تبلیغات
شیشه - خداحافظ سال عروس . . .
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!


+یک فروردین نوشت:باورش برام مثل باور این هست که یک افسانه ی قدیمی تو عالم هستی تبدیل به یک واقعیت بشه. تحقق آمالو آرزوهای ساده ی دو انسان تو تعریفی پیچیده به اسم، عشق! سال نود و چهار بهترین ،زیباترین و رویایی ترین سال زندگی من و خرچنگ بود.
از شروع سال نود و چهار مطمئن بودم که امسال قراره یک اتفاق خارق العاده بیافته.مطمئن بودم که اتفاقای خوب قصد افتادن دارن.مطمئن بودم یک افسانه قراره به واقعیت تبدیل بشه.سال نود و چهار خوش یمن ترین سال زندگیم بود.رستگاری در روزهای آخر بیستو چهار سالگی و شروع هیجانات تازه با شمع های همیشه روشن بیستو پنج سالگی.
بهار نودو پنج ششمین بهار عشق ماست و اولین بهار زندگی متاهلی ما. انگار پنج فروردین نود ساعت ده شب همین چند روز پیش بود!
سخت بود اما قشنگ بود تلخ بود اما شیرین شد. . . .چقد سالهای عشق زود میگذرن. . .چقد بهار امسال عطر رستاخیز داره. . .
خداحافظ سال عروس!خداحافظ سال 1394دوست داشتنی ،خداحافظ سال پر برکت 1394. . .تاریخ تو رو فراموش نخواهد کرد. . . عروس و داماد ماه مهر از تو همیشه به نیکی یاد میکنن.

سال نود و پنج ،سلام!سلام سال بی نظیر 1395.تصمیم دارم365روز باهات زندگی کنم!تصمیم دارم365روز ازت لذت ببرم.تصمیم دارم اجازه ندم یک لحظه از تو هدر بره.تو سال اتفاقهای بزرگی.با یک دنیا عشق ،خوش اومدی بهار سال1395.

دوستان گلو همراه،همتون رو میبوسم ،مرسی که تو روزای دراماتیک و سالهای دور از هم ما، همراهمون بودید.مرسی واسه وجودتون.واسه چشمای قشنگتون ک ما رو خوندن ،واسه وقت قشنگتون ک برای ما صرف شد.سال1394با همه اتفاقای خوب افتادش و همه اتفاقای خوب نافتادش گذشت.سال جدید رو تحویل بگیرید و به اتفاقای خوبی فکر کنید ک قصد افتادن دارن.
هپی نیو یر^_^


دوم فروردین نوشت:امروز اولین نماز صبح سال جدید رو اقامه کردم.
هوای صبح خنک و دلچسب بود.پرنده ای ناشناس صداش تو حیاط پیچیده.از صبحش پیداست که روز خوبی میشه.

سوم فروردین نوشت:یه روز ابری با بارش باران توی جنگل های گیلان^_^

چهارم فروردین نوشت:از شب سال نو پیش خانوادم بودم تا امروز.با خرچنگ تصمیم گرفتیم چون اولین تحویل سال متاهلی با آخرین سال با خانواده بودن متقارن شده هر کس سال تحویل رو کنار خانواده خودش باشه .و خرچنگ به عنوان یک شوهر جنتلمن اجازه داد من سه روز اول سال رو کنار خانواده خودم باشمو با اون ها به سفر برم.
امروز صبح سفر من ب گیلان تموم شد و خرچنگ اومد دنبالمو رفتم نمک آبرود پیش بابا بزرگ و فامیلای مهربون خرچنگ.فوق العاده هستن!
کاش همه عروس چالوسیا بشن:دی

+پنج فروردین نوشت: امروز از دیروزم بهتر بود.دیروز تا حدودای ساعت هشت شب خونه اقوام خرچنگ میرفتیم واسه عید دیدنی.یادم نیست پنج جا یا شیش جا رفتیم و من حسابی به عنوان نو عروس عیدی دشت کردم:دی
امروز صبح تلکابین نمک آبرود میزبان جیغ های ما دو نفر بودش:دی
فوق العاده بود،ارتفاع هزار متری!بین جنگلو دریا ،و چه جنگل فوق العاده ای بودش.محشر بود.و منوپاد بسیار چیز خوبی است:دی
تو تلکابین هنگام برگشت،چشامون رو بستیم و به صدای پرنده های جنگل گوش دادیم،دست همو گرفته بودیمو بهشت رو نفس میکشیدیم^_^

+شیش فروردین نوشت:امروز به معنای واقعی کلمه خوش گذشت! ایوون خونه ی دایی خرچنگ ، دیروز فوق العاده بود و منظره غروب و خورشیدی که از کوه سبز پایین میرفت محشر بود. اما امروز با خرچنگ تو ایوان باغ پدربزرگ خودمون رو ما دو نفر خفه کردیم!انقد ایوون با صفایی هست ک اصلا بلد ب وصفش نیستم.
یه خونه ویلایی وسط باغ پرتقال. . .خودتون تصور کنید که اون ایوون چه بهشتی هست. . .وقتی باد بهار توش میپیچه بهشت رو میشه نفس کشید. . .

+هفت فروردین نوشت:دیدن صحنه ی ماهی گیری تو بندر با همه ی غمی که تو چشمای ماهی های در حال جون دادن بود ، خالی از لطف نبودش.
خوردن بادکنکی ماهی سفید هم خیلی چسبید. 
امروز همش به یاد توری بودم که تو دریا با تراکتور کشیده میشد و لبخند صیادها.چوب زدن ماهی ها هم واقعا جالب بود.مزایده بر سر فروش ماهی!
امروز تو ایوون بهشتی سبزی پاک کردم و از عطر تره و جعفری تو بهشت داشتم میمردم. . . .

+هشت فروردین نوشت: تا به حال تو زندگیم با دو تا پا و بدون هواپیما روی ابرا نرفته بودم! بله!امروز با دوتا پاهام رفتم رو ابرا! 
با خرچنگ رفتیم روستای اجداد خرچنگ. یک روستای زیبا رو کوهای سبز مازندران.ارتفاع کوهستان ،روستا رو کوهستان بود ،کوهستان سبز و بهاری.انقد ارتفاع روستا زیاد بود که ابرها اومده بودن زمین!به حدی به آسمون نزدیک شده بودیم که انگار میشد ماه رو با دست گرفت.
روستا بین تپه های سبز بود و جنگل.و چه بیشه زار زیبایی بود. . .آبشار و آب خنک چشمه . . .چای داغ و بخاری هیزمی و آغوش یار و انگار خود بهشت بود. . .
شکوفه های سفید و صورتی بالای سرم مثل فیلمای ژاپنی تکون میخوردن و ما دو تا انگار خود آدم و حوا بودیم از بس که اون روستا رنگو بوی بهشتی داشت. . .
+نه فروردین نوشت:صبح مه آلود روستای کوهستانی و بارونی که انگار داره با آبپاش اسپری میشه رو صورت آدم ،بهترین حسی که میشه صبح زود تجربش کرد.
کوهستان سبز تو مه غلیظ فرو رفته،مردی سوار اسبش میشه و به بیشه میره تا هیزم برای بخاری بیاره.صدای غازها و مرغ ها تو هم پیچیده میشه ،و صبح که همیشه برای من با مترو و تاکسی و بوق شروع میشد تبدیل میشه به یک اتفاق تازه !
تا عصر تو روستای بهشتی بودیمو ناهار دعوت داشتیم.چون قرار بود دهمو یازدهم شیفت باشم مجبور شدیم برگردیم.
موقع برگشتن بغض داشت خفه ام میکرد ،انگار من حوا بودمو داشتم از بهشت دپورت میشدم!وارد شدن به دیتیل احساساتم دوباره اشکیم میکنه.انگار یه تیکه از وجودم تو اون بهشت شکوفه های بهاری جا مونده.

موقع برگشت حدودای ساعت دوازده شب ،قبل تونل کندوان تو یه آشکده آش گرفتیم و رفتیم بیرون روبه رو کوه برف زده نشستیمو با آش دوغ و آش رشته خودمون رو گرم کردیم.

وقتی برگشتیم دیگه دیر وقت بود و تقویم وارد ده فروردین شده بود.باید چند ساعت دیگه سر کار میرفتم.اون شب انقد ناراحت بودم که پیش خرچنگ موندم و خونه خودمون نرفتم. کنار خرچنگ بودن هم یجور تو بهشت بودن هست برام . . .

سیزده فروردین نوشت: ایام عید تموم شدش و خاطرات سفر به بهشت مثل یک رویای دور من رو تو خلصه ی خودش میبره.امسال انگار سال خوبی قرار باشه.امسال قرار شد از هر روزش لذت ببرم و امسال عید محشر بود.
فردا شروع پر انرژی خواهم داشت.و به خودم قول میدم هر چیز منفی رو از زندگیمون دور کنم.

+ چهارده فروردین: بنظرم امسال سال اتفاقات بزرگه!امسال قرار تو زندگی ما دو نفر اتفاق های بزرگی رخ بده.اتفاقهای خیلی خیلی بزرگ.
به افتخار روزهای سال جدید ^_^

پانزده فروردین: یه همکار دارم که ده سال از من بزرگتره.خیلی ب من لطف داره .امروز حسابی شرمنده ام کرد و یه شال قشنگ بهم عیدی داد.تا به حال شال این رنگی نداشتم، بنظرم خیلی بهم میادش. جنس ابریشمی و نرمی داره و سبکو خنکه،مخصوص فصل گرما.
خوب اینم از دومین روز کاری هفته جدید^_^

+شانزده فروردین: پارسال همین روز رو بخونید!
چقد این یک سالی که گذشت رویاوار بودش!
باورم نمیشه!
چه وشگون سفتی بود مرور پارسال چنین روزی!

+بیست فروردین نوشت:هفتاد روز دیگه میشه پایان بیستو چهار ماه دوران خدمت سربازی همسرم.
میشه براش دعا کنید تا بعد این هفتاد روز زود زود زود بره سر یک کار خوب؟میشه بچه ها؟واقعا محتاج دعا هستیم.

+بیستو دو فروردین نوشت: این روزها تو چند تا کانال تلگرام زیاد میچرخم.صبحها هدست میزارم تو گوشمو سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای رو گوش میدم.تو وقت آزادم جلسات تفسیر دکتر بازرگان رو.
تو کانال دکتر رجبی شکیب هم کلی اطلاعات مفید کسب میکنم:دی

+بیستو چهارمین روز بهار:امروز شدید بغض دارم.دلیلش واسه خودمه به خرچنگ هم حتی نمیگم دلیلشو.شدیدا دلتنگ و غمناک هستم.اتفاق بدی نافتاده فقط خیلی دلم گرفته . . . .


[ یکشنبه یکم فروردین 1395 ] [ ساعت 09 و 08 دقیقه و 59 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین