تبلیغات
شیشه - من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم.
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

+خورشید در قائم ترین زاویه ی ممکن به تهران میتابید!اما گرما و عطش و بی حالی ناشی از روزه نتونستن مانع این بشن که به ملاقات خرچنگ نرم.وقتی رسیدم بلافاصله یه خنده ی پت و پهن اومد رو لبای خرچنگ.آخه کلی فِر خوردم تا محل قرار رو پیدا کنم:دی منم که باهوووووووش کلا موجبات خنده و شادی خرچنگم.بنده هم از دیدن ایشون بدون مقدمه با صدای بلند خندیدم....با دست راستش دست منو گرفته بود و با دست چپش فرمون ماشین رو.رفت تو یه خیابون پر از درختهای چنار، پر از سایه پر از سکوت.که یکدفعه من بهش یه شیشه ی سبزدادم!با دیدن این صحنه خندید و گفت:"وای!عزیزم!آخه من با روغن زیتون؟( http://shishe30.persiangig.com/image/olive%20oil/2015-06-28%2017.09.38%20%282%29.jpgچیکار کنمش اونوقت؟برم خونه بگم این از کجا اومده؟" خندیدمو گفتم:"بگو خانومم بهم دادش!" با خنده گفت:"خیلی هم خوبه!به مامانم میگم از طرف عروس آینده ات!!!"با یه حالت لوسو عشوه ناکی گفتم"تا حالا دیدی کسی به عشقش روغن زیتون هدیه بده؟" با یه خنده ی از ته دل گفت"نه والا!بــه عـمـرم ندیدم!احتمالا تو اولیـشی!".تو همین حرفا بودیم که از کیفم یه جعبه ی سیاه درآوردمو گفتم" تـقـدیـم با عـشق" خرچنگ با بُهـت یه نگاه به جعبه کردو یک نگاه به منو گفت"واااااااااااااااای خدااااااااا!شـیـشهههههههه" بهش گفتم:"این عـطـرا http://shishe30.persiangig.com/image/2015-06-28%2017.10.59%20%282%29.jpgرو باید یذره بزنیا!دو روزه خالیش نکنی!"با خنده گفت:"چه بوی عالی داره چقد ظرفش قشنگه!من اصلا دلم نمیاد بزنمش!"خندیدم، انگشت اشارمو گذاشتم پشت گوششو گفتم:"اینجا باید بزنیش". نگاهم کرد، نـفـس عمیقی کشید و گفت:"چقدر شال قرمز بهت میاد..."

++خرچنگ:عزیز دلـم شیشه جـونم روزت قبول باشه بـانــــوی خستگی ناپذیر مهربون آسمون زندگی من.

شــیــشــه:وای!خـــدا!مرسی حاجییییییییی!نماز روزه ی شمام قبول باشه.

++خرچنگ:داری میخوابی بانو؟

شــیــشــه:آره !دارم بی هـــــــوش میشم!

خرچنگ:شب بخیر بانوی آسمون شب بی ستاره ی من که تویی ستاره ی من!

شــیــشــه:وای!عـــزیـــزم!شب تو هم بخیر.

++خرچنگ:تو خیلی حرف میزنی شیشه!خـــیلییییییی!انقد زیاد که گاهی دوست دارم خفه ات کنم!اما همین که ساکت میشی دلم برات تنگ میشه!واقعا نمیدونم چیکار کنم از دستت!

شــیــشــه:هه هه هه :دی الان حرف زدنم نمیادش.

خرچنگ:همین دیگه!دقیقا اون تایمی که باید حرف بزنی ساکتی!

شــیــشــه:میدونی کی ها دوست دارم بحرفم؟

خرچنگ(با لبو لوچه ی آویزون):بله!دقیقا میدونم!درست همون موقع که من پلی استیشن روشن میکنم تا با پسر خاله ام یه دست فوتبال بزنم!

شــیــشــه(با چهره حق به جانب):خوب دست خودم نیست!حــــسـوووووودم!

خرچنگ(یا خنده):آخه به دسته ی بازی هم آدم حسودیش میشه؟

شــیــشــه(با لوس بازی):چشم ندارم ببینم به یکی غیر من توجه کنی!حتی فوتبال کامپیوتری!

خرچنگ(با جدیّت):ای خداااااااااااا بکش منو از دست این .

شــیــشــه(با خنده ی موزیانه):همینه که هست:دی

 ++شــیــشــه:نظرت راجع به خاله گوشه ی لبم چی هست؟چیز عشقولی نداری راجع بهش بگی؟

خرچنگ:من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم.

شــیــشــه:اوه خدا!شعر از کی بود:دی

خرچنگ:از سعدی نبود؟

شــیــشــه:سعدی به زلف دوست گرفتار نبود؟

خرچنگ با قهقهه:چه میدونم والا،فعلا دو ساعته ما رو که گرفتار خال لبت کردی:دی

++شــیــشــه:نمیدونم این شب قدری از خدا راجع به وصال بخوام یا نخوام....دیگه نمیدونم میخواد چیکار کنه...خودش میدونه...

خرچنگ:ما توی تقدیر هم نوشته شدیم.همون روز ازل تا به ابد.یه زمانش هم مشخصه.اما یه رازه که فقط خدا میدونه و ما باید برای زودتر رسیدنش تلاش کنیم.مثل هر سال از خدا میخوام که بهترین تقدیر رو برامون رقم بزنه و ما رو به وصال هم برسونه.

 +خیلی دل دل کردم که برگردم به بلاگفا.مخصوصا اینکه همه ی بلاگفایی های آواره شده برگشتن به سرزمین خودشون!خوب منم حس غربت بهم دست دادو دوست داشتم برگردم!اما مغرورتر از اونی هستم که بدون عذر خواهی مدیر بلاگفا برگردم به اون سرویس. من نتونستم!روزی ما زوج رویایی بلاگفا بودیم و از این به بعد این افتخار شامل حال میهن بلاگ خواهد بود تا شاید خوب بخت ترین زوج ایران خاطراتشون رو اونجا شِییر کنن.امیدوارم میهن بلاگ لیاقتاین اعتماد رو داشته باشه.

بیستو پنج تیر نوشت:

شیشه،ساعت ده شب،پیغام خصوصی ب خرچنگ:
تو را دوست دارم
بیشتر از هر شب دیگری
آن زمان ک تنهاتر از ماه هستی
و ستاره ها برای تو جز فریبی چشم نواز در بیکران سیاه نیستند.
تو را دوست دارم بیشتر از آرزوی پرواز
ک بشر تا ب ابد حسرتش را خواهد برد
تو را دوست دارم
ک چون چوپانی تنها لبکت نی مینوازد
با من بخوان از درازی این شب بی پایان ک سر سحر ندارد
و من امشب
در این قیر آسمان
چه بی اندازه دوستت دارم
خرچنگ:عزیزم،خیلی قشنگ بود.دوستت دارم. . .

بیستو شش تیر نوشت:

عشق یعنی یه نفرو انقد دوست داشته باشی ک وقتی ناراحته حس کنی جیگرت پاره شده و تمام آنزیمهاش ریختن تو جونتو دارن مثل جزام از درون هضمت میکنن.
عشق یعنی وقتی یک ربع ازش خبری نشد احساس کنی کیسه معده ات پاره شده و هاش سی ال اش داره روحتو سوراخ میکنه.
عشق یعنی وقتی قرار بعد دو هفته ببینیش احساس کنی شش هات رو هم افتادن و ریه ات مچاله شده و دیافراگمت دیگه تکون نمیخوره و از هیجان حس خفگی کنی.
عشق یعنی وقتی از جدایی بگه زانوهات بلرزنو تکیه بدی به دیوار و دوزانو بشینی رو آسفالت خیابون جوری ک رهگذرا برات آب معدنی خنک بخرن و بگن خوبی؟فشارت افتاده؟
عشق یعنی وقتی بعد یک هفته سر سنگینی و سنگدل شدن بی دلیلش وقتی بهت بگه"نفس من چطوره؟" از خوشحالی اشک تو چشمات جمع بشه.
عشق یعنی حتی اگه تو ایستگاه شلوغ مترو دیدیش بی رودربایستی بپری بغلش. . .
عشق یعنی وقتی بهت گفت"دوستت دارم تا ابد"قلبت همونجا تصمیم بگیره انقد تاپ تاپ کنه که دستتو بذاری روشو بگی"من قلبم ضعیفه"
عشق یعنی همین حسهای قشنگ وحشتناک که تا مرگ میبرنتو میفهمی که این زنده بودن فقط با اون زندگیه. . . .





[ شنبه بیستم تیر 1394 ] [ ساعت 20 و 51 دقیقه و 17 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین