تبلیغات
شیشه - دختری با گوشواره های مروارید
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

+غروب داشت خودش رو آسفالت خیابون جومهوری میکشید ،تاکسی ها با شتاب میرفتن و هیچ کدوم مسافر نمیزدن.همه دنبال دربست بودن.تمام بدنم خیس عرق بود و دوست داشتم زودتر برم خونه تا یک دوش بگیرم .بعد باشگاه دوش واقعا برام اوجب واجباته.منتظر تاکسی بودم که یک دفعه گوشیم ویبرید.خرچنگ بود.اس ام اس داده بود خسته نباشی خانوم پهلوون من با کلی شکلک کیس دار! انقد خنده ام گرفته بود و ذوق کرده بودم که حد نداشت!من برای آقامون یک عدد خانم پهلوونم.

+دارم تصور میکنم من دختری هستم با گوشواره های مروارید و تو(خرچنگ) مرد نقاشی هستی که محو شده ای در نگاه من!من دختری هستم با گوشواره های مروارید.
 . . .(دختری با گوشواره های مروارید شاهکاری هست از نقاش هلندی،یوهانس فرمیر)

+انگشتر فیروزه ی تو عکس اینستا سوغات شاه عبدالعظیم هست از طرف مادر شوهر^_^
+یه کانال علمی خوب رو تو اینستا معرفی کردم،باشد که رستگار شوید:دی

+آیا می دانستید که یک گروه موسیقی فوق العاده به نام گروه دال وجود دارد؟
آیا می دانستید که آهنگ های گروه دال با روح و روان آدم چگونه بازی میکند؟
آیا میدانستید قطعه ی طعم شیرین خیال مرا کشته کرده است؟

+از بعد عقد دنبال باشگاه بودم برای پیلاتس.اما اصلا باشگاهی که ساعتاش ب من بخوره پیدا نکردم .از خشکی عضلات بدنم خسته شده بودمو همش دوست داشتم یک تحرکی داشته باشم.واسه همین تصمیم گرفتم تو خونه ورزش کنم.واسه اینکه ورزش های مناسب با استایلم انجام بدم رفتم پیش یک دکتر ارتپد تا اگه مشکلی دارم بگه و خدا رو شکر مشکلی نداشتم.رفتم پیش فیزیوتراپ و گفتم یک سری حرکات نرمشی میخوام.و فیزیوتراپ یک سری حرکات اصلاحی بهم داد.حدود پنج ماه نرمشهای اصلاحی فیزیوتراپ رو انجام دادم تو خونه.اما ورزش تکی تو خونه حس خوبی نداشت و تکراری شده بود .واسه همین رفتم باشگاه واسه ایروبیک .خیلی خوشحال شدم که ساعتای باشگاه بهم میخورد و حالا روزهای زوج واسه من یک رنگو بوی اسپرت داره.

+تقریبا یک سال شده که اومدم میهن بلاگ.از بعد جا به جا شدن سرور های بلاگفا و اون اتفاق پریدن آرشیو دیگه رغبتی به اون سرویس نداشتم و تو بین شبکه های اجتماعی نتونستم جایی به دنجی و آرامش وبلاگ پیدا کنم برای همین کوچ کردم به اینجا.یک خونه سفید صورتی از جنس بلاگ!
خیلی از دوستان بلاگفام رو گم کردم و دیگه شیشه سی خیلی از دوستانشو از دست داد اما خوب این باعث نشد که من بیخیال ثبت خاطراتم تو فضای مجازی بشم.
دوست دارم تا وقتی این زندگی دو نفره توش عشق هست بنویسم ، از تک تک لحظاتش، از شادیاش از غماش از خنده هاش از گریه هاش از دل گرفتگی هاش از دل خوشیاش از درد هاش از درمان هاش از سختیاش از آسونیاش.
از این به بعد قراره شما یک عاشقانه ی رئال رو بخونید.یک زندگی عادی که روح عشق زنده اش کرده و تا وقتی این روح تو این کالبد هست ما هم خواهیم بود.
شاید سبک نوشته های جدیدم رو دوست نداشته باشید،اما خوب واقعیت همیشه دوست داشتنی نیست. شاید دیگه وب ما رو فالو نکنید و دوستش نداشته باشید.نمیدونم،به هر حال زندگی همین هست.
عشق واقعی ترین اتفاق تو زندگی هست که خیالی به نظر میادش.من میخوام این واقعیت رو با حواشی خاص خودش نگارش کنم. . .

+یازده خرداد نوشت:خرچنگ اومد مترو نزدیک به محل کارم و با هم رفتیم چرخ زدن تو خیابونا.حسابی راه رفتیم و خندیدیم و حرف زدیم،لباسای مجلسی شانزلیزه برای من واقعا خنده دار بودن و اصلا تو سلیقه من انقد لباس شلوغ و پر سنگ جا نداره ! بر عکس من خرچنگ شدیدا از لباسای شلوغو کار شده خوشش میاد.حسابی با هم اختلاف سلیقه داریم.از کنار اسباب بازی فروشی ها و سیسمونی فروشیا رد شدیمو دوتامون دلمون ضحا رو خواست!
همینجور که تو جو دیدن کالاسکه و کری یر و ساک بچه بودیم من چشم خورد به یک خرس بزرگ که لباس خیلی خیلی قشنگی تنش بود.به خرچنگ گفتم"میخوامش" خرچنگ گف شیشه؟اولا چند تا خرس داری دوما آخه آدم بیاد این همه پول واسه یه خرس گنده بده؟سوما تو خودت یه خرس گنده پشمالو داری که بنده هستم! منم با اخمای تو هم گفتم اون خرسه دامن گلدار تور دار پوشیده تو که نداری از اونا!خرچنگ گفتش"اصلا دامن گلدار تور دار هم میپوشم که بشم خرس دامن گلدار تور دار که تو خوشحال شی،خوبه؟ دوتامون ترکیده بودیم از خنده و با یه آب طالبی یادم رفت که چقد خرس رو دوس داشتم!

+حسابی راه رفتیمو گشنه شدیم ،رفتیم که شام بخوریم.چون من زیاد شام خور نیستم یک غذا سفارش دادیم،لحظه اذان غذا ما رو آوردن و من موقع خوردن اولین لقمه تو دلم گفتم خدایا به حق لحظه اذانت همه گرسنه ها رو سیر کن ما که توان سیر کردن کسی رو نداریم تو خودت هوا همه رو داشته باش.
چند دقه بعد پسرک فال فروشی اومد تو رستوران و دقیقا اومد سر میز ما و به خرچنگ گف فال میخری؟خرچنگ هم گفت فال نمیخرم اما بیا با ما غذا بخور و پسرک چند لقمه ای با ما شریک شد.باورم نمیشد که خدا که انقد زود جوابمو بده و با این اتفاق بخواد بهم بگه شما دو تا شدید وسیله من واسه گشنه نخوابیدن یک بچه.این بهترین شام دوران عقدمون بود. . .

+این کتابهای دوست داشتنی.

+با این آهنگ شاهکار داریم هوای عشق رو مرطوب میکنیم. . .اشکمون رو به یاد انتظار چهار سالو نیم واسه وصال بدجور در میاره. . . .

+شیشه نوشت:خوشبختی آدمها با هم فرق داره،یک عده با داشته هاشون خوشبختن و یک عده با نداشته هاشونم خوشبختن.
من و خرچنگ با نداشته هامون و همه ی داشته هامون خوشبختیم.
شاید چند سال اول زندگی نتونیم بریم سفر خارجی یا هتل های پنج ستاره ی ایران یا رستوران های خفن ،اما با یه جاده چالوس و چند سیخ دل و قلوه زدن تو ونک هم شادیم.
شاید ما خونمون دیزاین ایکیا نداشته باشه اما پرش میکنیم از عشق ،خونه اجاره ای ما پر میشه از خوشبختی که خودمون ساختیمش و نداشته هامون هم تو خوشبختی ما شریکن.
آه ای تولستوی آدمهای خوشبخت خیلی هم شبیه هم نیستن. . .

+دانشگاه ما یک پارک بزرگ داشت که توش پر بود از درختای گردو.
سال نود داشتیم با خرچنگ تو پارک دانشگاه راه میرفتیم که یه درخت گرفتار اردیبهشت جلو ما سرش رو خم کرده بوب و خرچنگ از این سر به زیری سو استفاده کرد و یه گردو سبز چید و گفت"شیشه این یادگاری از طرف کسی که عاشق درخت های گردو هست".
منم وقتی برگشتم خونه گردو رو گذاشتم تو ظرف شکلات های انگلیسی که داییم همون سال برام فرستاده بود و گذاشتمش تو صندوق چوبی کوچولو. چند وقت پیش داشتم قفسه کتاب هامو دستمال میکشیدم که چشم افتاد به دو سانت خاک رو صندوق چوبی چوبی کوچولو که پشت کتابا قایم شده بود .برش داشتم و روشو دستمال کشیدم ،وسوسه شدم که درشو باز کنم و دیدم توش یه جعبه گرد فلزی کوچولو هست که روش عکس دوتا فرشته اس،در ظرف رو باز کردم و دیدم یه چیز هسته مانندی توش مچاله شده!
یکدفعه جیغ کشیدمو زدم زیر گریه.
اوه مای گاد!این همون گردو بود. . .





[ چهارشنبه پنجم خرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 11 دقیقه و 36 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین