تبلیغات
شیشه
شیشه

اینجا محلیه واسه عبور نور!!!


ادامه مطلب
[ یکشنبه نهم مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 43 دقیقه و 10 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

عشق ،این کلمه یک بخشی دوست داشتنی  . . . زیباست

[ جمعه سوم شهریور 1396 ] [ ساعت 14 و 44 دقیقه و 30 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


راجع به هوو . . . اینستا :دی
[ دوشنبه هشتم خرداد 1396 ] [ ساعت 16 و 53 دقیقه و 11 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 22 و 05 دقیقه و 01 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


سفر فروردینی:))))
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1396 ] [ ساعت 21 و 28 دقیقه و 29 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


چند ساعت باقی مانده تا بهار
[ یکشنبه پانزدهم اسفند 1395 ] [ ساعت 18 و 34 دقیقه و 21 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


آخه مگه میتونم؟
[ پنجشنبه چهاردهم بهمن 1395 ] [ ساعت 09 و 37 دقیقه و 14 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


بستنی زمستونی
[ پنجشنبه سی ام دی 1395 ] [ ساعت 10 و 04 دقیقه و 12 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


کیکانه
[ سه شنبه بیست و سوم آذر 1395 ] [ ساعت 12 و 06 دقیقه و 58 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات



چهارده آتر:
[ جمعه بیست و یکم آبان 1395 ] [ ساعت 12 و 05 دقیقه و 11 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


یکشنبه بود.
از اون یکشنبه ها که خرچنگ تا ساعت نه شب آموزشگاه هست و کلاس حل تمرین داره.
از دفعه قبل به خرچنگ سپرده بودم که وقتی قراره قبل از اومدن من از خونه بره بیرون یه چراغ رو روشن بذاره.آخه پنجره ی پذیرایی و آشپزخونه رو به کوچه است و وقتی از سر کوچه طبقه دوم خونه یکی مونده به آخرو میبینم ک چراغاش خاموشه ،یجور اندوه وصف نشدنی گلوم رو فشار میده.
یکشنبه بود.
از اون یکشنبه ها که مبینا(همکارم) رژیم نداره و یه غذا چرب و چیلی با خودش آورده.
مادر من شاید کلا دو بار کوکو سیب زمینی تو زندگیش درست کرده باشه همیشه کوکو سیب زمینی رو یه غذای بی خاصیت میدونه ک فقط روغن جذب میکنه و چاق کنندس.
یکشنبه بود و مبینا کوکو سیب زمینی داشت!و من هم از غذاش چشیدم و ازش پرسیدم چطور باید کوکو سیب زمینی درست کنم؟ مبینا گف سیب زمینی آب پز هر قد که دوست داشتی با تخم مرغ هر قد که حال کردی با پیاز طبق ذائقه ات،با ادویه ،همه رو با هم قاطی کن و بعد سرخ کن!
همون لحظه تصمیم گرفتم شب کوکو سیب زمینی درست کنم.
تو راه برگشت سنگک داغ خریدمو وسایل کیک! یک سالاد و یه کیک تو پلوپز و یه کوکو سیب زمینی فوق العاده درستیدم!
واسه رو کیک هم شکلات درست کردمو ریختم روش.
و خرچنگ هم تعجب کرد وقتی امد خونه و هم ذوق مرگ شد! کیک سورپرایز من واسه سالگرد عقدمون بود،که امسال افتاد روز عاشورا و با تاخیر گرامی داشتیمش!
این اولین تجربه کیک پزی و کوکو سیب زمینی پزی من بود.
یکشنبه بود.
+یادتونه تو وبلاگ نوشته بودم که یه طرح دارم واسه زیبا سازی شومینه؟
خوب این شما و این طرح من!
عدسک های پیچکی دوست داشتنی!
از رشد جوونه ها حس زندگی بهم دسته میده.
خوشبختی یعنی همین حسهای خوب^_^


مروز اول آبانه
فکر کنم همه به این امر واقفن که بیدار شدن تو صبح زود شنبه یه اتفاق دردناکه!
داشتم با این اتفاق دردناکه کنار میامدم و رو تخت چپو راست میشدم که یکدفعه خرچنگ گفت"صبح آبانت بخیر،آبانت مبارک". یکدفعه برق از سرم پرید و چشام باز شد و پر شدم از حس خوب آبان .
صبح بخیر شنبه آباناک من^_^
با تچکر از همسر آبان دوستم^_^

+پیشنهاد آبنباتی: خوردن این آبنباتا با چای، تو شبهای بلند پاییز یه حس رنگارنگی رو در معده شما ایجاد میکند:دی

+زندگی دو نفره واقعا خسته کننده میشه یا ما چون اولشیم هنوز خسته نشدیم؟ چطوری میشه همیشه زندگی رو مثل روزای اول قشنگ نگه داشت؟همینجوری ساده همینجوری خوشگل همینجوری عاشق؟ کسی راهی بلده؟

+سه شنبه چهارم آبان هزارو سیصدو نود و پنج: امروز خرچنگ اولین حقوق خودش به عنوان مرد خونه رو، دریافت کرد. فقط خدا میدونه که من چقد ذوق کرده بودم از اینکه پسری که عاشقش شدمو باهاش ازدواج کردم الان شده نان آور رسمی خونمون.
خودش ذوقش از منم بیشتر بود گفت"شیشه بیا بریم برات لباس بخرم ، کفش بخرم ، شلوار لی بخرم". منم ذوق زده شده بودمو میگفتم "وای نه پولامون رو باید پس انداز کنیم وقت واسه لباس خریدن هست ." بعد خرچنگ با ذوقو شوق بیشتر گفت "پول اجاره خونه و قسطا رو کنار گذاشتم از قبل یه مبلغی واسه لباس تو در نظر گرفتم،الان پاییز هوا سرد شده تو نیاز به لباس گرمو قشنگ داری". خندیدمو گفتم حالا خدا بزرگه. دو تایی رفتیم بیرون و خرچنگ من رو برد به یک بهشت پر از خرسهای رنگاوارنگ با لباسهای قشنگی ک تنشون بود. گفت"شیشه تو عاشق خرس پشمالو هستی ،هر کدومو که دوس داری انتخاب کن".
 من که داشتم از ذوق سکته میکردم کلی همه خرسا رو نگاه کردمو یکدفعه چشمم افتاد به ژرمانیوم
خلاصه خرچنگ ژرمانیوم رو به عنوان هدیه یک اتفاق خوب و به عنوان هدیه سالگرد عقد و به عنوان هدیه اولین ماه عروسی و به عنوان شیرینی اولین حقوق مرد خونه بودنش برام خرید. 
دیگه میتونید من رو روی ابرها و حتی فراتر از اون تصور کنید:دی
+مرد که عاشق باشد همسرش برایش گل میخرد،گل میچیند،خانه را پر از طرح و عطر و رنگ گلها میکند.مرد که عاشق باشد همسرش تابوها را میشکند و اینبار او با گل در خانه را باز میکند.مرد که عاشق باشد زن خانه را گلستان میکند ،حسن یوسف ها را آب میدهد ،جوانه ها را مینگرد و خانه همیشه با طراوت است. مرد که عاشق باشد همسرش با گلهای خیالی هم خانه را شاد میکند.آخ که اگر مرد عاشق باشد این زن ،چه ها که نمیکند. . . .
#دلنوشته_های_شیشه_ای
دوستت دارم خرچنگ من.
آبان نود و پنج.عصر شنبه.


+دوست دارم هر لحظه این زندگی رو ثبت کنم،دقه به دقه اشو خاطره بنویسم و بنویسمو تمام دقایقمو تو کائنات فریاد بکشم.دوست دارم همه عناصر آفرینش شاهد این عشق و حس و خوشبختی باشن.واقعا بهترین روزهای زندگیمونه.روزای تکرار نشدنی:-*

+و او کتلتها را سرخ میکند و من بروکلی گاز میزنمندی:دی

+حالا چون خطم خوب نیست یعنی نباید واسه شوهرم مصرع محبوبمو بنویسمو قاب کنم؟آیا ما بد خطها عاشق نمیشویم ؟
اصلندشم دلیل نمیشه بدخطا نوشته هاشون رو قاب نکنن^_^


+الان پنج ساله که آبان ، ماه تولدم ، برام شده یک هیجان!خرچنگ همیشه واسه تولدم من رو سورپرایز میکنه.مثلا پارسال کتاب کمدی الهی دانته رو بهم داد ،کتابی که آرزوم بود بخونمش.اما دوست ندارم امسال سورپرایز بشم،دوست ندارم برای تهیه هدیه تولد خودشو درگیر کنه و عذاب وژدان بگیره که چرا نمیتونه طلا بخره برام! راستش واسه من هر روزی که کنار خرچنگ هستم روز تولده!دارم از ته دل میگیم،هر روزم برام یه روز تازه است!یه تولد!من هر روز صبح در آغوش تو(خرچنگ) متولد میشم. . . 

+پنج ساله که آبان ، ماه تولدم ، برام شده یک هیجان!خرچنگ همیشه واسه تولدم من رو سورپرایز میکنه.مثلا پارسال کتاب کمدی الهی دانته رو بهم داد ،کتابی که آرزوم بود بخونمش.اما دوست ندارم امسال سورپرایز بشم،دوست ندارم برای تهیه هدیه تولد خودشو درگیر کنه و عذاب وژدان بگیره که چرا نمیتونه طلا بخره برام! راستش واسه من هر روزی که کنار خرچنگ هستم روز تولده!دارم از ته دل میگم،هر روزم برام یه روز تازه است!یه تولد!من هر روز صبح در آغوش تو(خرچنگ) متولد میشم. . . 

پشمالو که معرف حضورتون هستن؟اولین هدیه ی تولد خرچنگ ب من بود .سال نود. به شکل عجیبی عاشق این خرس هستم .

+امروز سیزدهم آبانه.
خرچنگ بعد از ظهر رفت آموزشگاه،الان ساعت یک ربع شیشه عصره و منتظرشم.
همین ک رفت من افتادم ب جون خونه! بعد شکلات درست کردم،بعد رفتم پیاده روی تو عصر پاییزی و یک دسته گلو بکینگ پادر خریدمو کیک یک تخم مرغی درست کردم،الانم منتظرم ک خرچنگ برگرده.
خونه باید عطر گل بده،عطر کیک، عطر زن،عطر زندگی . . . .

+خوندن نمایشنامه ها و دیدن فیلمهای وودی آلن همیشه هپی ام کرده.هر چند که در عین خنده دار بودن تهش یه غم عمیقی هم هست.
بن بست نویسنده یک طنز تلخ یا یک طنز زهر ماره! 
به حدی باهاش میخندید ک در وصف نگنجد و در عین حال دلتونم میگیره.
موضوع پرده های نمایشنامه راجع ب خیانت و گذشت هست.
واقعا میشه از خیانت گذشت؟

+شونزدهم آبان نوشت: همین که رسیدم خونه شروع کردم به دکور و تزیین و رنگ آمیزی خودم:دی!
همش دنبال مناسبت بودم واسه جشن گرفتن! چه مناسبتی قشنگتر از رسیدن به وسط پاییز؟شروع کردم به تزیین خونه با ریسه های رنگی و میوه ها رو گذاشتم تو ظرف و پفک ریختم تو ظرفو شمع روشن کردم.
 بعد رفتم تو آشپزخونه و یه نگاه کردم به سولاردمو با خودم گفتم دیگه از کار کردن با دستگاه جی سی که سختر نیس! 
در فریزرو باز کردمو رفتم در آغوش پنیر پیتزا! من انقد پنیر پیتزا دوست دارم که حتی خامو یخزدشم میخورم. سر راهم ژیگو نون توست هم خریدم و تصمیم گرفتم شام اسنک درست کنم. ما اصلا اهل سوسیس کالباس نیستیم ،من دیشب بعد دو سه سال ژیگو خوردم! 
تو پارت بعدی تصمیم گرفتم یه سس ویژه درست کنم تا مزه ژیگو رو کاور کنه. سه قاشق غذا خوری سس مایونز یک قاشق غذا خوری رب، یک قاشق غذا خوری آبلیمو، یک قاشق مربا خوری سس فلفل اوور هات(!) و پاپریکا و نمک به میزان دلخواه رو با هم قاطی پاطی کردم،و در مرحله آخر مقداری هم پنیر گودا رنده کردم تو سسم! اصلا چیزی شد وصف نشدنی!
تو مرحله بعدی نون توست زیرین رو سس مالی کردم بعد ژیگو رو سس مالیدم بعدش رو ژیگو  پنیر پیتزا ریختم بعد نون توست بالایی رو از قسمتی که داخل قرار میگره سس مالیدمو بعد روش رو پنیر پیتزا بارون کردم. 
من چون ساندویچ میکر ندارم از قسمت فر سولاردم استفاده کردم،پونزده دقیقه تو دما صدو هشتاد درجه سانتی گراد . خرچنگ پنیر خام دوست نداره واسه همین مال ایشون رو برشته کردم.قارچو فلفل دلمه ای هم تفت دادم کنارش ریختم.
وقتی خرچنگ اومد چراغا رو روشن کردمو با کلاه بوقی تولد پریدم جلوشو گفتم"نیگا نارنجیا رو نیگا نارنگیا رو،وسط پاییز مبارک" .خرچنگ میخندید و ذوق میکرد و وقتی شاممون رو دید ذوق مرگ شد ،گفت" عجب چیزی شده!" خرچنگ خیلی رکه،یه چیز بد باشه رکو راست میگه و تعارف نداره ،پس وقتی میگه عجب چیزی شده، یعنی عجب چیزی شده!

+هیژدهم آبان:
اومدم خونه دیدم خرچنگ کیک پخته و بو برنگی راه انداخته! ذوق مرگ شدم! آخه صبحش بهش اس ام اس داده بودم  که هوس کیک خونگی کردم،رو ب رو شدم با براوونیمرطوب.اوه خدا:دی


+دکترطور نوشت:
اگر گلو درد دارید،اگر خس خس سینه دارید، اگر سرفه های خشک دارید حتما کدو تنبل بخورید.
من از کدو تنبل متنفر بودم اما با ابداع این روش از مادرم عاشقش شدم.
کدوتنبل رو بشورید،تخماشو جدا کنید ،برش بدید،روش دارچین و خاک قند بپاشید،پنجاه دقیقه تو دما صدو هشتاد درجه سانتی گراد بذاریدش و بعد عاشق بشید!
فوق العادس

[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1395 ] [ ساعت 07 و 56 دقیقه و 58 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


سیاوش
[ یکشنبه چهارم مهر 1395 ] [ ساعت 15 و 52 دقیقه و 52 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


امروز
[ جمعه بیست و ششم شهریور 1395 ] [ ساعت 15 و 07 دقیقه و 07 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1395 ] [ ساعت 21 و 49 دقیقه و 32 ثانیه ] [ شیشه ] کامنتا رو بستم ک فقط خودم غصه بخورم. . .



پنج
[ پنجشنبه چهاردهم مرداد 1395 ] [ ساعت 15 و 53 دقیقه و 41 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


همسر مهربون من:
[ چهارشنبه ششم مرداد 1395 ] [ ساعت 17 و 31 دقیقه و 47 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


کتاب نوشت:
[ یکشنبه بیستم تیر 1395 ] [ ساعت 19 و 24 دقیقه و 15 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات



چقد هنرمندم من!
[ سه شنبه هجدهم خرداد 1395 ] [ ساعت 08 و 43 دقیقه و 09 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


این همون گردو بود. . . .
[ چهارشنبه پنجم خرداد 1395 ] [ ساعت 11 و 11 دقیقه و 36 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

+و باز هم اولین ها!
اولین اردیبهشت متاهلیمون مبارک!
آه خرچنگ،ما دیگه زن و شوهر شدیم!باورت میشه چشم عسلی؟باورت میشه پارسال شب آرزو ها دوتامون نماز عشق خوندیم و از خدا خواستیم این امر محال رو محقق کنه؟ و امسال شب آرزو ها انگشتهای من روی شقیقه هات رو نوازش میدادن.
آه خرچنگ،ما دیگه زن و شوهر شدیم!باورت میشه روز معلم پارسال بهم قول دادی که سال بعدش رو کنارم باشی و من امسال یک شوهر معلم دارم!
آه خرچنگ،ما دیگه زن و شوهریم!،باورت میشه چهار سال پیش این موقع حج دانشجویی بودی؟میگفتی رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست. بعد تو خواستگاری به مامانم بگی من شیشه رو از خدا گرفتم. . .
آه خرچنگ،ما دیگه زن و شوهریم!باورت میشه هشت ماه از اولین شب آرامش ما میگذره؟عشق ما وارد ششمین اردیبهشتش شده! واقعا باورت میشه پنج سال گذشت و الان ششمین بهاری هست که شدیم دنیای هم،شدیم آرزوی هم،شدیم عامل خنده و شادی هم و حتی غم هم! غم تو غم من هست و بالعکس و چه دوستی صمیمی تر از غم؟به قول قیصر امین پور عزیزم تو را به اندازه ی غم دوست دارم! باورت میشه شش تا بهاره که انقد همو دوست داریم؟تو پرانتز بخونش: اقد چقده؟اقده:دی
آه خرچنگ،ما دیگه زن و شوهریم،دیگه اردیبهشت امسال شبیه سال های پیش نیست.وارد اردیبهشت جدیدی از زندگی شدیم،وارد یک اردو از بهشت که بهش میگن زندگی زناشویی.
دیگه دغدغه هامون عوض شدن، اضطراب هامون شکلشون عوض شده.دیگه برخوردهامون با دنیا و آدمای اطراف عوض شده.ما دیگه زن و شوهریم! زندگی مون قشنگ تر شده انگار!همه چیز پر از گل شده و فرشته! سختیا و مصائب زیادی جلومون قد کشیدن اما دنیای ما با گلا و فرشته ها و انگشتای من رو شقیقه های تو جای قشنگتری شده.
انگار خدا رو تازه کشف کردم. احساس میکنم تو نظامات آفرینش خدا ،تازه تو رو پیدا کردم. احساس میکنم جز خدا کسی وجود نداره کنارم و اگرم آفریده ای باشه تو هستی و گل ها و فرشته ها و افکاری به رنگ فنول فتالئین تو محیط قلیایی!
آه خرچنگ،روم خیلی فشاره،از هر جهت دارم شیستوزیته میشم،تو که پرس شدی!واقعا چطور میشه زندگی کرد با این همه مشکل. . .
بیا با هم فقط به خدا تکیه بدیم و جز گل ها و فرشته ها و رنگ های شاد به چیزی فکر نکنیم،آهان!چرا! انگشت های من روی شقیقه های تو،این هم فکر خوبیه.به این هم فکر میکنیم.
.
.
.

دوستت دارم ،همسر بیستو پنج ساله ات،شیشه^_^


ماجراهای اردیبهشتی^_^
[ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 18 و 49 دقیقه و 23 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات


یجای ساکت
[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1395 ] [ ساعت 07 و 19 دقیقه و 54 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات



The end^_^
[ یکشنبه یکم فروردین 1395 ] [ ساعت 08 و 08 دقیقه و 59 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

من همیشه از تنوع لذت بردم.
از تغییر خوشم میاد.
کوچ کردن برام جالبه.
اولش ک اومد میهن بلاگ حس بدی داشتم.
اما الان عاشق اینجامو در مقایسه با بلاگفا محشره.
من خیلی به پست عکسی علاقه مند بودم واسه همین تو سرویس پرشین گیگ اکانت ساختمو گاها عکس بصورت هایپر لینک میذارم.
اما چون آپلود عکس واقعا واسه من پروسه ی رو مخی هستش تصمیم گرفتم اکانت انستا بسازم و بعضی از پستها که دوست داشته باشم مصور بشن رو بذارم تو اینستا با عکس.بعد پایین پست تو وبلاگ بنویسم "تصاویر در اینستا"
بنظرتون ایده خوبی هستش؟

+امروز قرار بود بعد دو هفته خرچنگو ببینم!
از ذوق لحظه ی دیدار همش چشم به ساعتم بود. . .
ساعت یک ربع پنج تا پنج مثل پونزده قرن گذشت!
(عکس این پارگراف در اینستا)

+ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم. . .

+اصلنشم ما باز قارچ سوخاری خوردیم و سیب زمینی!
حالا یه شب که نمیکشتم!میکشتم؟:دی
ر.ک اینستا:دی

+دوستم عارفه کجاست؟چرا خبری ازش نیس؟و یاسی؟و خیلیا :/
گفته بودم ک تو ذهنم اومده که واسه عید سفال و تخم مرغ رنگ کنم،خوب کردم دیگه!

+تو دکوراسیون ایرانی چند وقتی هست که گلگلی و خال خالی و رنگی رنگی زیاد مد شده.بنظرم قشنگه،اما واسه تنوع!مثلا در حد یه رومیزی که گاهی پهن بشه یا لباسی که گاهی پوشیده بشه و یا یه قسمت کوچیک از آشپزخونه.مثلا دستمالو پیشبند فانتزی!این چیزا سلیقه ای هست،من هم دوست دارم ،اما در همین حد که گفتم.یجورایی عاشق رنگ سفیدم!دکوراسیون سفید توسی یا سفید شکلاتی یا سفید سخاکستری رو به خال خالی و گل گلی و رنگی رنگی ترجیح میدم.اگه تو اینستا دکوراسیون سفید و ساده دیدید لطفا من رو تگ کنید تا ازش الهام بگیرم^_^

+چهارشنبه سوری نوشت: چهارشنبه سوری سال هشتاد و نه بودش،من و خرچنگ به خاطر یکسری اتفاقات چند روزی بود که به هم گاهی پیام میدادیم.چهارشنبه سوری سال هشتاد و نه به صورت همزمان این شبو به هم تبریک گفتیم . . . پنج فروردین نود نقطه شروع ما بود و چهارشنبه سوری هشتاد و نه شبی بود که خرچنگ مطمئن شد من واقعا عاشقش شدم!
امسال اولین چهارشنبه سوری متاهلی ماست. . .چقد خوشحال هستم. . .

+لیمو ترشو کاهو خیلی حس خوبی به آدم میدن!کلا رنگ سبزو زرد اشتها آوره!

+بهار می آید
از پس گلدانی که تازه شکفته
و از بین برگهای سبز به رنگ نارنجی
بهار می آید
در حیاط کوچک
رو بالکن کوچک من می ایستد
و تو در من سبز میشوی . . .
#بهار 

.
[ جمعه چهاردهم اسفند 1394 ] [ ساعت 16 و 36 دقیقه و 34 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

+راحت با افراد دوست میشم!دلیلشو نمیدونم چی هست.شاید خوش مشربی باشه یا به قول مادرم نوعی بی قیدی بی ادبانه!اما خارج از سن و ظواهر افراد خیلی سریع به قول معروف گفتنی جوش میخورم با همه.خانوادم این اخلاق من رو دوست ندارن.اما خوب وقتی حدود خودتو با دیگران مشخص کنی چی ایرادی داره برقراری ارتباط با دیگران؟
من اعتقاد دارم که سه دسته آدم رو باید تو زندگی به عنوان دوست نگه داشت.
کسی که کنارش آرامش داری و باهاش بهت خوش میگذره.کسی که سطح علمی و لول آموزشی بالاتری از تو داره .کسی که وضعیت مالی بهتر از تو داره.
دسته اول واسه انبساط روح و روان،دسته دوم واسه ارتقا سطح علمی و کیفیت کار و داشتن وجه به عنوان دمخور بودن با قشر فرهیخته .و دسته سوم!افراد پولدار رو نه به خاطر پولشون بلکه بخاطر قدرتی که دارن باید باهاشون بود.پول قدرت میاره و جاهایی که زورت نمیرسه میتونی رو قدرت افراد پولدار حساب کنی.تاکید میکنم که رو قدرتشون نه پولشون.افراد ثروتمند مثل یک اعتبار هستن که دوستی با اون ها تو زندگی لازمه.
یکجا هست که تو سرمایه هم داری اما اعتبار نداری.دوست ثروتمندت میتونه مثل یک دیوار معتبر ضامنت بشه.

+اوضاع کاریم خیلی عالی شده،به مدد دوست عزیزم ،خانم دکتر "ی" به یکی از معتبرترین آزمایشگاه ها رفتم و بعد یک مصاحبه طولانی شدم کارمند یک آزمایشگاه نمونه و معتبر و معروف.
با همکارای جدیدم هم خیلی رابطه ی خوبی دارم و جو کاری محیط جدید فوق العادس.
خانوادم مخالف بودن چون ساعت کاریم یک ساعت بیشتر شده! اما خوب گفتم که مستبدم:دی

+تازگی ها دارم آدمهای اطرافمو دوستامو بهتر میشناسم.اما با خودم میگم چرا باید قهر کنم؟چقد عمر میکنم که بخوام تو کینه و دلخوری بگذرونم ؟چرا نباید ببخشم؟مثلا نبخشمش خوشحالم؟یا اگه خودمو بگیرم میرسم ب قله های شادی؟ ب خودم میگم دنیا خیلی گرده شیشه بیخیال ،بگذر از هر چی گذشته.از آینده نترس و از حال لذت ببر.نبش قبر گذشته و استرس آینده رو بیخیال.ببخشو بگذرو الان رو دریاب شیشه. 

+همکار جدیدم:با عشق ازدواج کردی یا با عقل؟
من:با عقل
همکار جدیدم:یعنی همو از قبل نمیشناختین؟
من:چرا.چهار سال و نیم
همکارم:پس با عقل نبوده!
من:وقتی همو شناختیم انتخابمون عقلانی بوده.
همکارم:یعنی عاشق نبودید؟
من:عشق از شناختو عقلانیت میاد.آدم خلو چل که عاشق نمیشه.یکجا پا بند نمیشه.
همکارم:میگن عشق یک مدته .بنظر مدت عشق شما چقده.
من با خنده: تو هم داری مصاحبه شغلی میکنی الان با من؟مگه شیر کاکائو هس که تاریخ انقضا داشته باشه؟
همکارم :آخه همه میگن عشق مدت داره!
من:آره!مدتش واسه من تا آخر عمره و حتی بعد از اون.
همکارم:اصلا بهت نمیاد انقد ریلکس باشی.انقد جدی و منضبطی بنظرم میامد خشک و بی احساس باشی.
من:عشق بدون عقل و شناخت عشق نیست،یادت نره.
+سلامتی
سعادت
ثروت
مورد اول رو از هر چیز دیگه ای نیازمندترم. . .
شاید مرگ همین باشد. . .

+البته که دکترا جو میدن،اما وضعیت من واقعا اورژانسی بود.
وقتی دکتر گف مورد مشکوک ب سرطان دستگاه گوارش یه سکته رو رد کردم!
با خرچنگ که حرف زدم گف نگران نباش.تو هیچیت نیست.فقط سبک غذاتو عوض کن و مثل آدم سبزیجات بخور!
الحمدالله نتایج آزمایشات خوب بود و دقیقا حق با خرچنگ بود.

+زندگی فیبری من!
کاهو،بروکلی،کرفس،اسفناج ،میوه و . . .
کلا تصمیم دارم سالم زندگی کنم! من سبزیجات را دوست دارم!
سبزیجات آدمو ریلکس میکنه!والا بخدا!بخورید میفهمید!
+روزای آخر سالو حجم زیاد کارهای آزمایشگاه فرصت با خرچنگ بودن رو ازم گرفته.هفته پیش نشد برم پیش خرچنگ و آخر هفته کنار هم نبودیم،خرچنگ شدیدا نادراحت بود و غرغر میکرد،بهش پیام دادم"دلت برام تنگ شده؟"جواب داد که"اگه دلم تنگ نشده بود انقد غرغر میکردم؟انقد ناراحت بودم؟" طبق معمول من ذوق مرگ شدمو رفتم تو خلصه:دی
+هفت اسپند نوشت:
این روزها آرومم،ریلکس. . .
روزهای خوبیه. . .
هفت اسفند نوشت در ساعت هژده:امروز اولین انتخابات متاهلی ما بود!
عاقدمون هم سر لیست 30+16 بود.
پر بودیم از حس خوب.
کنار هم برگه های انتخاباتی رو پر کردیم و پر بودیم از آرامشو حسی خوب و به عشق کشور عزیزمون رای دادیم.
پاینده باد ایران.

+یکی از تفریحات سالم من این هستش که تایمی رو که مطمئنم خرچنگ خوابه رو به جهنم تبدیل کنم!
جمعه ظهر وقتی خرچنگ خواب بود با موچین دو تا از موهای پاشو کندمو جیغ جیغ کنان دور اتاق دویدم!
خیلی تفریح سالمیه:دی
خلاصه آرامششو مخدوش کردمو حسابی بهم خوش گذشت:دی
+خانم کوهنورد؟
اینم اکانت اینستاshishe30.mihan

 +همیشه فوبیای عابر بانک داشتم!
چجوری بگم؟خوب همیشه وحشت داشتم عابر بانک ب قول عامه کارتمو بخوره یا اصطلاح بانکیش،کارتمو ضبط کنه!
چند روز پیش رفتم عابر بانک که پول بردارم.هر چی رمزو میزدم 2230 پیام میداد که رمز اشتباه هستو بعد سه بار کارتمو خورد!
خلاصه فردا صبحش رفتم بانک ک کارتمو بگیرم.مسئول این امر پرسیدش که چرا رمزتو سه بار اشتباه زدی؟گفتم آخه همه رمزام2230هست حواسم نبود که این کارتو تازه گرفتمو رمزشو هنوز عوض نکردم. 
پرسید این بیستو دو سی چی هستش که همه رمزاته؟
گفتم بیستو دو روز تولد خودمه سی روز تولد همسرم.
آقای مسئول یه لبخند بزرگ زدو گفتش چه رمز قشنگی.

+خرچنگ:شماره بیمه اتو دادی؟
شیشه:آره اوکی شدش.
خرچنگ:خدا رو شکر تو بیمه ات فاصله نافتاد.
شیشه:بیمه میخوام چیکار؟تو خودت بیمه عمر منی.
خرچنگ در پوزیشن لبخند از ته دل.

+از بچگیم اسپند که میشد ذوق رنگ کردن تخم مرغ تو دلم غلغل میکردش!امسال انگیزه های رنگی رنگی زیادی دارم.شاید ظرف سفالی هم واسه خانم دکتر(همکارم) رنگ بکنم و عیدی بهش بدم.فازم هپیه:دی

+مدتهاست که وبلاگ طرافداراشو از دست داده ،وبلاگ ما هم از این قاعده مستثنی نیست.دیگه کسی ذوق وب خوندن ندارهنمیدونم چرا من انقد پیگیرم!

.
[ سه شنبه بیستم بهمن 1394 ] [ ساعت 20 و 23 دقیقه و 50 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

+با اینکه روز قبلش بارون باریده بود اما هوا صافو بدون ابر بودش.یه بعد از ظهر آفتابی تو ماه دی که پر از سوز و سرما بود و خورشید به صورت مایل میتابیدو  تمایلی به گرم کردن تهران نداشت.
خرچنگ دستمو گرفته بود و با هم تصمیم گرفتیم که خیابون فردوسی رو از مبدا،یعنی میدون توپ خونه بالا بریم.از لاله زار رد شدیمو کلی یاد فیلمایی افتادیم که داستانش مال شصت هفتاد سال پیشه!ساختمونای قدیمی با معماری پر ابهت و ساختمون بانک مرکزی و بانک ملی تو اون سرمای آفتابی دم غروب حس بی پولی آخر برجو قشنگ تداعی میکرد برامون(لبخند ).سرمای هوا رو نمیفهمیدیمو خرچنگ گفت"دوست دارم از این به بعد هر بار یه مسیر تازه رو واسه پیاده روی انتخاب  کنیم.با تو نمیفهمم راه چقد دوره ،هوا چقد سرده."

+داشتیم به سمت خیابون جومهوری میرفتیم،آسمون تو قسمت غربیش ابرها رو کشیده بود سمت خودش. ساختمون پلاسکو زیر نور غروب هزار رنگ زمستون به هیچ وجه شبیه یک ساختمون قدیمی نبود و با ابهت خاصی انگار میگف پیرمو پیرم میلرزم به صد جوون میارزم.دست خرچنگو گرفته بودمو با دماغی که از شدت سرما قرمز شده بودو گونه های گل انداخته از سوز هوا به خرچنگ گفتم"بحران رو هم با کمک هم حلش کردیم،همیشه باید کنار هم باشیم.خدا رو شکر." خرچنگ با نوعی متانت که از آرامش درونش نشئت میگرفت گفت"ازت ممنونم،نمیدونم چرا این بحران اتفاق افتاد اما شاید حکمتش این بود که . . ." پریدم تو حرفشو گفتم"این بود که ما رو بهم نزدیکتر از قبل کنه".
(لبخند)

+با عصبانیت میگه"تو اصلا واسه حرف من ارزش قائل نیستی!این همه دارم خودمو میکشمو باهات حرف زدم تو آخرش کار خودتو میکنی"
 با ناراحتی میگم"تو که شرایط خاص من رو میدونی ،اگه اون کارو انجام نمیدادم با مامان شدیدا دعوام میشد.من حوصله جدل ندارم"
عصبانی تر از قبل میگه"واسه همین ناراحتم از دستت!چرا اجازه میدی همه بهت زور بگن !مدیرت باشه دوستات باشن خانوادت باشن!چرا انقد اجازه میده همه ازت سو استفاده کنن!تو زن منی!بفهم!ناراحت میشم که باهات اینجوری رفتار بشه"
با ناراحتی شدید تری میگه"برو خونتون،اصلا حوصله بحث با تو رو ندارم."
بدون خدافظی میرم .ده قدم هنوز دور نشدم که کنار فواره میدون کیفمو میکشه و میگه"صبر کن بینم!جدی جدی داری میری!؟"
یکدفعه پقی بغضم میترکه و فقط گریه میکنم.اشکام رو صورت یخ زدم سر میخورن و یکدفعه خرچنگ با صدای بلند میخنده و میگه"میدونی چقد دلم میخواست اشکتو در بیارم؟وقتی گریه میکنی خیلی باحال میشی"
منم خندم میگیره و خرچنگ صورتمو پاک میکنه و میگه"اصلا ول کن اون موضوع رو .حق داری.واقعا شرایط بدی داری.اصلا نظرت چیه بریم قارچ سوخاری بخوریم؟"
با دماغ آویزون و صورت یخ زده مثل بچه هایی که تو شلوغی بازار گم شدن و بعد مامانشون پیداشون کرده سرمو به نشونه تایید تکون میدمو میگم"نی نی سلدشه ،نی نی سیب زمینی سلخ شده هم میخواد"
خرچنگ غش غش میخنده و میگه"دوستت دارم".

+اصلا مهم نیست که درآمد پدرت دو سه برابر وام ازدواج باشه وقتی تصمیم گرفتی که مستقل بشی و رو پا خودت به ایستی واسه سه تومن وام که دو و هشتصد به حسابت میاد خودتو میکشی!کلی بالا پایین میری و چپو راست میشی و مثل فیلمای طنز از این اتاق به اون اتاق میشی تا این تسهیلات رو به سختی دریافت کنی!اصلا برام مهم نیست که دوستو آشنا مسخرم کنن و بگن دختر لوس آقای شیشه ایان واسه سه تومن چقد داره میدوئه!
من و خرچنگ این چند وقته حسابی دنبال کارای بانکی بودیمو حسابی تو این آمدو رفتا تجربه کسب کردیم!
این اولین تلاش مالی ما واسه زندگی مشترک بود!
سه بار تو سامانه دریافت وام ثبت نام کردیم و هر بار یه بهانه میآوردن.تو بانک سوم مسئول وام گفتش چک هم بدید!دیگه منو خرچنگ از خنده پوکیدیمو گفتیم ترخدا بیخیال!آقای مسئول وام خندید و گفت حالا ببینم چی میشه.

+برای اولین بار من و خرچنگ با هم رفتیم فروشگاه زنجیره ای به نیت خرید اقلام خونه.این اولین خرید متآهلی ما بود و من تازه فهمیدم دنیا دست کیه!هر بار با بابا مامانم میرفتم شهروند هر چی دوست داشتم میریختم تو سبد و بعد هرگز فاکتور خرید رو نگاه نمیکردمو نه تنها قیمت هیچی دستم نبود بلکه فکر میکردم چقد خرید کردن باحاله!هر چی بخوای بر میداری و بعدش کارت میکشی!
وقتی چهارتا قلم جنس شد صدو پنجاه تومن من با حیرت تو چشمای خرچنگ نگاه کردمو گفتم"دو تا تاید و دستمال کاغذی و یه شیشه سس صد و پنجاه هزار تومن!؟الکیه!حتما اشتباه حساب شده!صدو پنجاه هزار تومن واسه این آتاشغالا!؟" خرچنگ هر هر خندید و" گف پس چی فکر کردی؟همینه دیگه!"
من که برای اولین با فاکتور خرید فیس تو فیس میشدم مثل کسی که کارنامه ی نمرات تکو افتادش رو میبینه با نوعی بهت وحشت به خرچنگ گفتم"چقد زندگی سخته!"و خرچنگ فقط لبخند میزد انگار خوشحال شده بود که من بالاخره با این مسائل مواجه شدم.
+میرم تو ارزون فروش ترین مغازه ای که این مدت به چشمم اومده!با یک دنیا غم دستمو میذارم رو ارزون ترین کیفشو با خودم میگم گور بابای هرچی مارکو برند هست!کیف باید کیف باشه!چه سی و شیش هزار تومن باشه چه سیصد و شصت هزار تومن!به خودم تسکین میدمو میگم باید از یجا شروع کنی دیگه!اصلا از الان به بعد باید بگردی دنبال حراجیا و جنسای شبیه اوریجینال!در راستای تسکین دختری که تصمیم به 
قناعت گرفته در ادامه به خودم میگم "واقعا هم سلیقه ات خوبه ها شیشه!تو خیلی آس پسندی!"
به خودم میگم"ببین شیشه تو تا الان بجز لوازم آرایشو اقلام قر و فر و شامپو و کرم دور چشمو انواع ضد آفتاب و لباسای فانتزی چی خریدی؟تو دیگه داری میشی خانوم خونه!باید یه تغییر اساسی بدی به خودت!فهمیدی دختره ی لوس بی قید و ولخرج ؟" 
خلاصه اینکه خودم گوش خودمو پیچوندم اساسی!

+خرچنگ با ناراحتی و جذبه ی حاکی از جدیت میگه"ببین شیشه من میدونم تو اصلا قصد بدی نداشتی و واقعا هیچ منظوری نداشتی اما یادت نره که برادر من از تو بزرگتره و کلا فازش متفاوته یک آدم دیگس با ویژگی های خاص خودش مثل همه آدمهای دیگه .شاید  ناراحت بشه از اون رفتارتو گفتارت،من و تو باید تا اونجا که میشه احترام خانواده های همو نگه داریم و نذاریم سو برداشت از رفتارو حرکاتمون بشه .منظورمو که میفهمی عزیز دلم؟"
مثل بچه های حرف گوش کن با سر به زیری میگم حق با تو هستش.و از اون گفتگو ب بعد تصمیم میگیرم که بیشتر مراقب رفتارام باشم.

+تمام طول مسیر رو برام دکلمه و آواز خوند!با اینکه خرچنگ ابدا استعداد خوانندگی نداره اما به حدی من از احساسات افسار گسیخته اش موقع شعر خوندش به وجد اومده بودم که احساس میکردم ابی هم نمیتونه با اون صدای گرمش انقد حال من رو خوب کنه! اما نمیدونم چرا و به چه انگیزه ای یکدفعه گفتم خسته نشدی؟ بسه دیگه! با اون صدات! این حرف من انگار یک سطل آب یخ ریخت رو خرچنگ بیچاره!جوری وا رفت که من تازه فهمیدم از روی مسخرگی چه کار بدی کردم!
بعدش هر چی گفتم شوخی کردم خدا شاهده افاقه نکردو خرچنگ دل شکسته کم مونده بود گریه کنه!
خلاصه به عمرم انقد پشیمون نشده بودمو بعد اون اتفاق خرچنگ دیگه واسم آواز نخوند و من بشدت پشیمون بودم بابت اون شوخی لوس و بی مزه! تا اینکه چند شب پیش که یکدفعه شروع کرد به حرفای عشقولی دکلمه وار که تولید کارخونه فکر خودش بود و من دوباره پر شدم از حس خوبو اینبار گفتم"قربون صدات حاجی،ناز نفست" ،خرچنگ غش غش خندیدو گف خودتو مسخره کن " ولی من اینبار گفتم "وای ادامه بده فوق العادس" اما جدی نگرفتو کلی خندید.
[عزیز هم صدات خوبه اصلنشم♡♡♡♡]

+یجورایی آدم مستبدی هستم!
یعنی وقتی تصمیم به انجام کاری بگیرم عالمو آدم و حتی خرچنگ هم نمیتونن نظرمو عوض کنن.
یجورایی اعتماد به نفس بالایی تو تصمیم گرفتن دارم ،حتی اگر اشتباه باشه کارم، اگه انجامش ندم دچار ناراحتی شدید روحی میشم!اعتقاد دارم که همیشه حق با من هستو فقط وقت اثبات کردنشو به دیگران ندارم!باید زمان بهشون ثابت کنه که من بهترین و درسترین کارو انجام دادم!گفتم که مستبدم!
در حال حاضر من یک تصمیم مهم گرفتم که هیچ کس موافقش نیست.حتی خرچنگم بخاطر احتیاط صد در صد موافق من نیستو یجورایی سر در گم شده از دست من!و میگه فوق العادس اگه بشه اما همه چیز ب خودت برمیگرده!
خلاصه اینکه شدیدا درگیرم و اگه اونی ک میخوام نشه همه رو به آتیش میکشم! واقعا تصمیم مهمی هست . . .

+یکی از بدی های دوران عقد این هست که نه زن شوهرتی نه دختر مامانت!
نمیدونم شاید خیلیا مشکل من رو داشته باشن.شدیدا نیاز به مشاوره دارم.یک مشاور رازدار!
واقعیت این هست که مادر من تو ریزترین مسائل زندگیم ب خودش حق دخالت میده و الان هم که عقد کردم واقعا به مواردی گیر میده که من ندیدم تا ب حال مادری ب اون ها گیر بده!
مثلنا یکهو میگه شیشه من از اول هم ب این وصلت راضی نبودم انقد گوشی دست نگیر اس ام اس بدهش.
یا رو حقوق من نظارت کامل داره که یک وقت واسه خرچنگ کادو نخرم!
خلاصه بساطی دارم. . .
از طرفی همش حرفای منفی ب من میگه جوری که تصمیم گرفتم بعد مستقل شدن سالی یکبارم بهش سر نزنم!انقد عصبی و مشوش میشم از حرفاشو کاراش که شدید میتوپم به خرچنگ و اون رو هم دچار اضطراب میکنم.
رفتار مادرم با خرچنگ خیلی خوبو دوستانس اما همین ک با من تنها میشه پرپرم میکنه.خرچنگ هم شدیدا مراعات میکنه و واقعا رفتارش شایسته است .
نمیدونم گیر کار کجاست.ایراد کجاست.

+داشتیم تو خیابون سپه سالار دنبال کفش میگشتیم واسه من!دوبار خیابون رو بالا و پایین کردیم و آخرشم کفشی که هم شیک باشه هم سایز پای من پیدا نشد!واقعا گریه ام گرفته بود داشتم با بغض واسه خودم غرغر میکردم که خرچنگ گفت"خانم من خاصه سایز پاشم خاصه،پا سیندرلایی خودمی هر کفشی معلومه بهت نمیخوره،بخند بینم "من انقد ذوق مرگ شدم که حد نداشت!یکدفعه یک جفت کفش عنابی رنگ چشمدوتامون رو گرف!از نمایندگی دکتر روشن.وقتی گفت سایز41هم داریم انگار دنیا رو ب من داده بودن و خرچنگ هم لبخند میزد. . .

+این روزهای آخر سال حجم کاریم شدیدا زیاد شده.یکسری اتفاقات شغلی داره واسم میافته که اگه قطعی بشه فوق العاده میشه!سرم خیلی شلوغه و تا دیر وقت آزمایشگاه هستم.این روزها کمتر خرچنگ رو میبنم اما تو هر تماس یا پیام کلی ازش انرژی میگیرم مثلا وقتی بهم میگه "خانومم".
 اصلا بار عاطفی کلمه ی _خانومم_انقد زیاده که وقتی دلم میگیره با خودم میگم:میشه الان خرچنگ پیام بده بگه "خانومم خوبی؟" یا بگه "خانومم کجاس؟" یا بگه"حال خانومم چطوره؟"
و دقیقا در همون لحظه تلپاتی کار خودشو میکنه و خرچنگ ناگهان پیام میده"قربونت برم خانومم" !
+با خرچنگ کتاب 《شوهر آهو خانم》 رو خوندیم و یکسری از گفتگوها و مثل ها رو تو گفتارمون از اون کتاب برداشتیم.
یبار که ناهار رفته بودم خونه خرچنگ اینا ،خرچنگ با ژست سید میران سرابی بهم گفت"مهمون تا سه روز عزیزه" من که فهمیدم قراره از جملات کتاب استفاده کنه با ژست هما گفتم"واه!بعد سه روز چی؟" خرچنگ هم فهمید که دارم ادا هما رو درمیارم با  همون لحن سید میران سرابی گفت " بعدش گوشتش لذیذه" .و بعد دوتایی کلی خندیدیم^_^

+نگاه میکنم به خرچنگو میگم"اصلندشم حتی با این تبخالم هم از همه خوشگلترم" خرچنگ با لبخند میگه"نه تنها خوشگلتری،خوشتیپ ترینم هستی"
به قول دنیابانو شاید عشق همین باشد. . . .


.
[ شنبه سوم بهمن 1394 ] [ ساعت 06 و 04 دقیقه و 52 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

+از بیستو هفت تیر که رازمو واسه خانواده ام فاش کردم تا همین دی ماه ،کلی اتفاق های متفاوت واسمون افتادش.از جنگو جدلای تابستون گرفته تا عقد و جشن و روزای بینش.من و خرچنگ هر دوتامون شدیدا از نظر روحی خسته شده بودیم،فشار کار و مسائل محیط کار هم یکی از اصلی ترین دلایل کلافگی روحیمون بود.

+دو سه روز بعد شب یلدا وقتی داشتم تقویمو نگاه میکردم دیدم هست دی که سشنبس تعطیله!بعد خرچنگ گفت این خیلی خوبه شیشه،تو که پنجشنبه هم تعطیلی پس میمونه چهارشنبه!چهارشنبه رو هر طور ک شده مرخصی بگیر که بریم شمال!
من ک ذوق مرگ شده بودم گفتم دوست دارم اولین سفر رو تنها باشیمو خونه فامیلا نریم.من یکی از ویلاهای شرکتو که واسه تفریح کارمنداس اوکی میکنم پس!
به این ترتیب ما برنامه ی اولین سفر دو نفره رو ریختیم!

+میگن باید تو سفر آدما رو شناخت راسته بخدا!
تو این سفر من چیزایی رو فهمیدم که تو این چهار سالو ده ماه نفهمیده بودم!
فهمیدم خرچنگ هرگز و هرگز خودشو و امیالشو و خواسته هاشو ب من ترجیح نمیده،فهمیدم هیچ چیزی از آرامشو سلامت روحو جسم من براش ارجح نیست.
فهمیدم لبخند من رو با دنیا عوض نمیکنه.

+تو این سفر اولین بحران زندگی مشترک واسه ما دو تا اتفاق افتاد!به خرچنگ قول دادم راجع به بحران با کسی حرف نزنم و تا رفع کامل بحران بصورت راز بین خودمون دوتا باقی بمونه.
خرچنگ تو این سفر فهمید که من از هیچ چیزی جز ناراحتی اون ناراحت نمیشم.فهمید که طاقت غمشو ندارم.فهمید که من همیشه پشتشمو واسه مادیات اصلا غصه نمیخورم.
بحران که حل بشه شاید بعدا بگم چی بودش اما خوب بحرانی بود که ما رو بیش از پیش هم رنگ و هم راه کرد.

+شهرهای شمالی حسابی سرد بودن و لب دریا واقعا یخ بودش!خرچنگ کاپشنشو تو اون سرما درآوردو انداخت رو من ،حتی شبا پتو خودشم مینداخ رو من.
بال کبابی لب دریا با سیب زمینی کبابی بیش از حد مزه داد.
وقتی خورشید تو دریا غرق میشد و آسمون گلبهی بودش من سرم رو شونه خرچنگ بود و همه چی مثل یک رویا بودش.

+املتای خرچنگ بی نظیرن و چایی هاش دبش!
مردی مجهز واسه هر سفری ،همسفر من. . .

+با اینکه زمستون شمال سبز نیست اما بنظرم زیبا تر از هر وقت دیگه ای بودش!باور کنید راست میگم.
خرچنگ قول داده که پاییز با قطار بیایم شمالو برگای هزار رنگ رو نگاه کنیم.

+تو جاده برف باریده بود و با آدم برفیمون حسابی سلفی انداختیم،از برفا خوردیمو خندیدیمو کلی خل خل بازی!
کلا اگه لب دریا و تو کوه و تو جنگل یک زوج خل منوپاد به دست دیدید ما بودیم:دی
بازارای شمال هم خیلی حس خوبی بهم میدن واقعا زیبا هستن.

+ویلامون تمیز بزرگ و فوق العاده بودش و حیاطش چندتا درخت نارنج داشتو بوته گل محمدی.
هوا هم با ما همکاری کرد و نبارید.

+کیا یادشون هس روز نوشتهای من رو وقتی خرچنگ آموزشی بود؟
خوب تو یکی از روزانه هام از سی روز ماه عسل حرف زدم و الان سه روزو نیم از سی رو روز عسلی ما گذشت!
سفری فوق العاده رویایی. . .
+یکی از ویژگی های ساحل ،ماسه ها هستن!
ماسه ها از خاک منطقی ترن،وقتی لباسات ماسه ای بشه نگران نیستی که جاش بمونه و زود پاک میشه.
دیروز یچیزی تو کفشم قلقلکم میداد،پامو از کفش درآوردم .. . .اوه خدای من. . .ماسه های منطقی هنوز تو کفشام بودن!سوغاتی دوست داشتنی زمستون عسلی ما.
+با اینکه هرگز از منوپاد خوشم نمیامد و این وسیله رو یکی از اختراعات حاصل از تنهای های بشر قرن جدید میدونستم و همیشه وقتی بچه بودم دوست داشتم عابرین از من و شوهرمو عکس بگیرن و موقع عکس گرفتن برق خوشبختی رو تو چشای ما ببنینن،اما . . .اما. . .اما امروز که به عکسایی که خودمون با منوپاد تو سفر گرفتیم نگاه میکنم کلی خاطره ی خنده دار از حرکات و ژستاو خنگ بازیامون یادم میادو غش غش میخندم.در کل با اینکه از نظر من منوپاد خر است و مخترعش یک فرد منزوی مردم گریز تنها شاید بوده باشه اما شدیدا با این وسیله خاطره ها دارم!خرچنگ بهترین عکاس دنیاست. . .

دوشنبه نوشت:چقدر دلم میخواد مثل اون سه روزو نیم دوست داشتنی باز هم بیستوچهار ساعت تمام وقت کنارت باشم!وای خرچنگ. . .کاش من پوست تنت بودم که همیشه بهت میچسبیدم. . .چقد این وسط هفته های بی تو سخته. ..
معرفیانه:
تو اینستا یه پیج هست که خیلی ازش خوشم اومد!
با نمکه خیلی ،دختر بیستو دو ساله ی دوست داشتنی به اسم شیدا.اینم از اکانتش:
Sheydachq

+تو قسمتی از ساحل یه اسکله خلوت وجود داشت.موج های دریا کوبیده میشد بهشو ساحل ماسه ای با گوش ماهی هاش جلوه خاصی بهش میداد.غروب سرخ رنگ قشنگی داشت به وقوع میپیوست و دریا آبی بود.
الان که دارم عکسا رو نگاه میکنم با خودم میگم چقد این منظره واسه حرکات تایتانیکی مناسب بودشا:دی! غفلت کردیم خرچنگ جون:دی

+یک شب تو سفر ساعت نه خوابیدیم و ساعت دوازده بیدار شدیم!بعد تا دو سه ساعت با هم گفتیمو خندیدیم!انقد جالب بود!ساعت دوازده نیمه شب انگار هفت صبح بود از بس انرژی داشتیم و خوب خوابیده بودیم و نقطه عطف ماجرا اونجایی بود که باز تا خود صبح کلی وقت داشتیم و میشد باز هم یک دل سیر خوابید!
هر وقت یاد این خاطره میافتم به خرچنگ میگم حالا هعی بگو زود خوابیدن بده!بعدش میخنده و میگه واسه تنوع بد نیست:دی

+فناوری گوشی های هوشمند باعث دسترسی بیشتر از پیش مردم به اینترنت و اتصال و عضویت تو شبکه های اجتماعی رو باعث شده.
با استفاده از گوشی های هوشمند و نصب مرورگرهای پر سرعتی مثل کروم سرعت دسترسی به اطلاعات افزایش پیدا کرده.
چه ایرادی داره که به وبلاگهامون هم هر روز سر بزنیمو به روز نگهشون داریم!؟مثل کانال تلگرام یا اکانت اینستاگرام یا صفحه لاین!
وبلاگ دوست داشتنی ترین اتاق امنی هست که میشه توش خودت باشی!خود واقعیت!

.
[ یکشنبه سیزدهم دی 1394 ] [ ساعت 10 و 42 دقیقه و 10 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

دیشب طلوع ماه واقعا عجیب بود.من و خرچنگ از طلوع ماه قرمز تو آسمون تهران به قدری متعجب بودیم که همش سعی از شکار این لحظه داشتیم اما ترافیک اتوبان حکیم دائما ماه رو از دید ما خارج میکرد.بعد گذشتن حدود بیس دقیقه ماه طلایی رنگ شد و باز هم ما دو نفر محو ماه بودیم و بیس دقیقه بعد ماه ب رنگ نقره ای همیشگیش در اومد.
خدا میدونه که دیشب ماه مجنون کدوم ستاره شده بوده،خدا میدونه که دیشب شهابها چه خبری به ماه دادن،خدا میدونه ک ماه عاشق دیشب چه ها به سر دلش گذشته!
هر قدرم منجمین و دانشمندای ناسا این اتفاق رو علمی بدونن و توجیهش کنن،من و خرچنگ هیچ دلیل منطقی تر از عاشق شدن ماه نمیدونیم!دیشب ماه جلو چشمای ما سرخ شد ،طلایی شد و بعد آروم و موقر با دلی پر از عشق بالا سر برج میلاد ایستاد و راه شب سرد دی ماه رو واسه ما دو نفر روشن کرد. . .
تصویر ماه بعد نقره ای شدن. کیلیک

+احساسات هیجان آمیز حاصل از فصل زم ایستان رنگش سفیده!هیچ کسی حس و حال من و خرچنگ رو نمیفهمه!مثل تحقق یک رویای دور هست. . .روزهای کوتاه زم ایستان با سوز و آلودگی هشدار آمیز تهران . . .شبهای بلند و گرم بدون ترس از دست دادن کسی که دوستش داری . . .حس و حال عجیبی هست. . .انگار هر شب با هم بودن ما شب یلداس! آخ که چقد زمستون امسال حالش خوبه:)

+بسیار خسته و دل شکسته ام.
اصلا توان تعریف خاطرات خوش این روزا رو ندارم.
انقد اتفاقای قشنگ داشتم که بر اثر پرپر شدن توسط یک عده دیشب بدترین شب زندگیم بود.حتی از صفحه ی شخصی اینستاگرامم تمام عکسامو حذف کردم.
بیش از حد غمگین شدم.
واقعا چرا انقد دل شکستن برامون لذیذه؟

+میخواستم تشکر کنم از همه اتون واسه نظرات و راهنمایی ها و دلگرمیاتون.
بعد از اون دلخوری بین من و دوستای دنیای واقعیم شدیدا احساس تنها بودن داشتیم با خرچنگ.اما وقتی حرفاتون رو خوندم یجورایی اون حس غربت از بین رفت.
من واقعا وبلاگمو با دنیا عوض نمیکنمش.
مرسی بچه ها:-*

.
[ شنبه پنجم دی 1394 ] [ ساعت 08 و 14 دقیقه و 23 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

پارسال این موقع پر بودم از غم و اندوه.اصلا یک مقایسه ی ساده بین نوشته های پارسال این موقع ها با امسال میشه فهمید که ورق چطور برگشت و شاه دل بازی رو برد. چیزی که واسه من و خرچنگ با ارزشه اینه که چهار سالو نیم پای همه چیز ایستادیم.با عالمو آدم چکو چونه زدیم.هیچ انسانی کامل نیست.نه خرچنگ منتهاالیه کمالات بشری هست نه من مدینه ی فاضله ی اخلاقیات بی ایراد یه زن! هر دو ما پر از نقص و ایراد و اشتباه و خطاهای یک آدم عادی هستیم. +میشه هر کسی که خواننده ی خاطرات ماست یا ما رو لایق دوستی با خودش میدونه و افتخار داده ب ما ،بهم بگه برای داشتن یک زندگی موفق و شاد در کنار همه ی سختیا باید چه کارهایی کرد؟ 

*شب زایش خورشید*
دیشب چشمهای من و خرچنگ پر بود از اشک شوق.

قلبهامون با صدای بلند میتپید.

دستهامون تو دست هم بود .

و خورشید تو آغوش ما طلوع کرد.

بلندترین شب سال کنار نقش اول زندگیت. . .

*جشن صورتی نامزدی*

صحبت جشن نامزدی شد دیدم شاید بد نباشه که خاطره اشو ثبت کنم.

+خوب الان مد شده که عروس رو زیاد آرایش نکنن .منم به آرایشگر حسابی سپردم که یه میکاپ سبک و دخترونه و لایت انجام بده.خلاصه من شدم سبب خیر واسه آرایشگر!هر کس وارد آرایشگاه میشد و من رو میدید به آرایشگر میگف شما همه ی عروساتون رو انقد خوب درست میکنید؟آرایشگرم با تواضع میگف باید بیس فیس عروس مثل ایشون خوب باشه که من هم هنرم به چشم بیاد.
منم که تو پوزیشن ذوق مرگی بود.
موقع درست کردن موهام آرایشگر گف"از دو سال پیش تا الان چقد زود گذشت!انگار همین دیروز بود که مثل ابر بهار اشک میریختی و من موهاتو کوتاه میکردم!و الان نیشت تا بناگوشت بازه و من دارم موهاتو براشینگ میکنم!
+وقتی از در آرایشگاه اومدم بیرون یه داماد کراوات زده با ریش پرفسوری در ماشین پر بادکنک رو باز کرد ،دنباله ی لباسمو جمع کرد و وقتی نشست تو ماشین شنلمو از جلو صورتمو زد کنار،چشمای نمناکش پشت خنده ی از ته دلش مخفی شد و با صدایی آروم اینم دسته گلت.و یه دسته گل رز صورتی که با ریسه ی مروارید آزین شده بود به دستم دادو گفت"شدی همون عروسی که میخواستم!ساده و خوشگل"
+خانوم عکاس حسابی از دست ما دو تا خندید !مخصوصا وقتی لپای خرچنگ پاک نمیشد:دی
+دنس دو نفره ی ما هم ته خنده بود و انقد خودم خندیدم ک کبود شدم!خیلی حرکاتمون موجب شادی مدعووین بود!
دوستانم هم که ترکوندن.
+تو خیابون کریم خان انقد دوستانمون بوق بوق کردن که مجبور شدیم بزنیم کنارو داماد بیاد وسط خیابون نانای کنه:دی
+حرفهای اون شب بین ما دو نفر و اون احساس شادی عمیق در وصف نگنجد!
راستی اون صدتا بادکنک مذکور رو ریختیم تو ماشین و شب تو خیابون همه رو رها کردیم. . .
اینم مانتو عقد و لباس نامزدی و گل.
رو کلمه اینم کلیک کنید خط بالا:دی

.
[ دوشنبه بیست و سوم آذر 1394 ] [ ساعت 13 و 46 دقیقه و 16 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

+توضیح نوشت:من این مدت با گوشی پست میذارم واسه همین هر بار مجبور بودم مینیمالهامو تو پستهای جدا ثبت کنم.  همین باعث شد هر روز پست جدید بذارم چون نمیخواستم یادم برن خاطراتم و بمونن که شاید بعدا یک پست طولانی بذارم.امروز این نوشته ها رو یکی کردم.واسه همین نظرات غیر فعال بود.چون از اول تصمیم بر یکی کردن پستها داشتم.امروز همت کردمو نشستم پای سیستمو میکس کردمشون چون با گوشی مقدور نبود.

ادامه مطلب میکساتور پستهاست.من مطلبی رو حذف نکردم.

زود قضاوتم کردید.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهارم آذر 1394 ] [ ساعت 00 و 37 دقیقه و 09 ثانیه ] [ شیشه ] حرفای شما

با تشکر از چارلز دیکنز:دی

+ آبان نود و سه:نگاه میکنه به صورتمو میگه"من مطمئنم تو عاشق محله ی مادری من تو شمال میشی،چقدر محلمون تو رو کم داره...اما بنظرم پایه ی زندگی تو شمال نباشی"

یه نفس عمیق میکشم صورتمو از تماس نگاهش دور میکنمو در حالی ک خیره شدم ب آسمون میگم"شاید باورش برات سخت باشه اما،اما من همیشه آرزو دارم که یه خونه ی روستایی ساده تو دهاتا و روستاهای شمال داشته باشم.انقد ک رویای داشتن یه خونه تو روستاهای شمال رو دارم علاقه ای به داشتن واحد تو روما رزیدنس ندارم!"
خرچنگ هنوز خیره مونده به صورت من تو نیم رخ،بر میگردم که به شکل تمام رخ تصویرمو موقع گفتن این حرف به یاد بسپره و میگم"با اینکه از مرغ میترسم اما تو خونه ی شمالمون دوست دارم مرغو خروسم باشه،اردکو غاز کلی تخم مرغ تازه
".
با صدای بلند میخنده و "میگه منم عاشق همچین چیزی هستم."

آبان نود و چهار:داشتیم تو خیابون جمهوری راه میرفتیم و من به مغازه های موبایل فروشی نگاه میکردم که خرچنگ گفت"بابا بزرگ پدریم _خدا رحمتش کنه_یه خونه ی کوچولو روستایی تو یکی از دهاتا داره که کسی ازش استفاده نمیکنه نظرت چیه بریم آبو جاروش کنیمو هر وقت دلتنگ کوهو دریا شدیم بریم اونجا؟" چشمام برق میزنه و خودم رو در برابر تحقق یک آرزوی بزرگ میبینمو میگم"فوق العاده اس من همه جوره پایه اتم،حتی مرغو اردکو غازم حاضرم که توش باشن" خرچنگ چشمهاش ریسه میرن و ما با افکار روستاییمون تکنولوژی موبایلهای پشت ویترین ها رو به سخره میگیریم.
+
تهران بارون باریده بود و هوا بگی نگی سرد بود،غروب نارنجی صورتی تو آسمون توسی رنگ پاییز حتی تو میدون شلوغ انقلاب هم حال آدمو پروانه ای میکرد.اتوبوس های بی آر تی با شتاب از مقابل چشمها رد میشد،مردم با عجله وارد ایستگاه مترو میشدن ،جلوی پیراشکی فروشی ها شلوغ بود،مردی لاغر اندام بساط فروش کتابهای قدیمی اش رو داشت جمع میکرد ،افسر راهنمایی رانندگی با بارونی کیسه مانندش به تاکسی های زردو سبز فرمون میداد،زن های یونیفرم پوشیده با مقنعه های قرنیز دوزی شده و کیف های چرم با شتاب راه میرفتنو . . .و زمان برای من و خرچنگ در همین نقطه متوقف شده بود و ما در حالی ک به _هیچ_ فکر میکردیم دست تو دست با لبخندی از روی آرامش از کنار نرده های سبز دانشگاه رد میشدیم و زمان لا به لای درختای خیس از بارون و روشن از نور تیرهای چراغ برق عاشقانه ایستاده بود ، و _هیچ_ تنها اندیشه ی همراه ما بود،روزی این آرامش آرزوی بزرگی بود...

+قبلا هم گفته بودم که اگه ب اطبا رو بدی میگن "زندگی کردن هم سرطان زاست!" در همین راستا خواستم بگم که اصلا خوردن غذا چرب و شور و نوشابه ی گازدار تو زندگی مشترک ما منعی نداره و اصلانشم مریضی خر است .البته که افراطو تفریط تو هیچی خوب نیس اما با یبار چیپس و پنیر خوردن یا قارچ سوخاری و آنیون رینگ اونم هر پنج شیش ماه یبار کسی نمرده!
در ضمن چاقی اصلا بد نیس اصلنشم مرد بی شکم مثل پورشه ی پنچر میمونه!چرا بعضیا اصرار دارن شیش تیکه بشن؟مرد بودن ب عرضه ی کار کردن هست نه ب بازوهای پفکی!بعدشم تنومند بودن خوبه اما وقتی خداوند به شما استایلی به شمایل مردان آهنین نداده دلیلی نمیشه که بخواین خودتون رو بکشید تا اون شکلی بشید!

شایان ب ذکره ک خانوما اما مراقب وزنشون باشن،اکثر خانوما بعد عقد و عروسی خودشون رو ول میکنن،غافل از اینکه تازه باید بیشتر به خودشون برسن. بزرگترین آرزوی من داشتن تنی سالمبرای خودمو عزیزانم هست.
+
دوست دارم یه کتاب بنویسم با عنوان مردان خرچنگی زنان شیشه ای و این مفاد رو توش ذکر کنم:قوانینی رو باید تو روابط با همسر مصوب کرد!مثلا تو دعوا!

قانون اول :گاز و وشگون و کشیدن مو و پنجول کشیدن برای خانوم مجازه.
قانون دوم:عربده و داد و هوار واسه زوج و زوجه غیر مجازه
.
قانون سوم:توهین به فرد و خانواده اش جز خطوط قرمز پر رنگه
.
قانون چهارم:به رخ کشیدن برتری های شخصی و ابراز پشیمونی از انتخاب همسر ممنوعه
.
قانون پنجم:یادآوری اشتباهات گذشته فرد ممنوعه

قانون ششم:دعوا باید با کمال فروتنی و منطق و به نیت رفع کدورت باشد .
قانون هفتم:هرگز مرد خود را مورد تحقیر و قضاوت قرار ندید ، با کمی دندون رو جیگر گذاشتن و صبوری میشه این موجودات دوست داشتنی رو بخشید
.
قانون هشتم:تو عصبانی ترین پوزیشن هم به خانومتون بگید"با همه ی اینا یادت نره که خیلی دوستت دارم". به شکلی عجیب و غریب این جنس لطیف آفرینش آروم میشه ک اگه مقصر هم نباشه پیش قدم میشه واسه لبخند اول
.
قانون نهم:بعد دعوا هرگز قهر نکنید،همیشه آشتی باشید،قهر خر است
.
قانون دهم:موقع دعوا یادتون نره که این آدم روزی آرزوی بزرگ شما بوده!

+راجع به این حرف میزدم ک دوس دارم ضحا تو دو سالگیش پالتو توسی بپوشه و جوراب شلواری صورتی با شال و کلاه صورتی و کفش عروسکی توسی.همینجوری داشتم واسه خودم آرزوهای بزرگ میبافتم ک خرچنگ گفت"باباش فداش بشه"انقدر ذوق مرگ شدم که گفتم"ضحا رو ولش کن،بابای ضحا رو عشقه" و هر دوتامون پر شدیم از یه حس خوب و بی تفسیر.


Bye Bye Single life نوشت:در راستای تغییر لایف استایل مجردی مجددا دارم کتاب "مردان مریخی و زنان ونوسی" دکتر گری رو مطالعه میکنم.این کتاب میتونه در حد معجزه تو رابطه با همسر و یا کلا جنس مخالف عمل بکنه.دکتر گری این کتابو فوق العاده نگارش کرده!واقعا دوست دارم بهش نامه بنویسمو بگم میشه اسم کتابتون رو عوض کنید و بذارید زنان شیشه ای مردان خرچنگی؟ کتاب بی نظیری هست.حتما مطالعه شود.

+فالو کردن پیج merikh_venus در اینستاگرام رو هم توصیه میکنم بهتون.مینامالهایی از کتاب هستش.


.
[ دوشنبه هجدهم آبان 1394 ] [ ساعت 19 و 57 دقیقه و 40 ثانیه ] [ شیشه ] نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2  



      قالب ساز آنلاین