذای اشتها برانگیز کلم پلو هست ،دست پخت خرچنگ جان.
+میخواستم جارو کنم،اما نذاشتو گفت بعد ناهار خودم میکشم.

+تو تاریکی ساعت شیش صبح، جلو آیینه، بعد از حرکات بیهوده و احمقانه ،خرچنگ با بهت از بمالو پاک کن من، بهم خندید و گفت "دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید" منم خندیدمو بهش گفتم" میترسم از آن روز که دیوانه نباشی"! چشماش برق میزد.
#Damahi_band


+بهاری قشنگه که زمستونش سرد باشه و طولانی.یه زمستون طاقت فرسا که هرشب قبل خواب دعا کنی کاش فردا تموم بشه ، و صبح با یاس و نا امیدی ، سوز هوا سیلی بشه تو صورتت! یه زمستون از اون زمستونایی که خیلیا توش میرن و اعزرائیل عزیز ماموریت های زیادی رو پیش چشم تو انجام میده .یه زمستون که برف و بارونش از سرماش کمتره، خشک و زمهریرطور . یه زمستون که توش زیاد تو ایستگاه اتوبوس یا قطار ایستادی و حس کردی الان نوک دماغت از سرما خشک میشه و میافته. یه زمستون که توش تمام گلهای آپارتمانیت خشک بشن و سرمای بیرون و حرارت شومینه ، به شکلی رقت انگیز بکشتشون.
بهاری که بعد این زمستون بیاد دیگه اسمش بهار نیست. خود بهشته!
همیشه وقتی متوجه گذر زمان میشی میبینی که وقت واسه رسیدن به آرزوهات چقد زود میگذره و شاید هرگز ب اون آرزو نرسی.اما وقتی آرزوت میشه بهار، تو زمستونی آزگار ، اونوقت گذر سریع عمر و دویدن و سبقت روز ها برات میشه یه تفریح دوست داشتنی و تو میشی سوار بر زمان. . . .
تو این زمستون سرد کلی آرزوهای بهاری دست یافتنی ام آرزوست!
بهار دختری است با ابروهای مشکی پیوسته، سبزه به دست، پشت درهای آرزو.
#دلنوشته_های_شیشه_ای

+تازه فهمیدم که من هیچ وقت ،زمان کم نیاوردم! من هرگز با ضیغ وقت مواجه نبودم! خوب که فکر میکنمو کلاهمو پیش خودم قاضی میکنم، میبینم که من ابدا و اصلا کمبود وقت در هیچ برهه از زندگیم نداشتم!
خودم هم از بهت و ناراحتی ساعتها گریه کردم! واقعیت دردناکی بود که من هرگز با فقر زمان مواجه نبودم و خودم با دستای خودم وقتمو زنده به گور می کردم.
پدیده ی مشابهی که با کمبود زمان ،یک عمر اشتباه گرفتمش ، عدم حوصله بود! یعنی فهمیدم وقتایی ک میگم وقت ندارم در اصل حوصله ندارم! چقد وحشتناک بود کشف حقیقت!
حوصله ام آرزوست!
+نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن۹۵

+آخه مگه میتونم با این سال عسل خداحافظی کنم؟اسفند جان لطفا کندش کن!


[ پنجشنبه چهاردهم بهمن 1395 ] [ ساعت 09 و 37 دقیقه و 14 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات



      قالب ساز آنلاین