تبلیغات
شیشه - تجربه های کوتاه یک زوج خوشبخت
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

+من و خرچنگ واقعا وارد فاز جدید و متفاوتی از زندگی شدیم که بهش میگن زندگی مشترک.وقتی میگن زندگی مشترک نه فقط داشتن یک نقطه نظر مشترک احساسی که بهش میگن"دوست داشتن" و ورژن پفروفشینالش میشه "عشق"! نه زندگی مشترک یعنی دخیل بودن در تمام موارد زندگی!حتی ریزترین و پیش پا افتاده ترین مسائل. وقتی با خرچنگ رفتم سه روز از سی روز ماه عسل فهمیدم قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفاست!
شما وقتی با یک نفر زیر یک سقف میرید از ریز ترین مسائلش درگیر میشید تا بزرگترینش.
از توالت رفتن و آروق زدن و مسواک قبل خواب گرفته تا کارو درسو تصمیمات بزرگ.واسه کوچکترین تصمیمی باید یادت باشه یکی دیگه هم هست یا اگه مثل ما خیلی عاشق باشید باید بگید یکی از اعضای بدنم الان پیشم نیست که تصمیم آخرو بگیرم.یجورایی دیگه سر خود نمیتونی باشی و بگی هر کار که دلم بخواد میکنم.یجورایی مجبوری غرور و خودخواهیاتو کنار بذاری.مثلا اگه قبل ازدواج بگی میخوام برم باشگاه فقط باید روزهاتو با ساعتهای کاریت مچ کنی اما وقتی وارد زندگی شدی باید قبل از جور کردن روزها و ساعتها با شریکت مشورت کنی"تو مشکل نداری با باشگاه رفتن من؟بنظرت میتونم کنار این همه دغدغه و فشار کار و زندگی چند روز برم باشگاه و استخر؟"
یا واسه دیدن دوستای صمیمیت و قرار گذاشتن با اون ها قبلش باید نظر کس دیگه ای رو بپرسی!
یبار خرچنگ تو رانندگی شدیدا عصبانی شده بود و میگفت میخواستم برم طرف رو که خلاف کرده بود بزنم اما یکدفعه یادم افتاد که من زن دارم و اگه تو دعوا اتفاقی بیافته جواب اون رو چی باید بدم؟پس کمربندشو باز نکرد و با صبوری گازشو گرفتو رفت.
باید خیلی صبور باشید باید خشم خودتون رو خیلی جاها بخورید.باید یادتون باشه این کسی که الان میخوام خفه اش کنم عشقمه و شریک زندگی من هستو خوب فقط نظرش با من فرق داره سلیقه اش با من فرق داره دیدش به مسائل جامعه و جهان با من فرق داره.دلیل نمیشه نخوام دیگه ریختشو ببینمو دادو بی داد کنم.
زندگی مشترک خیلی پیچیده است.تا قبل عقد آدم فکر میکنه که بزرگترین مشکلات هم نمیتونن کاری کنن که با عشقش بحثش بشه ،اما بعد از مشترک شدن زندگی کوچکترین چیزها هم میتونه باعث بحثو کدورت و دلخوری بشه.
باید صبور بود ،گاهی باید سکوت کرد ،باید گذشت کرد،باید بیخیال شد،اصلا خیلی چیزا رو نباید جدی گرفت.تو زندگی مشترک باید شوخ طبع بود ،باید خیلی چیزا رو با خنده و شوخی حلش کرد. باید خیلی جاها کوتاه اومد خیلی جاها کنار کشید خیلی جاها مسئولیت پذیرفت و خیلی جاها عشق رو در نظر گرفت. نباید حرمت عشق از بین بره .نباید یک سری رفتارها با عشق اشتباه گرفته بشه و یکسری کارها با عشق توجیه بشه.عشق عشقه و روابط انسانی و اجتماعی بین دو عاشق هم حدود و قوانین یک شهروند عادی رو داره.نباید به بهانه عاشق بود سو استفاده کرد و خیلی کارهای دیگه.
تو زندگی مشترک حفظ احترام و حرمت طرف مقابل از هر چیزی مهمتره.
احترام چه تو روابط چه تو حرف زدن چه تو مسائل خانوادگیش چه شخصیش .بله شخصی!افراد تو زندگی مشترک هم حریم شخصی دارن و هیچ یک از طرفین زندگی نباید اون حریم رو بشکنه.
احترام مقوله گسترده ای داره،احترام به سلیقه به آداب و خیلی مسائل دیگه که وقتی با یکی واسه زندگی شریک بشید خودتون میفهمید.
تو پلیتیک به یک دسته از افراد میگن سازشکار یعنی آدمهایی که نون به نرخ روز خورن.تو زندگی مشترک هم این تعریف وجود داره،زندگی مشترک سازگاری کردنه نه سازشکاری.افراد سازگار افراد موفقی هستن و افراد سازشکار افراد ریا کاری هستن کن که اول به خودشون ستم میکنن بعد به شریک زندگیشون و یکجا بالاخره میبرن! بعضیا میگن میسوزیمو میسازیم!وقتی بسوزی نابودی بنده خدا چی رو میخوای بسازی؟زندگی ساختن هستو ساختنو ساختن. باید یک عشق با سواد داشت! بله ! باید برای عاشق موندن مطالعه کرد باید یاد بگیریم که عاشق شدن چه آسون عاشق موندن چه دشوار! البته زیادم دشوار نیست .اول باید شخصیت خودمون رو با همه عیبو ایراداشو کمو کاستیاش بشناسیم بعد پوزیشن خودمون تو زندگی رو پیدا کنیم بعد بریم سراغ شریک زندگیمون.
نباید انتظار داشت کسی که یک عمر یک تفکر رو داشته دو شبه عوض بشه اگه زود عوض بشه و اونی ک ما میخوایم پس ثبات شخصیت نداره و شاید زود عوضی بشه! همین که افراد بپذیرن باید ایراداتشون رو رفع کنن و تو مسیر تغییر قرار بگیرن خودش یعنی موفقیت.

همیشه حرفاو تصمیماتو کارها ما صحیح نیست.ما عقل کل نیستیم پس فکر نکنید هر چی میگید شوهر بیچاره و یا زن باید بی چون و چرا بگه چشم.

هرگز مردونگی یک مرد رو ازش نگیرید.مردها چیزی جز مردونگی ندارن اگه بخواید یک مرد رو نابود کنید فقط کافی هست کاری کنید که بشه یک مترسک تو زندگی!
برای نابود کردن یک زن راه ها زیادتره اما موثر ترین راه این هست که بابت زن بودنش تحقیرش کنید بگید : تو نظر نده تو زنی!

+میشه خواهش کنم که هر کسی که وبلاگ ما رو دنبال میکنه از تجربه خودش یا دوستان و آشناهاش برامون بگه؟
 سخنی با همسر(#خصوصی_نوشت):تو این ده ماه زندگی مشترک خیلی چیزا یاد گرفتیم و تقریبا آمادگیشو داریم که هفت هفته دیگه بریم زیر یک سقف. . .
دوستت دارم خرچنگ،زندگی ما میشه یک عاشقانه ی آرام آرام آرام آرام آرام ،زندگی که شاید شاهای بزرگ تاریخ هم تجربش نکردن.
همیشه تو قلب من بمون ، مثل تو مگه داریم ؟ اصلا مگه میشه؟
دوست دار تو،همسر بیستو پنج ساله ات،شیشه^_^

+تکمیلانه شماره یک: چیز مهم تو زندگی هست به اسم اصل اعتماد.همیشه به همسرتون اعتماد کنید ،اون عاشق شماست^_^
++واسه خرید عروس عطرو اسپری شیفن خرچنگ برام خرید اما هیچ جا مامش نبود.مام شیفن رو از کجا میشه خرید؟
هلپ می.

+تکمیلانه شماره دو:رفتیم لباس عروس هم سفارش دادیم!یک لباسی سفارش دادم عجیب غریب!دامنش از یه ژورنال بالا تنه اش از یه ژورنال آستین و یقه اش از یه ژورنال دنبالش از یه ژورنال دیگه دانتلو گیپورشم سلیقه خرچنگ.اصلا یه آش شله قلمکاری سفارش دادم که مپرس! فقط از خدا میخوام که قشنگ بشه!نشه مثل لباس کاروان المپیک:دی. فقط امیدواری ماجرا وقتی بود که موقع گرفتن اندازه هام مسئول این امر گفت:خانم شما مانکنی خودت، مدلی اصلا، نگران نباش:دی

+پارسال تو وبلاگ نوشته بودم که چقد با کتاب چشمهایش حس خوب گرفتم. بنظرم فضای داستان و تم اون تا حدودی به روایت داستان سریال شهرزاد هم شباهت داره و شاید آقای فتحی یک جاهای داستانش رو از این شاهکار الهام گرفته باشه.
جز فانتزیامه که بعد ازدواج این کتاب رو با صدای خودم واسه خرچنگ بخونم^_^

همسر مهربون من:دیروز خرچنگ ساعت دو از شمال تازه برگشته بود،واسه کاری رفته بود پیش فامیلشون .من از صبح گرمازده شده بودمو لبنیات خورده بودم و فکر کنم مسموم هم شده بودم.شدید اسهال و دلپیچه و سرگیجه و افت فشار داشتم.سر کارم بودمو ماشالا انقد پرو هستم که اصلا به رو خودم نمیاوردم.اما رنگم شده بود گچ دیوار و لبام سفید و دور چشام سیاه.همکارام نگران شدن و گفتن برو خونه اما انقد حالم بعد بود توان راه رفتن نداشتم ،خواستم با اسنپ تقاضای ماشین بدم که خرچنگ زنگ زد به حالو احوال و من گفتم "دارم میمیرم میخوام برم خونه برم دکتر" دیگه گفتن از من و واکنش سریع از خرچنگ!گفت "شیشه تا پنج دقه دیگه حرکت میکنم ".
خلاصه دیگه خرچنگ خسته و کوفته از جاده شمال، کلی هم راه از کرج اومد تا تهران ! وقتی رسید زنگ زد و گفت "شیشه آمبولانس اومده".
رفتیم دکتر و دکتر سرمو آمپول داد و خرچنگ دارو هامو گرفتو من در حالی که سرم به دست بودم با خرچنگ سلفی مینداختم و میخندیدیم.خرچنگ میگف زود خوب میشی دلت واسه من تنگ شده،منم میخندیدم و میگفتم آره خرچنگ خونم کم شده:دی
+این اتفاق بهم نشون داد که چقد واسه خرچنگ عزیزم!اینکه با خستگی شمال و راه باز دوباره سر ظهر از کرج اومد تهران و تا ده شب که من بخوابم بالا سرم بود و بعد دوباره برگشت کرج.
#سخنی_با_همسر(خصوصی نوشت):آخ که چقد با مرامی تو شبیه باورامی:دی



[ چهارشنبه ششم مرداد 1395 ] [ ساعت 18 و 31 دقیقه و 47 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین