تبلیغات
شیشه - مردی ب اسم خرچنگ
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

کیلید قلب من:
دیروز همکارام داشتن از عشق و علاقه بعد از ازدواج حرف میزدن.بعد یکدفعه یکیشون گف"مثلا همین شیشه، عمرا دیگه شوهرشو مثل چهار ما پیش دوست داشته باشه" ،من که داخل حرف نبودم بی مقدمه گفتم "آره الان بیشتر دوستش دارم" . همکارام خندیدن و گفتن "عمرا، شما دیگه بهم عادت کردید."
من خیلی ناراحت شدم، با خودم فکری شدم که چرا مردم به خودشون اجازه قضاوت راجع به عشق و علاقه دیگران میدن؟ انقد ناراحت شده بودم که گوشی و برداشتم هر چی دلم خواست بار خرچنگ کردم! بیچاره شوکه شده بود که چم شده! انقد بهش پریدم و توپیدم که شب که برگشتم خونه مراسم استقبال ک نداشتیم هیچ ،بیچاره مثل مرغ پر کنده افتاده بود یه گوشه و صورتشو تو بالش پنهون کرده بود.
دیدن این صحنه منقلبم کرد!
سریع رفتم آشپزخونه شروع کردم به آفرینش یه شام با عشق، قاطی رنده کردن پیاز گریه هم کردم و اشکامو به اون بهانه کاور کردم.
همه فکرم پیش مزخرفات همکارام بود و قضاوتاشون.
طاقت نآوردم ،دو لیوان چای ریختم و با پشمک لقمه ای رفتم پیش خرچنگ و بوسیدمش. دلش خیلی شکسته بود ،کلی با هم حرف زدیم ولی خرچنگ باز هم دلش گرفته بود از من.
دیشب یه درس مهم گرفتم! هرگز اجازه ندم حرفو قضاوت دیگران درهای قلبمو باز کنه و تو دلم شک بندازه.کیلید قلب من دست خودمه و خرچنگ ،واقعا چرا حرف اونا ناراحتم کرد؟ با خودم این چهار ماه زندگی رو مرور کردم و فهمیدم نتنها عشقمون به هم کم نشده بلکه عمیق ترم شده. دیروز که گوشی رو برداشتم به دعوا با خرچنگ دوست داشتم بهش بگم دوستت دارم بیشتر از قبل ،اما انقد عصبی بودم و حرف همکارام ناراحتم کرده بود که . . . 
پس نتیجه گرفتم چیزی که عشق رو تحت شعاع قرار میده منظور کردن حرفو قضاوتو نظرات دیگرانه! به خودم گفتم بذار کنار حرف دیگران رو. آخه چرتو پرت اونا ارزش ناراحتی خرچنگو داشت ؟
+کتاب صد سال تنهایی یکی دیگه از هدایای تولد بیستو شیش سالگیم ، از طرف خرچنگ بود. یه روز صبح قبل از رفتن به سر کار رفتم از یخچال موز برداشتم و چون عجله داشته موز رو تو کیسه پلاستیکی نذاشتم و همینجوری گذاشتمش تو کیفم. 
عصر ، وقتی خواستم تو شرکت موزمو بخورم دیدم که موزم له شده و تمام کیفم و وسایلم شد موز خالی! و کتاب صد سال تنهایی هم از این اتفاق مصون نموند و موز له شده به تمام نسوجش نفوذ کرد!
و اکنون من صد سال تنهایی میخونم با عطر موز! +دامنم یه حس خوبی بهم میده^_^

+تو روزای آخر ماه دی ،به مناسبت شروع برج وهمن یا همون بهمن، کیک گردویی درست کردم.
به قیافه اش میاد ک عالی شده باشه.

+خرچنگ به خرید کردن علاقه زیادی داره.برعکس من که خیلی حوصله این تیپ کارا رو ندارم.بیشتر وقتا که میاد خونه دستش پره،میوه و صیفی جات و نون و تقریبا همه چی!خیلی وقتا هم من باهاش هایپر مارکت نمیرمو خودش یک خرید مبسوط انجام میده و خوب این برای من فوق العاده اس! چون خرچنگ جنسهای خوب و با کیفیت میخره من خیالم راحته.

+خرچنگ خوابو خوراکش خوبه و وزنه همه میزنه و من انقد ذوق بازوهاشو میکنم ک نگو.

+باورش سخته اما آشپزیشم بی نظیره و هفته ای حداقل دوبار غذای سرآشپز خرچنگ رو میخوریم.

+خرچنگ بعد پنج شیش سال هنوزم صبحا بعد نماز، دو رکعت نماز عشق میخونه. این رو وقتی فهمیدم که یه صبح بهش گفتم "قضا داری میخونی؟" و جوابش این بود"نماز عشقه دیگه، سجده شکر با تو بودن" .

+ما زوج وراجی هستیم. خیلی با هم حرف میزنیم.فرهنگی ، هنری ، علمو فناوری ،کاری ، اقتصادی و . . .خرچنگ هم خطیب و هم شنوده فوق العاده ای هس.

+استراتژی خرچنگ تو زندگی لبخند و رضایته دوتامونه. وای که اگه یه روز حال من خوب نباشه! انقد راهبرد و ترفند به کار میگیره تا از برج زهرمار بشم برج میلاد! اصلا شادی آفرینه در حد بنز!

+دیشب رفتیم خونه پسر عمو خرچنگ. پسر عمو یه دختر چهار پنج ساله داره. خرچنگ براش پاستیل و دو تا آبنبات خرید که بده بهش. منم که حسود! یکی از آبنباتا رو برداشتمو با صدای بچگونه به خرچنگ گفتم عمویی دست دلد نتنه. خلاصه ب این روش یکی از آبنباتای بچه طفلی رو کش رفتمو شب قبل خواب آبنباتو گذاشتم بالا سرمو تا صبح چندبار بیدار شدمو چک کردم ک سر جاش باشه!!! خلاصه از ساعت هشت صبح بیدار شدم و اولین کاری ک کردم آغاز خوردن آبنباتم بود! از صبح هر جا میرفتم آبنباتم دستم بود. آبنبات جادویی تمومی ناپذیر دوست داشتنی!
الان ساعت ده و نیم شب و آبنبات خورون من ادامه داره!
روز جمعه ی بارونی آبنباتی ^_^
+امشب پدر و مادر و برادر خرچنگ اومدن عیادت من.آخه مریض شدمو نرفتم سر کار و زیر سرمو آمپول بودم. خرچنگ رفت تو آشپزخونه و واسه مهمونا پیتزا و پیراشکی گوشت درست کرد.مادر شوهرم یه پسر داره شاه نداره^_^

+یکی از هیجانات من که معمولا از اوایل بهمن شروع میشه و تا لحظه تحویل سال جدید ادامه داره ،داستان تخم مرغ رنگی های سر سفره هفت سینه.
یعنی من از بچگی ذوق عید رو داشتم به عشق تخم مرغاش،آخه مامانم همیشه کلی رنگو وسیله میداد به من و آوا و مانی ، بعد میگف نفری سه تا تخم مرغ رنگ کنید.بعد خودشم میشست کنارمون و چهارتایی با هم رنگ میکردیم.بعد بابام میامد و میگفت پس من چی؟ مامانم بلند میشد یه تخم مرغم واسه بابا آبپز میکرد، بعد بابام شیک و مجلسی میشست تخم مرغشو میخورد ! یعنی داستان هر سال ما همین بود. 
حالا امسال ذوق این رو دارم که قراره با خرچنگ تخم مرغ رنگ بکنم!
اصلا در یخچال رو ک باز میکنمو چشام میافته به تخم مرغا کلی ایده و ذوق و انگیزه و طرح میاد سراغم!
شما واسه تخم مرغای امسالتون چه رویاهایی دارید؟

+چند وقت پیش بستنی زمستونی خریدیم و انقد دوستش داشتیم سر دونه آخرش دعوا شد! من و خرچنگ از خوراکی نمیگذریم! سرش خون میریزیم! یعنی دعوایی بود دیدنی

[ پنجشنبه سی ام دی 1395 ] [ ساعت 11 و 04 دقیقه و 12 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین