تبلیغات
شیشه - دوازده ساعت
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!


دوازده ساعت دور بودن از خونه برای یک زن، میتونه تهدید جدی باشه برای متزلزل کردن زندگی مشترک.
اینکه یه خانم ساعت شیش صبح از خونه بره و عصر ساعت شیش برگرده اتفاق ساده ای نیست. اینکه یک زن هر روز این کار بشه براش یک عادت ،قضیه ای نیست ک بشه راحت هضمش کرد.
تو این شهر بی ریخت و قواره(تهران)،تو این شهر که آسمونش به جای آبی دودی رنگه،تو این شهر که با نگاه کردن به ساختموناش و بناهاش افسردگی میگیری،تو این شهر که خیابوناش از ازدحام اتومبیل ها در شرف انفجاره و دقیقه هات پشت چراغ قرمز ها هدر میده ، دوازده ساعت دور بودن از خونه برای یک زن خود خود فاجعه است.
اما اگر این زن یک همسر عاشق داشته باشه ،اگر این زن یک همسر دلسوزو مهربون داشته باشه ،وقتی میرسه سر کوچه و چشمش میافته به پرده صورتی آشپزخونه ،این دوازده ساعت براش مثل دوازده دقیقه تداعی میشه،خستگیاش یادش میره .میدوئه تو آشپزخونه و کیک میپزه و پاستا پنه با سس آلفردو(شیشه در پوزیشن ذوق مرگی).و همسرش از این همه شور و شوق زندگی تو زنش به وجد میاد و از قبلش عاشق تر میشه و کاری میکنه که اون دوازده ساعت دوری زنش از خونه اصلا به چشم کسی نیاد .

+یک روزی بود که شدیدا خسته بودم.فکر کنم یه سه شنبه طوری بود. تو کوچمون بودم که یکدفعه چشمم افتاد ب خرچنگ که اومده بود تو بالکن و داشت کوچه رو نگاه میکرد و منتظر من بود.تا جلو در دویدمو تو کوچه براش دست تکون دادم و اون هم برام بوس میفرستاد و انگار نه انگار ک دوازده ساعت سر پا بودم.

+به مادر شوهرم میگم دوست دارم پتو قلاب بافی ببافم اما بافتن بلد نیستم. دفعه بعد که میرم خونه مادر شوهرم میبنم ک برام کلاف کاموا و کتاب و قلاب خریده و میخواد بهم قلاب بافی یاد بده.این زن فرشته است .

+یه اتفاق بدی افتاد برام،حالم بد شد ،متهوع شدم ،نسبت به روزای دیگه یک ساعتو نیم دیرتر رسیدم.تو راه همش گریه میکردمو بدنم درد میکرد.خرچنگ اومد جلو مترو دنبالم بعد از چهارده ساعت دیدنش برام بمب انرژی بود! یک ساعت بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و من حالم بد شده! توپ بودم،با هم فیلم دیدیم ،تخمه شکستیم،کاپوچینو با کف زیاد خوردیمو نیمرو با روغن حیوونی و سنگک داغ. یه شوهر مهربون نعمتیه بخدا ،اصلا آدم یادش میره بیشتر از نصف روز رو سختی کشیده.

+بهم پیام میده که امروز رسیدی خونه هیچکاری نکن،یه شام سبک کافیه،نیشم تا بناگوشم باز میشه.

+پنجشنبه ها من خونه ام، خرچنگ ظهر تا شب رو آموزشگاست.
بعد اینکه راهیش کردم کدوها رو پختم و به عنوان ناهار خوردمشون. بعدش رفتم سراغ رزا منتظمی عزیزم و نظرم به کیک ماست جلب شد و خورش کرفس! دیگه هیچی دیگه تصمیم گرفتم کیک ماست بپزم و موازی باهاش خورش بارگذاری کنم. همه چیز داشت ب خوبی پیش میرفت.کیک تو فر بود و سبزیا در حال سرخ شدن بودن که دیدم کرفس ندارم!تصور کنید خورش کرفس بدون کرفس!چادر چاقچول کردم رفتم کرفس خریدم و طبق دستور رزا یه خورشی شد که در وصف نگنجد.

آهان،راستی ،زرافه ی تو عکس کدوها حاصل یک سورپرایز برای خرچنگ بودش.من براشتخم مرغ شانسی گرفتمو زرافه از توش پرید بیرون:دی

+وقتایی که زودتر میرسم خونه سریع واسه خودم یه قهوه دم میکنم و بدون شیر و شکر، و فقط با آرامش و فقط با صدای تیک تیک ساعت میخورمش.چند لحظه چشامو میبندم،و وقتی دوباره بازشون میکنم کاملا سر حالم و میتونم بیشتر بیدار باشم و از با خرچنگ بودن بیشتر لذت ببرم.
هر لحظه زندگی مون انگاری ک غنیمتی هست با ارزش،از پس سالها جنگ . . . ☕

+وقتی میرسم خونه اگه خرچنگ قبل من رسیده باشه مراسم استقبال داریم! مراسم استقبال بسیار هپی هست و شرحش منشوری:دی
امروز بعد از مراسم استقبال خرچنگ گفت"پایه ای با هم کیک بپزیم؟"منم نه گذاشتم نه برداشتم ،گفتم "آره!چه پیشنهاد خوبی"!
خرچنگ تعجب کرد که من انقد پایه ام!
خلاصه کیک را پختیدیم و شکلات روش ذوبیدیم ^_^

+نورغروب افتاده بود رو دیوار،انگار که خورشید داشت از دیوار خونه ما میرفت پایین.گلایی که گذاشتم تا خشک بشن تو این نور انگار از اول خشک بودن و هرگز تازگی نداشتن. خرچنگ با اینکه با خشک کردن گل به روش من موافق نیست و این مدل گل خشک کردن بنظرش یجور بی سلیقگی میاد،(بر عکس من که عاشق کارهای بدون الگو و شلخته ام!) اما هر کار کرد دلش نیمد گلا رو از دیوار جدا کنه. گفتش آخه چطور دلم بیاد چیزی رو که تو با ذوق و شوق داری انجام میدی خراب کنم؟ اینا گلای تو هستن ، گل منم تویی.
+دوستت دارم خرچنگ.

+یک آذر نوشت: ماه آذر رو با اسپاسم شدید عضلانی و چهار آمپول شل کننده عضله و آرامبخش آغاز کردم.خرچنگ هم ب این درد مبتلا شده اما ب مرحله آمپول نرسیده. این خنده دارترین خاطره دردناک زندگی مشترک ماست. تصور کنید یک زوج عاشق که دولا دولا راه میروند:دی
به قول قیصر امین پور عزیزم درد را از هر طرف بخوانی درد است.پروردگارا همه دردمندان را دوا تویی. . . .

+دو آذر نوشت: 
تو این روز برفی پایتخت که همه دارن از کوچه ها و درختهای برف زده عکس میذارن،با اسپاسم عضلانی شدید عضلات ناحیه کمر اسیر رختخواب شدمو مثل تام و جری که کلی آمپول زد و شد آبپاش گلها ،حسابی آبکش شدم .
مرخصی گرفتم، دراز کشیدم و دارم کتاب ملت عشق که یکی از هدایای تولدم توسط خرچنگ هست رو میخونمو عشق میکنم!
هوا برفی، تشک گرم، کتاب هم ملت عشق. کاش این درد وحشتناک نبود تا براتون از بهشت میگفتم!

+سه آذر نوشت:
خیلی خوشحال بودم که تو عروسیم ناخن های خودم رو لاک زدن و دیزاین کردن .اینکه مجبور نشدم رنج حمل ناخن مصنوعی رو متحمل بشم برام خیلی خوشحال کننده بود.
از بعد عروسی فرصت نکرده بودم به ناخنام برسم تا اینکه کمر درد اومد سراغمو اسیر رختخواب شدم.
خوب! علاوه بر کتابخوندن مانیکور پدیکور ناخن هم در بستر انجام میدم! خیلی هم خوبه خیلی هم اعتماد ب نفس میده به آدم!هه هه هه :دی 

+هفت آذر:حداقل من یک نفر به اندازه هزار نفر به طب سنتی اعتقاد دارم!
چند روز لارنژیت شدم و واقعا دارو های گیاهی اگه نبودن حس خوب شدن پیدا نمیکردم.
دم نوش پونه و آویشن، خوردن چهار تخمه و ثعلب و شکر تیغار واقعا ب درمان ناراحتی های ریوی و درد گلو کمک میکنه.
حداقل از نظر روانی رو من که خیلی اثر داره.
+با تشکر از پرستاری های خرچنگ (اسم مستعار همسر) عزیزم.

+یک سال بیشتر بود که قرص مکمل میخوردم. از بعد عروسی قطع کردم. فکر کردم دیگه بهش نیاز ندارم و کم خونی درمان شده. اما دریغ ! فقر آهن چیزی نیست ک به این سادگی درمان بشه و دو ماه بعد قطع کردن قرصها اثراتش بروز کرد که یکیش همون اسپاسم شدید عضلات کمرم بود و دکتر دوباره این مکمل فوق العاده رو تجویز کرد و از وقتی که دوباره میخورمش کلی حالم خوبه.
اگه فقر آهن دارید برید دکتر حتما ،شاید این قرص برای شما هم تجویز شد.
#WellWoman

+یجور حس افسردگی بعد از اتمام کتاب مورد علاقمو دارم.سی صفحه آخر رو جیره بندی کردم !اصلا دوست نداشتم داستان تموم بشه. . . .ملت عشق فوق العادس. . . .

+ چهارده آذر نوشت:
امشب وقتی برسی خونه چراغها خاموشن ، از کوچه که پنجره ها رو نگاه کنی پرده های صورتی آشپزخونه تاریکن . امشب که برسی خونه اجاق گاز خاموش و سماور نمیجوشه. امشب بوی کیک از تو خونه نمیاد و یه دختری که تازه بیستو شیش ساله شده با یه شام گرم پذیرات نیست. امشب تو این آیینه چشم تو چشم نمیشیم و شب با تو تنهاست. . . .
+دوستت دارم همسر عزیزم ، مرسی که درک میکنی که گاهی لازم دارم شب رو تو اتاق خودم ، تو خونه بابام بخوابم .
دختر هست و این لوس بازیاش

[ جمعه بیست و یکم آبان 1395 ] [ ساعت 13 و 05 دقیقه و 11 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین