تبلیغات
شیشه - شاید برای شما هم اتفاق بیافتد!!!!
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!

نمیدونم چرا اما هدفم از نوشتن این پست چیزی نیست جز یه تلنگر برای کسایی که فکر میکنن برای خوبی کردن باید شرایط خاصی داشت!!!!!!این پست برای اونایی هست که دوست دارن دلشون شاد باشه...



+با پسر دوست شده بودم، هر روز ازش فال میخریدم.قیافه ی با نمکی داشت و خیلی هوای خواهر برادر کوچیکترشو داشت.یه روز با خواهرش اومد پیشمو گفت"شیشه جون فال امروزتو انتخاب کن"نگاه کردم تو چشمای بادومی خواهرشو گفتم"تو برام انتخاب میکنی؟:"دخترک یه لبخند نازی زد و یه کاغذ کشید بیرون.گفتم:برام میخونیش؟" دخترک با ناراحتی گفت"من سواد ندارم" برادرش با بغض گفت"ما پول نداریم خودکار بخریم.من تا کلاس چهار سواد دارم اما چون پول خودکار نداشتم دیگه مدرسه نرفتم وگرنه خودم یادش میدم بعدا".اون سال من پیش دانشگاهی بودم و چند ماه مونده بود به کنکورم حدودا 18 ساله بودم.یه بسته خودکار دوازده رنگ داشتم که به پول سال 87 حدودا ده هزارتومنی قیمتش یه بسته اش بود.خودکارا به جونم بند بودن و حتی به سارا که بهترین دوستمم بود نمیدادمشون!با بغض بسته خودکارو از کیفم درآوردم و دادم به دخترک و گفتم"حالا قول میدی خوندن رو از داداشت یاد بگیری؟"دخترک چشماش برق زد و پرید بغلم و من بوسیدمش.برادرش شروع کرد به گریه کردن و گفت"تاحالا هیچ کس به ما کادو نداده بود!شیشه جون خیلی خوشحالم".بغضمو نگه داشتمو خندیدم.پسرک نگاهی به کتاب تستای من کرد و گفت دوست داری دانشگاه چی قبول بشی؟خندیدمو گفتم:من عاشق شیمی ام اما سخته قبول شدن.اونم تو دانشگاهی روزانه ی تهران آخه منم پول دانشگاه آزاد ندارم" پسرک خندید و گفت"ایشالا شیمی قبول میشی تو دانشگاهای مفتی تهران،حتما قبول میشی!"خواهرشم خندید و گفت:ایشالا شیمی قبول میشی"......


+سال دوم دانشگاه بودم و کل سپهسالارو زیر پا گذاشتم تا یه جفت کفش برای شروع سال تحصیلی بخرم.آخرم از یه مغازه ی بی ربط به سپهسالار یه جفت اسپرت خفن خریدم.جنسش نوبوک بود ودو رنگ.بخشی سیاه و بخشی توسی.انقدر کفشامو دوست داشتم که شب اول تو پام کردمو باهاشون خوابیدم!دو ماهی از ترم میگذشت که احساس کردم کفشای نازنینم خاکی شدن.جلو مترو پسرک واکسی بود که مشق مینوشتو مشتری هاشو رو راه مینداخت.از غیرتش خوشم اومد و رفتم جلوشو گفتم"چقدر میگیری؟" نگاهی به پاهام کرد و گفت :کفش شما مخمله واکس خاص داره!هزار تومن میشه".شروع کرد به واکس زدن کفشام .وسط واکس زدن بود که واکس سیاهش پس داد به قسمت توسی کفشم!دنیا جلو چشمام سیاه شد!گفتم"وای!کفشمو خراب کردی!"پسرک رنگش پرید و گفت "وای خانوم ببخشید!"دوستش که کنارش بود بهش گفت"بد بخت شدی حالا باید سیصد چهارصد تومن خسارت بدی!"متوجه ترس پسرک شدم.خودمو کنترل کردمو گفتم"اصلا توسی هاش خیلی مسخره بودم!میشه اونا رو هم سیاه کنی؟پولش هر قد بشه میدم".انگار دنیا رو به پسرک داده باشی...بعد اینکه واکس تموم شد ازشون خداحافظی کردمو رفتم مغازه ی اونور مترو دو تا شیر کاکائو با کیک براشون خریدمو گفتم"اینم جایزه ی یک دست کردن کفشم!"پسرک با شیطنت گفت"بهت بگم خاله؟" گفتم "بگو" گفت"ازدواج کردی؟" گفتم "نه!" گفت "دانشجویی؟" گفتم"آره" گفت"ایشالا با یکی از بچه های دانشگاتون ازدواج کنی!" خندیدمو به کتاب ریاضیش نگاه کردم.پسرک شیطون بود و رد نگاهمو پیدا کرد و گفت"اصلا ریاضی هم بلد باشه".....یک هفته بعدش بعنی تو اواخر آبان 89 برای اولین بارخرچنگو دیدم ....


+ماه رمضون بود و دو ساعت مونده بود  به افطار.بوی نونوایی سنگکی آدمو مست میکرد....رفتم و دو تا دو رو خاش خاشی خریدم و سوار مترو شدم.تو مترو پسرک دست فروشی بود که نگاهم میکرد و.گفت"خاله نون از کجا خریدی؟"گفتم از پل چوبی" گفت"چقدر شد؟" گفتم "دو و پونصد" گفت"چقدر گرون .من امروز همش پنج تومن کار کردم!دوست داشتم واسه افطار مامانم میخریدم براش".قطار ایستاد و پسرک پیاده شد.من تو فکر بودم که بوق بسته شدن درها زده شد.مثل کسی که برق گرفته باشدش از جام پریدمو پامو گذاشتم لای در مترو تا در بسته نشده باز بشه.بعد پریدم بیرون و دویدم دنبال پسرک.داشت از پله ها بالا میرفت.رسیدم بهشو گفتم"آقا پسر بیا این نونها رو ببر برای مادرت.پسرک نگاهم کردو گفت"نه مرسی کار میکنم خودم میخرم براش"گفتم"میدونم عزیزم اما الان نونوایی شلوغه"گفت"پس خودت چی؟"گفتم زنگ میزنم بابام بخره دوباره" پسرک خندید و گفت"دستت درد نکنه،میشه یه آدامس ازم برداری؟".....وقتی رسیدم خونه همسایمون آقا رضا در خونه رو زدو دوتا سنگک دو رو خاشخاشی داد و گفت"نذریه عمو".....


+من اون موقع کارآموز بودم و مزایای شرکت بهم تعلق نمیگرفت.همکارم یه بسته از روغنهاشو به من داد و گفت"شیشه جون نه نیار که ناراحت میشم!باید قبولش کنی"من خیلی خوشحال شده بودمو با کمال میل بسته رو قبول کردمو گفتم"وای خانوم علوی مامانم خیلی خوشحال میشه"خانوم علوی لبخند رضایت بخشی زد.هیچی پول نقد نداشتمو همش تو کارتم بود.پسرک دست فروش اومد جلومو گفت"خانوم اسکاج نمیخواید؟" گفتم نه" گفت"شما پولدارا از همه خسیس ترید" خندم گرفتو گفتم باید از عابر پول بگیرم.پسرک نشست کنارم رو صندلی های ایستگاه و گفت"تو کیسه ات چی هست؟" به خنده گفتم"فضولی؟" گفت"آره" گفتم روغنه " گفت مغازه کوچمون دیگه به ما روغن نمیفروشه میگه بدهیتونو بدید."چشمای پسر شش ساله برق میزد!ظرف روغنو دادم بهشو گفتم "بده مامانت تا خوشحال بشه" پسرک خندید و گفت"یعنی مال خود خودم؟" خندیدمو گفتم"آره" گفت پول ندم؟" گفتم"نه فقط یه بوس بده".....


+هیچی پول نداشتیم!فقط انقدر که یه ساندویچ بخوریمو من کرایه تاکسی بدم!پسرک جلو دانشگاه میایستاد ودستفروشی میکرد.منو خرچنگو دید و افتاد دنبالمون که ترخدا ازم خرید کنید.به خرچنگ گفتم"پولم نداریم بدبختی" خرچنگ گفت"من داشتمم ازش چیزی نمیخریدم!به خود بچه نمیرسه که میره دست رئیس باندشون!" رفتیم تو ساندویچی که خرچنگ غیبش زد!نگاه کردم دیدم یه ساندویچ برای پسرک خریده و داره میده بهش...


+خرچنگ نگاهم میکنه و میگه"من عید غدیر نذر کردم که برای با هم موندنمون هر سال تو این روز به موسسه ی محک کمک کنم...."چشام پر از اشک میشه و میگم"تو فوق العاده ای...


+پله برقی خراب بود و پیرزن توان حمل جعبه به اون سنگینی رو نداشت.خط تجریش رو براش حمل و نقل کردمو چند ایستگاه راهم دور شد و آخرش پیرزن گفت"الهی عاقبت به خیر بشی و همیشه سلامت باشی"....


+ترمینال آزادی بودم که برم کرجو به امتحانم برسم .پیر زنی گم شده بود کمکش کردم سوار اتوبوس مورد نظرش بشه و چمدوناشو جا به جا کردمو گفت"دخترم شوهر داری" خندیدمو گفتم "چطور" گفت" عاشقت شدم ننه!کاش زن نوه ی من بشی" بوسیدمشو گفتم" بله خانوم نامزد دارم...."


+پیر مرد رو از خیابون رد کردمو پیر مرد گفت"انشاالله که همیشه زیبا و رعنا باشی" لپام گل انداختا....


+پیرزن چشماش پر از آب بود از سرما و پسرش خودشو توی شال گردن پیچیده بود.رو به رو بیمارستان بودنوپیرزن حال خوشی نداشت.پسرش که سرو وضع خوبی داشت با ناراحتی جلو در ورودی بیمارستان رو متروش نشسته بود .پیرزن منو دید که دارن نگاهشون میکنمو گفت"باید دارو بخرم اما پول پسرم کمه براش"...نگاه میکنم تو کیفم میبنم یه مبلغی دارم.میدم به پیرزن.پیرزن چشماش برق میزنه پسرشو صدا میزنه.پسرش سریع میره دارو ها رو میگیره....مادر و پسر رو که غرق شادی بودن تنها میذارم...


+ماه رمضون امسال بود همین چند روز پیش.داشتم از سر کار میامدم که دیدم یه پیرمرد جنتلمن خوشتیپ با کیفو کفش و ساعت چرم یک رنگ تکیه داده به دیوار و تنش داره میلرزه.رفتم جلو پرسیدم"حالتون خوبه آقا؟" پیرمرد گفت"دارم میمیریم" وحشت کردم. کشوندمشون نشوندمش رو یه صندلی که جلو یه مغازه بود.ازش پرسیدم" دیابت دارید؟" گفت"نه" سریع رفتم از سوپر کناری آب معدنی یخ خریدم و بیسکوییت شکلاتی.آبو پاشیدم تو صورتشو دادم خورد وآب رو یک نفس سر کشید و بعد بیسکویت رو خورد.صاحب مغازه فکر کرد پیر مرد با من نسبتی داره...گفت"چه دختری هستی که نمیدونی پدر بزرگت چه قرصی الان باید بخوره؟"پیرمرد گفت"گرما زده شدمو فشارم افتاده این خانوم نجاتم داد...خوشبخت بشی دخترم..."


+مردم باشتاب پله ها رو بالا میرفتنو کسی توجهی به پسر و مادر رو ویلچرش نداشت!رفتم پیش پسر و گفتم"آقا اینجا که پله برقی نداره چطور میخواید ویلچر رو از مترو خارج کنید؟پسر با ناراحتی شونه مادرشو گرفتو گفت"بخوا نمیدونم." گفتم من کمکت میکنم." پسر انتهای ویلچر و گرفت و من بالاش رو. و با هم ویلچر رو بالا یردیم.وسط پله ها دو تا آقا گفتن آبجی شما برو اونور کا مردونست.مردم کمک کردن و ویلچر رو از ایستگاه خارج کردن.پسر ویلچر مادرشو سمت من حرکت دادو گفت"شما نبودید نمیدونستم باید چیکار کنم.اومدیم تهران واسه درمان مامانم" مادرش خندید و من گفتم"ایشالا شفا میگیرید حاج خانوم"....مادر گفت"همیشه پاهات پر قوت بشه دخترم..."


+شـیـــشـه:دوست دارم بعد ازدواج مثل برو بچه های جمعیت امام علی خانواده های نیازمندو شناسایی کنیمو بهشون کمک کنیم.

خرچنگ:منم دوست دارم با دوستامون یه خیریه راه بندازیم.حتما این کارو بعد ازدواج میکنم.




[ پنجشنبه هجدهم تیر 1394 ] [ ساعت 15 و 22 دقیقه و 06 ثانیه ] [ شیشه ] عقاید شما



      قالب ساز آنلاین