تبلیغات
شیشه - ابریشم قیمت نداره، حیف از اون موهای تو.
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

+کسایی که من و خرچنگ میشناسن میدونن که چه راه سختی رو طی کردیم و چهمسیر پر مشقتی رو رفتیم. یه دوره هایی بود که چند ماه هم رو نمیدیدیم و تلفن هم نمیزدیم و فقط با پیامک از هم با خبر بودیم. یه روزایی بود که شدیدا به هم احتیاج داشتیم اما یه جاده و یه  بینهایت کمترین فاصله بینمون بود.
این روزها وقتی آلبوم عروسیمون رو میبینیم متوجه یه اتفاق عجیب تو عکسامون میشیم. اتفاق خوبی به اسم آرامش! همه میدونن تو شرایط فعلی چقد زندگی مشترک سخته، اما ما دو نفر غرق یجور آرامشیم، یجور خلصه با اسانس خوشبختی!
هر کس عکسامون رو میبینه میگه چقد آرومید تو این عکسا. . . .انگار از روز عروسی اکسی توسین خونمون هزار برابره.
خدا رو چطور باید شکر کرد واسه این آرامش؟
+تایتل آهنگی هست ک شدیدا عاشقش شدم ،ربطی ب پست نداره ،آهنگشو دوست^_^
+ازدواج یکی از اون اتفاقهای تقسیم کنندست!
از اون اتفاقها که تو زندگیت یه کروشه باز میکنه با دو تا آیتم ، یکی قبل از ازدواج و یکی بعد از ازدواج.
دنیای من قبل ازدواج با بعد ازدواج خیلی فرقی نکرد. اتفاق اصلی که زندگی من رو دو بخش کرد آشنایی با خرچنگ بود. شیشه قبل از خرچنگ، شیشه بعد از خرچنگ. همیشه تو حرفام به خرچنگ میگم "من قبل از تو اینجوری بودم" ،خرچنگ هم همیشه تو حرفاش از این جمله استفاده میکنه "من بعد از تو اینجوری شدم".
این خیلی هیجان انگیزه که یه آدم ساده و معمولی بتونه زندگیتو دو بخشی کنه! و خوب هیجان انگیزتر این هست که اون آدم بشه بخش اصلی زندگیت. . . .
+خدا نگاه میکنه به عمیقترین نقطه قلب آدمها. خدا ته ته ته ته همه اقیانوسهای دنیا رو خودش تنها آفریده و از همه چیزش با خبره ،پس دیگه با خبر بودن از ته دل بنده هاش اتفاق عجیبی نیست.خدا از عمق عشق و علاقه و احساس آدمها به هم با خبره .
گاهی ما یه آدمی رو از عمیق ترین نقطه قلبمون میخوایم و انقد تو این احساس صادقیم که فکر میکنیم طرف مقابل هم از عمیقترین قسمت قلبش ما رو میخواد. خدا میره ته دل اون بندش و میبینه هر چی هست گذری هست و سطحی و ریشه نداره،قلب بندش از عمق عاشق نشده ، خدا میاد به عمق قلب ما ، دلش میسوزه و میگه حیفه این قلب هست که یه عشق اشتباه رو داره پرورش میده.
خدا چون ما رو خیلی دوست داره و نمیخواد قلب ما بشه قبر یک عشق به روشهای خودش اون رابطه اشتباه رو تموم میکنه.
بعد ما چون از مکانیسم خدا با خبر نیستم با خدا دعوا میکنیم و اصلا نمیخوایم بپذیریم که خدا به خاطر خودمون نخواست که بشه. . . .
به خدا اعتماد کنید، خدا دیر نمیکنه ، خدا اشتباه نمیکنه، خدا خالق عشق و محبته ، چشمه دوست داشتن هاست،  تو کار خدا شکی نیست ، برید تو بغل خدا، با خدا قراری یواشکی بذارید و هر شب باهاش درد دل کنید، خدا رازتون رو فاش نمیکنه ، اشتباهاتون رو به روتون نمیاره ، دنبال عیب های شما نیست. .  . .
به قول شاعر بی سر انگشت من گل بی حالتی رازی از من نپرس تو که بی طاقتی، تا که دریا منم پر ماه و پری ماهی تشنه را به کجا میبری؟
#برای_دوستم
+چند روز پیش که از سر کار اومدم همین که خرچنگ مراسم استقبال رو گوشی به دست و در حال تلفنی حرف زدن با همکارش برگزار کرد ،من رو هدایت کرد سمت اپن و من مواجه شدم با دو لیوان پر آب پرتقال! دلتون نخواد دو لیوان رو یه نفس سر کشیدم و وجودم پر شد از ویتامین عشق!
امروز صبح هم از خواب که بیدار شدم مجددا با همون صحنه مواجه شدم و کلی عشق کردم. راستی امروز بیستو شیش آذره، جمعه ،سالگرد جشن صورتی نامزدیمون. . . .

+شاید خیلیا بگن آخی ،بیچاره شیشه، چقد کارش سخته ،هر روز این همه ساعت این همه راه ،این همه ترافیک ،این همه خستگی . 
ولی من راضی ام ،خوشحالم .اصلا از صبح ساعت پنج بیدار شدن ناراحت نیستم.اصلا از له شدن و فشار مترو و ازدحام شهر کلافه نیستم. 
من حالم خوبه،از کارم از زندگیم از راهی که به اختیار و میل و علاقه خودم انتخابش کردم راضی ام.
زندگی یه چای تلخ نیست که بخوای با قند شیرینش کنی، زندگی یه کوه از قند و شکر هست که یه استکان چای تلخ مزه ی اون شیرینی قند و شکر رو دلچسب تر میکنه.
^_^
+اون روزای اول که قرار شده بود خودم آشپزی کنم وحشت تمام وجودم رو تسخیر خودش کرده بود. یاد اون روزای اولی افتادم که قرار شد تو آزمایشگاه کار کنم، قشنگ یادمه تا دو سه ماه از همه دستگاه ها میترسیدم از اسید و سود و پتاس وحشت داشتم ،اما بعد چند ماه عاشق کارم شدم و دیگه خبری از اون ترسها نبود. این تشابه احساساتم تو دو موقعیت متفاوت بهم کمک کرد تا ترس از آشپزی و آشپزخونه رو کنار بذارم، به خودم میگفتم گاز و ماکروویو و قابلمه که دیگه ترسناک تر از دستگاه جی سی و اچ پی ال سی و اتمیک نیست! خلاصه اش کنم، الان بعد از صد روز زندگی مشترک احساس میکنم که این توانایی رو دارم که برم تو آشپزخونه کوچولومون و اکسیر عشق بسازم! 
صد روزگی زندگیمون مبارک!
#شیمیستها_هم_آشپز_میشوند

+یافتم یافتم!
آری ! یافتم!
این یافتم گفتن من کم از کشف ارشمیدوس نداره! باور کنید! 
یه مغازه پیدا کردم که بهشت گمشده منه! وقتی رفتم توش نزدیک بود از هجوم اون همه کش و کلیپس و تل و زینت آلات بدلی خوشگل غش بکنم!
از این به بعد تصمیم گرفتم هر چند وقت یکبار برم تو اون بهشتو چندتا از اتفاقات خوش آب و رنگش رو به خودم جایزه بدم و روحمو شاد کنم! 
#هر_کسی_یجور_خله !

+شما پن کیک چطوری درست میکنید؟

+امشب چشم افتاد به عروسکهام و یک لحظه تصور کردم من و خرچنگ یه دختر کوچولو چهار ساله داریم و یک روز صبح که خرچنگ (اسم مستعار همسرم) داره میره مدرسه ، بگه بابا منم با خودت مدرسه ،بعد خرچنگ بهش بگه دخترم واسه مدرسه رفتن تو زوده.
عروسک نارنجی رنگ کاموایی شدش من ،بهادر شد خرچنگ و اون عروسک مو فرفری که رو پای چپ ژرمانیوم نشسته شد ضحا (دخترمون) غرق این بازی شدم که دیدم خرچنگ تو چهارچوب در ایستاده و من رو نگاه میکنه و یه لبخند عمیق رو صورتش نقش بسته.
هیچی دیگه !آب شدم از خجالت!
#هر_کسی_یجور_خله !

+هوا تاریک بود، به رنگ قیر، صاف ، نه خالی از ابر ،اما صاف . دب اکبر رو میشد دید ، ماه زیباتر از هر بدر دیگه ای بود ، زیر ماه یه تکه ابر کشیده شده بود ، نور ماه جوری روشنش کرده بود که تو اون قیر آسمون رنگش به آبی میزد، یه جور آبی دود آلود .
خرچنگ اومد تو بالکن، با زیر پیراهنی نازک ، من تو کوچه براش دست تکون دادم و اون هم بوس فرستاد و دستش رو به نشونه خداحافظی تکون داد. تا وسطای کوچه رفتم ، سرمو بر گردوندم سمت عقب ، خرچنگ هنوز تو بالکن ایستاده بود، با همون لباس نازک و من انگار عجیب ترین صحنه ی عمرم رو داشتم میدیدم! خرچنگ تو اون هوای سرد و قیر رنگ ، زیر نور ماه و دب اکبر مثل یک بت بود! یه بت با عظمت ، یه چیزی تو مایه های مجسمه ژولیوس سزار! یا یه اثر خاص از میکلانژ ! دوست داشتم زمان همون لحظه متوقف بشه و من تا ابد محو این مجسمه ، زیر نور مهتاب ، باشم. 
این صحنه واسه عاشق کردن هر زنی کافی بود . . .

+ندارم!
من هنر عکاسی ندارم!
اما پاستا پنه با سس آلفردو درست میکنم در حد بنز مدل 2020!!!!!
بیست بیست^_^
#شیمیستها_هم_آشپز_میشوند !

+دیشب نوشت:فقط خدا میدونه که چقد حالم بد بود امروز.بعد از یک ضربه روحی غم انگیز و یه شوک ناراحت کننده تو هفته گذشته ، این هفته تصمیم گرفتم به ریکاوری اعصابم. و هیچی به اندازه آشپزی بهم حس خوب نمیده.
امروز با وجود حال فیزیکی بدم همین که رسیدم خونه پریدم آشپزخونه .اول یه کیک شکلاتی پختم و منتظرم خرچنگ بیاد و تستش کنه و دوم یک غذا من در آوردی در حال پخت دارم که الان تو فره! اگه خوب بشه میگم چی بوده

[ سه شنبه بیست و سوم آذر 1395 ] [ ساعت 12 و 06 دقیقه و 58 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین